خرید بک لینک

درخواست ازدواج جن از انسان

حجة الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که: من در سال 1374 در روستای کرزان از توابع تو یسرکان منبر می رفتم. روز تاسوعا بود. با میزبان خود آقای محمود افشاری، برای گردش به صحرا رفتیم. پدری با دو فرزندش را دیدیم که لوبیا قرمز می کاشتند. بعد از سلام و احوال پرسی، سخن از توجه خداوند بزرگ به بندگان و معجزه ائمه اطهار (علیه السلام) به میان آمد. آقای کریم کرزانی داستان جالبی را برای ما نقل کرد که: یکی از بچه ها به نام عباس، فردی است بسیار متدید و دقیق در تکلیف شرعی که با مادر و همسر خود زندگی می کند. روزی از محل کار خود خارج شده، به سوی منزل می رود. در بین راه صدای دختری به گوشش می رسد که ایشان را با نام صدا می زند. وقتی که برمی گردد، دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده می کند. آن دختر اظهار می کند: عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم. عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده، گفت: من همسر و مادری در تحت تکفل خود دارم و هیچ گونه توانایی اداره دو همسر و مادر را ندارم. او اظهار می کند که از شما توقع مخارج و غیره را ندارم، بلکه نیازهای مادی شما را هم هر چه باشد برطرف خواهم کرد.
عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم، تا مبادا آبرویم خدشه دار شود، لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم. وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته. گفتم: من تا امروز اصلاً تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت: من از طایفه جن هستم، انسان نیستم ولی چکنم، عاشق و دلباخته تو شده ام، از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین می کنم که با خوشی زندگی کنی.
عباس می گوید او هر چه اصرار می کرد، من مخالفت می کردم تا اینکه گفت: عباس، من می روم، تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن. در همین حال مادر و همسرم که نشسته بودند، گفتند: عباس گویی تو با کسی صحبت می کنی، ما که غیر از تو کسی نمی بینیم، من جریان را شرح دادم، مادرم گفت: عباس، جن زده نشده باشی؟
آن روز گذشت، فردا من طبق معمول به دکان رفته، مشغول کار شدم و در وقت همیشگی به خانه برگشتم، وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است. بعد از سلام و جواب گفت: عباس! با مادر و همسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش می کنم که دست از من بردار. او گفت: من در عشق تو بی قرارم و می سوزم، استدعا دارم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار می کرد. گفتم: خلاصم کن من ابداً به ازدواج دوم تن نخواهم داد، باز دیدم رهایم نمی کند، ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم.
نگاهی به من کرد و گفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند. در همین حال وقتی که از من مأیوس شد، یک سیلی به من زد و دیگر نفهمیدم جریان چه شد، وقتی که مادر و همسرم می بینند من نقش زمین شدم. مرا به پزشک می رسانند. ولی چون کاملاً لال شده بودم، از معالجه من ناامید می شوند.
عباس مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود، زندگی می کند تا اینکه روزی آرزو می کند که به زیارت ثامن الائمه نائل آید و این آرزو را با اشاره، به نزدیکان خود می فهماند. مادر و همسر و برادری که در تهران زندگی می کرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم می شوند و در مسافر خانه ای ساکن می شوند. یک هفته، هر روز به زیارت مشرف می شوند، لکن نتیجه نمی گیرند، تا روزی در منزل مشغول تهیه غذا بودند و عباس هم خوابیده بود، می بینند در خواب حرکت می کند و حرف می زند و مرتب می گوید: آقاجان آقاجان برادرش صدا می زند که عباس با چه کسی صحبت می کنی؟ یک مرتبه صدای عباس بلند می شود که آقا رفت، چرا نگذاشتید من با ایشان بروم و شروع به گریه کرده، گفت: در خواب جایی را دیدم که بسیار خوش آب و هوا بود و تمام ساکنین آنجا سید بودند و در بین آنها دو آقای بزرگوار تشریف داشتند که هر دو نزد من آمدند و فرمودند ما آمده ایم شفای تو را از خداوند تقاضا کنیم. سؤال کردم: این جماعت کیستند؟ فرمودند همه اینها سیدند و بعد من از یکی از آن افراد سؤال کردم، این دو بزرگوار کیستند؟ گفت: امام رضا (علیه السلام) و امام زمان عجل الله تعالی فرجه. در همین حال یک کمربند پارچه ای به من دادند که نصف آن را هم مردم پاره پاره کرده، بردند و نصف آن مانده است. آن دو بزرگوار می خواستند تشریف ببرند، من هم می خواستم با آنها بروم، استغاثه کردم، شما بیدارم کردید، و از همان دقیقه عباس شفای کامل خود را دریافت.

کرامت شیخ جعفر عرب

فاضل تنکابنی در قصص العلما در ضمن ترجمه شیخ جعفر عرب نقل نموده که: در زمانی که شیخ جعفر در لاهیجان بود شخصی به حضورش شرفیاب شده، عرض کرد: با جناب شیخ محرمانه ای دارم. وقتی که مجلس خلوت شد عرض کرد: من در حباله خود دو زن دارم. روزی در صحرا تنها بودم که دختری در نهایت حسن و جمال دیدم و از مشاهده او در آن بیابان هراسان و حیران شدم، پس آن دختر پیش من آمد و گفت: وحشت نکن من دختری هستم از طایفه جن و عاشق تو گشته ام، برو برای من در خانه خود منزلی آماده کن که من هر شب به نزد تو می آیم و از مال دنیا هر چه بخواهی برای تو می آورم لکن به دو شرط، اول: آنکه از زنان خود به کلی کناره گیری کنی و با ایشان مقاربت ننمایی. دوم: آنکه این سر را به کسی اظهار نکنی و اگر از هر یک از این دو شرط تخلف کنی تو را هلاک می کنم و اموال خود را هم خواهم برد. من همان طوری که او گفته بود عمل کردم و تا به حال از زنهای خود قطع علاقه کرده ام، او اموال بسیاری هم آورده، لکن از مقاربت او ضعفی بر من عارض شده که خود را نزدیک به هلاکت می بینم و از ترس او جرئت کناره گیری را هم ندارم زیرا می دانم هم مرا از بین می برد و هم مالی که آورده خواهد برد، فعلاً کار من به اضطرار کشیده و برای خلاص از این مهلکه جز شما پناه و مرجعی ندارم اکنون تو نائب امام زمان (علیه السلام) هستی، مرا از این مهلکه باید نجات بدهی.
شیخ بزرگوار چون این مطلب را شنید دو نامه نوشت و به آن مرد داد و فرمود که یکی از اینها را بر اموال خود بگذار و آن دیگری را در دست خود بگیر و در مقابل آن خانه بنشین و چون آن دختر آمد، بگو این نامه را شیخ جعفر نجفی نوشته است.
آن شخص می گوید به دستور شیخ بزرگوار عمل کردم. چون آمد، آن نامه را به او نشان دادم و گفتم آقا شیخ جعفر این نامه را نوشته، چون این حرف را شنید دیگر پیش من نیامد و به نزد اموال روانه گردید، وقتی نامه دیگر شیخ را روی اموال دید برگشت به من متوجه شد و گفت: اگر شیخ بزرگوار نامه ننوشته بود، تو را به جهت افشای این سر هلاک می کردم و این اموال را هم می بردم لکن بر امر شیخ مخالف نمی توانم بکنم و قادر هم نیستم. این جمله را گفت و رفت و دیگر او را ندیدم.(38)

ازدواج جن با انسان

ماجرائی در تاریخ 1359 شمسی مطابق با 1980 میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که افکار اهالی کشور مصر و شهرهای نزدیک و روستاهای مجاور را به خود معطوف داشت، و آن را نویسنده معروف، استاد اسماعیل، در کتاب خود بنام انسان و اشباح جن چنین می نویسد: مرد سی و سه ساله ای، به نام عبدالعزیز مسلم شدید، ملقب به ابوکف که در دوم راهنمائی ترک تحصیل کرده بود، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کانال سوئز، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد و این مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید، ناچار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او را همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد. زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نمود، و به بستر ابوکف نزدیک شد و گفت: ای جوان اسم من (حاجت) است و قادر هستم بزودی بیماری تو را درمان نمایم لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد، زیرا که وحشت، قدرت بیان را از او گرفته بود و او را در عرق غوطه ور کرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مؤمن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد. ابوکهف این قضیه را بکسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند. باز شب دوم دوباره حاجت آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد، ابوکف نتوانست جواب قاطعی بگوید. شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که می تواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است، ابوکف مهلت خواست تا در این خصوص فکر کند، بعد تصمیم گرفت که اول شب در اطاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود، اما یکدفعه دید حاجت و دخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح او مشغول شب نشینی بودند. در همان شب وقتی که ابوکف به چهره دختر نگاه کرد، دید چهره جذاب، بدن لطیف قد کشیده، گردن بلند و مثل نقره می درخشد. رو کرد به حاجت و گفت: من شرط شما را پذیرفتم، حاجت وسیله عروسی را فراهم کرد شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنید، عروس را با این وضع وارد خانه کردند (حاجت) عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را باز یافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت. این شادی بطول نیانجامید، زیرا که بزودی روش و رفتار ابوکف تغییر کرد، او در اطاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد، تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد، تمام روز و شبش را در پشت در سپری می کرد. آخر الامر برادران متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند، گمان کردند عقلش را از دست داده، اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود، و طی دو سال همسرش برای او دو فرزند بدنیا آورد، همسر و فرزندانش نیز در کنار او در همان اطاق بسر می بردند و تنها او می توانست آنها را ببیند و صدایشان را بشنود. یک شب حاجت به دیدار او آمد و گفت: من تصمیم دارم بواسطه تو امراض انسانهای بی بضاعت را معالجه کنم، و از تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنا انتخاب کن زیرا با بودن مادر و برادران اینجا همسرت و فرزندانت آزادی ندارند. سه روز بعد ابو کف در شهر شبر الخیمه منزل کوچکی را اجاره کرد و نقل مکان نمود و در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان و معالجه بیماران آغاز کرد، و موفق شد گونه هائی از نازائی، فلج، بیماریهای کبد و کلیه، و سرطان سینه را معالجه کند، عملهای جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت و عملهای آپاندیس و زائده جگر را هم انجام می داد. او از هر بیمار برای معاینه مبلغ 25 قرش دریافت می کرد، هر بیماری را به محض مشاهده، تشخیص می داد لکن معالجه و جراحی بیماران رایگان بود گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد، و اکثر اوقات داروها را از پول خود خریداری می نمود، طولی نکشید که آوازه ابوکف فراگیر و محدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی که بگزارشهای مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگی می کرد تمام فعالیتهای ابوکف را گردآوری کرده و به محکمه قاضی تحقیق (سرگرد محمد عادی الطلاوی)رد کرد، در نتیجه از سوی قاضی تحقیق حکم بازداشت آقای ابوکف صادر شد و ایشان در محکمه قاضی اعتراف کرد، که بنا به دستور (حاجت) به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد، و اضافه کرد که من جرأت مخالفت و سرپیچی از دستورات ایشان را ندارم و اگر جزئی کوتاهی شود مورد اذیت و آزار قرار می گیرم، قاضی تحقیق از نام و آدرس (حاجت) برای دستگیریش از ابوکف سؤال کرد، ناگهان متوجه شد که (حاجت) انسان نیست بلکه زن مؤمنه ای از جن است ناچار به تحقیق خود پایان داد، و حکم بازداشت چهار روزه ابوکف را صادر نمود، و دستور داد او را به دادگاه قانونی روانه کنند، هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلی شد و مجبور گردید دفتر کار خود را ترک کرده و در منزل به استراحت بپردازد، روز شنبه 15 آوریل سال 1980 مطابق با 1359 شمسی دادگاه شبر الخیمه، جلسه خود را به ریاست قاضی (رفعت عکاشه)تشکیل داد، ابوکف در دادگاه حاضر شد و به تمام اتهاماتی که نسبت به وی داده شده بود اعتراف کرد، قاضی خواست مهارت و توانائی متهم را بیازماید لذا از او خواست تا بیماریهائی را که 6 تن از وکلاء حاضر در جلسه از آنها رنج می برند را مشخص نماید. ابوکف از این آزمون با سربلندی و موفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلاء را تشخیص داده و داروی مناسب را برای آنان تجویز نمود، سپس نوبت قاضی فرا رسید، و بعد از او تمام افراد حاضر در جلسه مورد معاینه قرار گرفتند، بعد گفتگوئی میان قاضی و متهم بسیار مهیج بود حضار با فریاد بلند تکبیر می گفتند قاضی وقتی که با این ماجرای مهم روبرو شد. حکم کرد ابوکف باید به بیمارستان روانی تحویل داده شود تا بیماری وی مورد بررسی قرار گیرد. و مدت بازداشت وی تا جلسه بعدی دادگاه یعنی یکشنبه 22 آوریل 1980 تمدید شد، روزنامه الجمهوریه، مشروح این ماجرا را در شماره ای که اول صبح روز چهارشنبه 16 آوریل 1980 منتشر شد چاپ نمود، پخش این مطلب جنجال فراوانی را در پی داشت. تعدادی از علماء دین و پزشکان روان شناس دست بکار شده و نظریه خود را در این مورد ابراز نمودند، برخی معتقد بودند ابوکف انسانی است دروغگو، برخی دیگر می گفتند: او با نیروی نامرئی مرتبط است، اما دکتر احمد عکاشه، استاد روانشناش در تحلیل خود نوشت: ابوکف به اختلال و اضطراب فکری مبتلا شده، و این حالت وی جزء جنونهای خطرناک است. ولی در میان همه جنجال و هیاهو کسی نتوانست موفقیت ابوکف را در تشخیص و معالجه و اجرای عمل های جراحی موفقیت آمیز خنثی بکند و در بین مردم از اشتهار بیاندازد.
وقتی که در روز یکشنبه 22 آوریل 1980 دادگاه شبر الخیمه جلسه اش را با ریاست قاضی، رفعت عکاشه برگزار نمود طی آن جلسه قاضی محکمه ابوکف را از تمامی اتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست، و در متن حکم آمده بود: متهم متذکر شده که مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) و هیچگونه از خود اختیاری نداشته، ضمناً توانائی مقابله و مبارزه با نیروی نامرئی را که بر وی مسلط گشته بود، و برای اجرای دستورهای خود از او استفاده می کرده برای او غیر مقدور بوده، و در صورت عدم اجرای دستور مورد ایذاء و اذیت نیروی نامرئی قرار می گرفت در این موارد قانون مجازات فاقد نص صریحی است که اتهاماتی را که دادگاه بر علیه متهم اعلام نموده به عنوان جزم اثبات نماید، زیرا اتهامات وارده برای متهم در حقیقت فقط پاسخ مثبت برای درخواست نیروهای نامرئی بوده و از طرفی هم بر دادگاه ثابت شده که اقدام متهم مبنی بر معاینه و معالجه کاملاً صحیح بوده در حالیکه خود متهم اقرار می کند تا بحال از علوم مربوط به پزشکی چیزی فرا نگرفته است، در عین حال دادگاه قادر نیست به یقین اعلام نماید که متهم با اجنه در ارتباط است، بنابراین شک دادگاه در اثبات اتهامات فوق بر علیه متهم، به نفع متهم تمام می گردد، زیرا که اصل در انسان برائت است، و ابوکف بی گناه شناخته می شود پس از شنیدن این حکم ابوکف با صدای بلند ذکر لا اله الا الله را تکرار می کرد، و به روزنامه نگاران گفت: حاجت، هنگام برگزاری جلسه در محکمه حاضر بود، و موقع قرائت حکم توسط قاضی (حاجت) در پشت سر او ایستاده بود، وقتی که یکی از روزنامه نگاران از ابوکف در مورد ویژگیها و خصوصیات و نام (حاجت) سؤال کرد، او پاسخ داد: من از پاسخ این سؤال معذورم، فقط آنچه می توانم بگویم این است که حاجت از نسل جن است

پسر خداپرست و پدر شیطان پرست

یکی از علمای بزرگ نقل می کرد که مردی در اصفهان کارهای عجیب می کرد و از امور پنهانی خبر می داد. هنگامی که موسم حج فرا می رسید، روز هفتم ماه ذی الحجه از اصفهان حرکت می کرد و موقع حج با حجاج، اعمال را انجام می داد و قبل از تمام مردم به اصفهان برمی گشت، با اینکه در آن زمان هواپیما نبود.
سرانجام آن مرد با کمال احترام و محبوبیت از دنیا رفت، پس از مدتی روزی پسرش در خانه نشسته بود و آن روز هم هفتم ماه ذی الحجه بود، مردی داخل شد و گفت: من همه ساله در چنین روزی پدرت را سوار می کردم و به مکه می بردم، اکنون برخیز و سوار شو. من سوار شدم، مرا به صحرا برد، در آنجا مرا پیاده کرد و گفت: من شیطانم، پدرت برای من سجده می کرد، تو هم برای من سجده کن، گفتم: من برای غیر خدا سجده نمی کنم، او اصرار کرد و من اجابت نکردم. سرانجام مرا در آن بیابان رها کرد و رفت. من از خدا خواستم که از آن گرفتاری نجاتم دهد و مرا به شهر برساند. خداوند هم راه را به من نشان داد و من به شهر برگشتم. پس از این حادثه، پسر، همواره به پدر شیطان پرست خود لعن می کرد.

قضیه آیت الله آخوند ملا علی همدانی

واعظ بزرگوار جناب آقای حاج آقا رحمانی همدانی می نویسند: آقای آخوند ملا علی همدانی رضوان الله تعالی علیه که یکی از مراجع برجسته بودند نقل کردند که در تابستان یکی از سالها و ایام تعطیلی حوزه علمیه قم به ده محل تولد خودم آمده بودم و از آنجا به ده دیگری که نزدیک بود به عنوان مهمانی رفته بودم، در هنگام ظهر و شدت گرما، شخصی از ده خودم آمد و گفت که اجنه دارند خانه شما را سنگ باران می کنند. من ابتدا چندان اهمیت ندادم اما وقتی که هوا مقداری خنک شد و نزدیک عصر به خودم گفتم، این شخص در هنگام گرما بدون جهت نبوده که به دنبال من آمده، لذا به راه افتادم، وقتی که نزدیک ده رسیدم، هر کس از اهل ده مرا می دید اظهار می داشت که اجنه خانه شما را سنگ باران می کنند.
سنگ زیادی در حیاط خانه ریخته شده بود، من در کتاب شریف کافی دیده بودم که اجنه خانه کسی را سنگ باران کنند، دعایی را باید خواند تا آرام شوند. رفتم کتاب کافی را برداشتم تا باز کردم، یک قطره خون روی کتاب افتاد تا آمدم پاک کنم یک سنگی روی کتاب گذاشتند. در این حال قدری بر دلم خوف افتاد، بلند شدم که بیرون بروم سنگ دیگری بر سر راهم انداختند. دیدم کار خیلی جدی است لذا به برادرانم دستور دادم که خانه را تخلیه کنند.
وقتی شروع کردند به انتقال اثاثیه، عمل سنگ باران آرام شد، مجدداً گفتم: دست نگهدارید، شاید دیگر با ما کاری نداشته باشند و شما در خانه خودتان زندگی کنید. وقتی که من این حرف را زدم، یکی از برادرانم کیسه ای پر کرده، به دوش گرفته بود که ببرد بر زمین گذاشت که ناگهان یک سنگی به پشت گردنش زدند. در این شرایط گفتم که خانه را تخلیه کنند.
بالاخره خانه تخلیه شد و ما در خانه دیگری مستقر شدیم، تا مدتی از این ماجرا گذشت. یک روز دیدم یکی از برادرانم آمد ولی رنگش پریده و بدنش می لرزید، فکر کردم با مردم دعوا کرده لذا او را مذمت و ملامت کردم که چرا آبروی مرا نگه نمی دارید. سپس با مقداری خوش اخلاقی و حوصله و بلاغت پرسیدم چه شده: گفت: یکی از زنان اجنه به من علاقه پیدا کرده و هر چه به طرف من می آید من خودم را کنار می کشم، لذا خانه ما را سنگ باران کردند و ما مجبور به تخلیه خانه شدیم، امروز به حمام رفته بودم. در رخت کن وقتی خواستم لباسم را در آورم، دیدم آن زن کذایی حاضر شد و من از او فرار کردم. این حالت برای برادرم ادامه داشت. یک روز سیدی آمد و اظهار می کرد که تسخیر جن می داند و ما قضیه برادر را بازگو کردیم، دعایی نوشتند تا از سرش بر طرف شد.
حضرت حجت الاسلام جناب آقای حاج شیخ احمد رحمانی همدانی می فرمایند من این قضیه را دو مرتبه شفاهاً و حضوراً از مرحوم مبرور آقای آخوند همدانی شنیدم، البته یک مقدار مفصل تر از این بود و من بعضی از مطالب آن را چون نتوانستم به رشته تحریر در آورم لذا حذف کردم.(59)

تهمت به جن

گویند عقبة الازدی در معالجه جن زده ها و خواندن عزائم شهرت زیادی داشت، دختری را نزدش آوردند که شب عروسی دیوانه شده بود، برای او دعا خواند، نتیجه نگرفت، لکن به نظرش رسید که از این نظر سالم است، به حاضرین گفت شما بروید من با او خصوصی صحبت کنم، چون اتاق خلوت شد به دختر گفت: صادقانه ماجرای خود را به من بگو تا نجابت دهم و کمکت بکنم، دختر چون او را شخص منصف دید، نصیحت وی را قبول کرد و گفت: بکارت من قبل از عروسی از دستم رفته و از ترس آبرو خود را به دیوانگی زده ام، اگر چاره ای بنمایی هرگز فراموش نخواهم کرد.
عقبة الازدی به نزد کسان وی رفت و گفت: من کوشش فراوان کردم تا بر من روشن شد که یک جنی وارد بدن وی شده است. پس از کشمکشهای زیاد آن جن راضی شده از بدن این دختر بیرون رود، اما اگر از چشمش بیرون رود کور خواهد شد و اگر از دهانش بیرون رود لال می شود، و اگر از گوشش خارج شود کر می گردد و اگر از فرجش خارج شود بکارتش زایل می شود، به کدام یک راضی هستید؟
فامیلهای دختر گفتند: از همه بهتر آن است که جن از فرج دختر بیرون آید که عیب دیگر پیدا نکند عقبة با این حیله، دختر را به خانه شوهر فرستاد.

حکم فقهی تزویج با جنیان

بعضی از علماء در مورد تزویج با جنیان فرموده اند: جایز نیست، زیرا اختلاف جنسی موجب امتناع است خداوند در قرآن فرموده است: والله جعل لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیه و جهل بینکم مودة و رحمة.(40)
مودة یعنی جماع، رحمة یعنی اولاد. علمای حنابله و سراجیه و سایرین که گفتند: در طلاق و عده و نفقه و کسوه بر مشکل برخورد می شود. لذا قائل بر عدم جوازند و بعضی عدم جواز را به خاطر اختلاف جنس گفته اند، بعضی از علماء مکروه دانسته اند، مانند ابن حرب و قتاده و بعضی دیگر گفته اند ابن لهیعه روایت کرده: ان النبی (صلی الله علیه و اله و سلم) نهی عن نکاح الجن، نهی را اعم معنی کرده اند که شامل کراهت هم می شود.(41)
بعضی از بزرگان فرموده اند: حرام دانستن زیاد قابل قبول نیست، زیرا هر جا می بینیم تکلیف به جن و انس با هم عمومیت دارد، یعنی به هر چیزی از احکام که انسانها مکلفند جنی ها هم مکلفند، پس چه اشکال دارد که در نکاح هم به هم باشد، کما اینکه بعضی از اهل قرآن و علم و تحقیق مدعی هستند که با جنیها ازدواج کرده و معاشرت انجام داده اند.(42) آنان برای تأیید مطلب، جریان ازدواج فرزندان حضرت آدم (علیه السلام) را با جنیان بیان نمودند.
ابوبکر خضرمی نقل کرده: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود، مردم درباره ازدواج اولاد حضرت آدم (علیه السلام) چه عقیده دارند. عرض کردم: می گویند خداوند از حضرت حوا در هر زایمان یک دختر و یک پسر به وجود می آورد، در وقت ازدواج، پسر اول با دختر دوم ازدواج می کرد، حضرت فرمودند: این مطلب صحیح نیست، مطلب واقعی این است که وقتی فرزند حضرت آدم به نام هبة الله به دنیا آمد و بزرگ شد، حضرت آدم از خداوند درخواست کرد که کاو را تزویج دهد، خداوند چهار پسر بود. بعد از آن حضرت آدم (علیه السلام) در مورد ازدواج فرزند دیگر خود به نام یافث)) از خداوند درخواست کمک کرد که خداوند تبارک و تعالی دستور داد از طایفه جن ازدواج کند و چهار دختر هم نتیجه آن ازدواج بود بعد دستور رسید پسرهای هبة الله با دخترهای یافث که پسر عمو و دختر عمو بودند ازدواج نمودند، بر این اساس که مردم هم متفاوتند، بعضی خوشرو، بعضی بد قیافه، خوش اخلاق و بد اخلاق هستند، زیرا تمام خوبیها از حوریه و زشتیها از جنیه می باشد.(43)
پس عده ای از فقهای اسلام من جمله ابن تیمیه که از مشاهیر علمای اهل سنت و جماعت است در کتاب (مجموع الفتاوای)خود(44) می گویند: با بودن شرایط نکاح بین جن و انس ازدواج مانع ندارد جایز است، کما اینکه در بین مردم شیوع دارد می گویند فلان مرد با جن ازدواج کرده و یا زنی از انسانها با جن ازدواج کرده و دارای فرزندی هم گاه می شوند و دلیل بر این امر صلاحیت نکاح بین دو جنس متفاوت را آیه مبارکه: لم یطمهن انس قبلهم ولا جان تائید می کند چون طمث بمعنی ازاله بکارت مگر اینکه محققین بگویند این صلاحیت تزویج مربوط به حور العین در بهشت است تزویج با جن را در عالم دنیا شامل نمی شود (برای تحقیق بیشتر به منابع زیرا مراجعه شود: بحار الانوار، ج 11، ص 236 حدیث 6 و ص 60 ص 96 و 97 حدیث 57 و 59- و در کافی ج 569 حدیث

طایفه جن هم منتظر ظهور معصوم هستند

مفضل که یکی از بزرگان شیعه است نقل می کند: در دریای خزر سوار کشتی بودیم، ناگهان طوفان کشتی را منحرف کرد من با یک نفر مرد قریشی به جزیره ای افتادیم، لکن در آن جزیره ابداً انسانی نبود که با او انس بگیریم. از زندگی خود مأیوس شده بودیم ناگاه شخصی را دیدیم که به درخت بزرگی تکیه کرده، ما را به طرف خود خواند، وقتی که نزدیکش رسیدیم گفتیم: السلام علیک و رحمة الله و برکاته ما را نوازش کرده، در پیش خود جای داد و گفت: شما چه کسی هستید تا به حال پای هیچ یک از اولاد آدم اینجا نرسیده است مگر شما. گفتیم: ما از قبایل عرب هستیم. گفت: پدر و مادرم فدای عرب باشد! از کدام طایفه عرب هستید، گفتیم یکی از طایفه خزاعه، دیگری از طایفه قریش، گفت: بابی وامی قریشاً و احمدها، ای برادر خزاعی این شعر از کیست؟
کان لم یکن بین الحجون الی الصفا - انیس ولم یسمر بمکة سامر
اگر بین کوه حجون و کوه صفا انیسی نبود در مکه هیچ شب زنده داری نبود
گفتم: این شعر از حارث ابن مصاص جرهمی است، گفت: احسنت، بعد پرسید: ای برادر قریشی آیا عبدالمطلب بن هاشم از مادر متولد شده است؟ گفتم: خدا رحمتت کند چه می گویی، یعنی خیلی وقت گذشته، گفت: فرزندش عبدالله متولد شده است؟ گفتم: چرا از مرده ها می پرسی، گفت: فرزندش حضرت محمد الهادی چطور؟ گفتم: آن هم به رحمت ایزدی پیوسته، الان چهل سال است. نعره کشید و افتاد، ما خیال کردیم که از دنیا رفت، وقتی به هوش آمد، این شعر را گفت:
ولرب راج حیل دون رجائه - و مومل ذهبت به الامال
چه امیدواری که امیدش تغییر پذیرفت - و چه امیدواری که امیدش به ناامیدی مبدل شد
پس شروع کرد به نوحه و گریه کردن، طوری گریه کرد که از تمام ریش و صورتش اشک چشم جاری شد و ما هم متأثر شدیم و گریستیم، گفتم: ای شیخ تو سؤال کردی، ما خود را معرفی کردیم، شما هم خود را معرفی کن. گفت: من سفاح ابن زفرات جنی هستم، من از اول به خدا و به رسول او ایمان آورده ام و تورات و انجیل را خوب می دانم لکن امید من در زندگی این بود که حضرت محمد بن عبدالله را ببینم و زیارت کنم، متاسفانه طایفه ای عفریت از اجنه در محل ما قیام کردند و ناامنی به وجود آوردند، من خودم را از معرکه کنار کشیدم و در این جزیره به عبادت خداوند مشغول شدم و منتظر بودم که آفتاب اسلام طلوع کند تا از نور او بهره مند گردم هر لحظه آرزوی دیدارش را داشتم، لکن از کوتاهی عمر انسان غفلت داشتم فکر می کردم تا کنون چهار صد سال است که در این جزیره می باشم. در روزهای اول اقمت من در این مکان حضرت عبد مناف بچه بود من گمان نمی کردم در این زمان کم پیامبر گرامی به دنیا آمده باشد تمام آرزوهایم نقش! آب شد و حسرتهایم در سینه ام ماند، اما فاصله شما با انسانها به فاصله یک سال راه است، در این حال چوبی از کنار خود برداشت و داد به ما و گفت شما مثل مرکب بر این چوب سوار شوید تا شما را به دیار خود رساند، (البته به امر خداوند). آنگاه گفت من از هر دو شما تقاضا می کنم که سلامم را به قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) برسانید، ما به گفته او عمل کردیم و سالم به محل خود برگشتیم.(72)

حاکمیت علی (علیه السلام) بر طایفه جن از طرف پیامبراکرم ص)

محقق اردبیلی (73)(رحمة الیه) از منهج التحقیق الی سواء الطریق از ابوسعید خدری روایت نموده که روزی در ابطح با جمع کثیری از اصحاب در حضور پیامبر اکرم بودم و آن حضرت مشغول صحبت بودند که ناگاه از دور غباری برخواست و لحظه به لحظه نزدیکتر شد تا آنکه در برابر پیامبر قرار گرفت و از میان گرد و غبار صدایی بلند شد که می گفت: السلام علیک یا ریول رب العالمین و یا خاتم النبیین آن حضرت جواب سلام را داد، بعد پرسید: کیستی؟ جواب داد: یا رسول الله! من یک نفر از طایفه جن هستم که قوم من مرا ایذاء و اذیت می کنند حتی چراگاه و راه آب مرا می گیرند، من به شما پناه آورده ام از حضور شما در خواست می کنم شخصی را با من اعزام فرمایید تا در میان من و آنها با انصاف حکم کند و من در حضور شما عهد می کنم و ضمانت می دهم که سفیر شما را سالم به شما برگردانم. پس حضرت فرمود: تو کیستی و قوم تو کیانند؟ عرض کرد: من عرفطة بن شمراخ جنی ام که ما پیش از بعثت شما به آسمان نزدیک می شدیم و استراق سمع می نمودیم و اخباری که شنیده بودیم به دیگران می گفتیم و چون خداوند شما را به پیامبری برگزید و برای بندگاه مبعوث فرمود، ما از آن حالت ممنوع گشتیم و ایمان به رسالت شما آورده، شما را تصدیق کردیم لکن عده ای از قوم ما بغض عداوت را پیش گرفته و ایمان نیاوردند، متاسفانه زیاد هم هستند که ما قدرت مقاومت آنها را نداریم امیدواریم شما بزرگواری فرموده، در حق ما شفقتی بفرمایید، زیرا رحمت بر عالمیان هستید.
حضرت فرمود: در آن هیئت که خلق شده اید ظاهر شوید تا ما شما را با آن صورت ببینیم، عرض کرد: سمعاً و طاعة، در همین لحظه پرده از رخ برداشته، شخصی را دیدیم از میان غبار بیرون آمد با سری دراز و چشمی در میان سر با حدقه های کوچک و دندانهایی چون دندان درندگان و تمام بدنش پر از مو همچون مویی که بر اندام خرس می باشد.
حضرت پیامبر از او عهد و میثاق گرفت که هر کس را با او اعزام بدارد، او را سلامت بازگرداند. آن بزرگوار رو به ابی بکر کرد و فرمود: برخیز و با برادرت عرفطه برو و قوم او را ببین و احوالشان بپرس و در بین آنها با عدالت و انصاف حکم کن و برگرد. ابوبکر پرسید: یا رسول الله، ایشان در کجا ساکنند؟ آن حضرت فرمود: در زیر زمین سکنا دارند، ابوبکر عرض کرد: من طاقت ندارم که به زیر زمین بروم و چگونه می توانم در میان آنها حکم کنم در حالی که به زبان آنها آشنا نیستم و کلام ایشان را نمی فهمم، پس حضرت رسول (صلی الله علیه و اله و سلم) توجه به جانب عمر کرده مطالبی که به ابی بکر فرموده بود، خطاب به ایشان تکرار کرد، سپس همان جواب را که از اولی شنیده بود از دومی هم دقیقاً همان جواب را شنید. پس نظر به جانب راست و چپ کرده فرمود: کجاست نور چشم من؟ کجاست از بین برنده غمهای من؟ کجاست داماد من؟ کجاست پدر حسن و حسین؟ کجاست ادا کننده قرضهای من؟
امیر المؤمنین (علیه السلام) جواب داد: لبیک لبیک یا رسول الله در خدمتم هر چه امر بفرمایی، فرمود: یا علی برو با عرفطه و خبر از قومش بگیر و حکم کن میان او و قومش بحق، عرض کرد: سمعاً و طاعة یا رسول الله! پس عرفطه برخواست و امیر المؤمنین (علیه السلام) شمشیر خود را حمایل کرده و با عرفطه به راه افتاد. سپس ابوسعید خدری و سلمان فرسی و جمعی از اصحاب پشت سر آنها روانه شدند تا ببینند آن حضرت را کجا می برد و سرنوشت چه خواهد شد، وقتی که حضرت میان صفا و مروه رسید اصحاب دیدند که زمین منشق شد عرفطه فرو رفت و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نگاهی به یاران کرده فرمود: برگردید، خداوند به شما اجر دهد و خود آن بزرگوار نیز پشت سر عرفطه فرو رفت و زمین به هم برآمد، یاران آن حضرت با حسرت و ناراحتی برگشتند و در فکر بودند که بر سر مولا و مقتدا چه خواهد آمد.
روز بعد از حادثه حضرت پیامبر نماز صبح را با اصحاب به جا آورده تا ظهر دور هم نشسته بودند تا ظهر خبری از حضرت نشد تا نماز ظهر را ادا کردند، خبری نرسید. دوستان آزرده دل لکن منافقان خوشحال بودند، به یکدیگر می گفتند که: جنیان حیله کرده علی را بردند تا از بین ببرند، ما را از فخر نمودن پیامبر به علی خلاص نمودند و از او ما را آسوده کردند، پیامبر نماز عصر را هم خواندند، علی (علیه السلام) پیدا نشد.
رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) به صفا تشریف آورده و نشستند و تمام مطالبشان راجه به آمدن و نیامدن مولا بود. منافقان چون یقین به از بین رفتن حضرت داشتند زبان به شماتت گشودند، دوستان در دریای فکر غوطه ور بودند، تا نزدیک غروب آفتاب ناگهان دیدند همان زمین شکافته شد، عرفطه از پیش و حضرت با شمشیر ذوالفقار پشت سر او ظاهر شدند، دوستان تکبیر گفتند، پیامبر بزرگوار از جای خود برخاست و علی (علیه السلام) را بغل گرفت و میان دو چشمش را بوسید و فرمود: علی جان چرا تأخیر کردی و ما را نگران ساختی، عرض کرد: یا رسول الله! وقتی که به قومم عرفطه رسیدم، ایشان را به یکی از سه چیز دعوت نمودم، اول: به شهادت ان اله الا الله و محمد رسول الله (ص) قبول نکردند، دوم: از جزیه دادن ابا نمودند، راضی نشدند، سوم: دستور دادم با عرفطه مصالحه نمایند چراگاه و آب یک روز در اختیار آنها باشد و یک روز به عرفطه واگذار نمایند. امتناع کردند و رام نشدند، ناچار شمشیر کشیدم و با آنها جنگیدم و بسیاری از آنها را کشتم، چون عده معدودی مانده بودند، فریاد الامان برداشتند، گفتم: امان با ایمان داده می شود، ناچار ماندند تا به خداوند تبارک و تعالی و به نبوت رسول خدا (ص) ایمان آوردند و راضی به صلح با عرفطه گردیدند، من عرفطه را با آنها صلح دادم تا دست برادری به یکدیگر دادند، و اختلاف از بینشان برداشته شد، یا رسول الله! من تا این زمان مشغول این مأموریت بودم.
سپس عرفطه پیش آمد، عرض کرد: یا رسول الله! خدای تعالی به شما اجر جزیل عنایت کند و اسلام را به سبب حضرت عالی تقویت فرماید و پسر عموی شما را عزت و جزای بی نهایت عنایت کند، در حق ما چنان یاری کرده که زبان از ادای شکر آن قاصر است، اگر لطف و یاری او نبود، در بین ما (طایفه جن) از اسلام اثری باقی نمی ماند و به کلی رخت می بست.(74)

جنگ امیر المؤمنین با جنیان

محقق اردبیلی در کتاب شواهد النبوة از ابن عباس روایت نموده: چون رسول خدا از حدیبیه متوجه مکه شدند، در جحفه تشنگی بر لشگر غلبه کرد. آن بزرگوار در مورد بی آبی فرمودند: درختهایی که از دور دیده می شود نزدیک آنها چاهی است کیست از شما که با جمعی رفته مشکها را پر آب کرده، بیاورد؟ مردی برخاست عرض کرد: من حاضرم، به همراه عده زیادی روانه شد. چون میان آن درختها رسیدند، آتشها شعله کشید و صداهای مهیب برخاست. ترس بر آن جماعت غلبه کرد، برگشتند و جریان را به پیامبر عرض کردند، حضرت فرمود: آنها از جنیان هستند، اگر می رفتید پیروز می شدید و هر کس برود و نترسد من ضامن بهشت او می شوم.
شخص دیگری برخاست و با همان عده روانه آن مکان گردید، چند قدمی نرفته بودند که صداها بیشتر شد و آتشها افروخته گردید، رعد و برق به هم رسید، ترس بر یاران غلبه کرد به چاه نرسیده برگشتند، و دیگران را نیز ترسانیدند. سومین بار جمعی که به شجاعت و پردلی مشهور بودند با یاران اولی رفیق و همراه شده، رفتند و ساعتی پافشاری کرده، سرهای بی تن و تن های بی سر مشاهده نمودند، ناچار به تشنگی راضی شدند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و چون به خدمت رسول خدا رسیدند هر چه دیده بودند نقل کردند. پیامبر اکرم، امیر المؤمنین (علیه السلام) را خواست و فرمود برو مردم را از زحمت تشنگی خلاص کن.
سلمة ابن اکوع گوید: من هر چهار نوبت همراه بودم، چون مرتضی علی به آن درخت ها رسید و صحبتهای یاران را که آمیخته با ترس و لرز بود ملاحظه فرمود به ایشان دستور داد که قدم بر جای قدم من بگذارید، به اطراف و جوانب نگاه نکنید، آن حضرت رجزی می خواند، معنایش این بود:
پناه من به خدایی است، فرد بی همتا - که اوست خالق جن و انس ارض و سما
ز رعد و برق و ز آتش علی نیاندیشد - چو دیگران نهراسد ز صوت یا ز صدا
چون به کنار چاه رسیدند دلو را به چاه انداخته پر کردند وقتی که خواستند بالا بکشند طناب را بریده، دلو را به چاه انداختند. پس آن حضرت خطاب به همراهان فرمودند: کیست که به چاه برود؟ عرض کردند یا علی هیچ کس از ما طاقت رفتن به چاه را ندارد، سلمة ابن اکوع می گوید: من ناظر بودم که آن حضرت در همین لحظه دامن بر کمر استوار کرد و فرمود: هر چه بشنوید و ببینید صبر کنید و ترس به خودتان راه ندهید، به چاه پایین رفت، آوازها بلند شد و خنده های قهقهه به گوش می رسید، و صداهایی شنیده می شد که گویا حلق های کسانی را گرفته و نفسها در گلوهای ایشان پیچیده و به خناق مبتلا شده اند، ناگاه صدایی به گوش ما رسید که یقین کردیم علی (علیه السلام) به چاه افتاد، دلهای ما لرزید، طاقت و صبر به خوف و هراس مبدل شد.
ناگاه آواز الله اکبر امیر المؤمنین (علیه السلام) را شنیدیم و دانستیم که شمشیر کشیده می جنگد زیرا آواز الحذر و بانگ الامان از آنها بلند شد، خنده و قهقه ها به گریه تبدیل گشت، آن حضرت آواز داد که ریسمان در چاه بیاندازید و ریسمان را به دلو بست فرمود: آب را بکشید، دلوها را پی در پی پر می کرد و ما می کشیدیم تا همه سیراب شدند و مشکها تمام پر گشت و آن حضرت از چاه بیرون آمد. هر کس از ما یک مشک و آن حضرت دو مشک برداشته، روانه شدیم، و چون به همان درختها رسیدیم اثری از آن صیحه ها و آتشها نمانده بود.
پس به خدمت پیامبر اکرم رسیدیدم آنچه را که مشاهده کرده بودیم نقل کردیم، همه مردم تعجب کردند و بعد از آن هر کس می رفت آب می خورد و می آورد کسی مانع نمی شد. حضرت رسول اکرم فرمودند: این جن برادر آن جن بود که به دست علی (علیه السلام) در بین صفا و مروه کشته شد، می خواست انتقام بگیرد او نیز کشته شد و شر او از سر مسلمانان کم شد.

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: شنبه 26 مرداد 1398 ساعت: 14:00

صفحه بندی