صاحب کتاب اسرار الشهادة با واسطه معتبر از یکی از شاگردان مبرز بحرالعلوم به نام شیخ حسین معروف به ابن نجف تبریزی نقل می کند که نزدیکیهای غروب آفتاب در وادی السلام بودم و قصد داشتم به نجف اشرف بروم. ناگهان دیدم جمعیتی سواره می آیند و در جلوی ایشان سواری بود در نهایت جمال و جلال.
چون به من رسیدند دو نفر از ایشان را شناختم از این جهت نزدیک رفته، به آن دو سلام کردم و نامشان را بر زبان جاری نمودم.
آنها جواب مرا دادند و گفتند: ما آن دو نفر نیستیم، بلکه همه ما از ملائکه ایم؛ مگر آن شخص مقدم که روح انسان صالح از اهالی اهواز یا هویزه است و ما مأموریم به استقبال او برویم؛ تو نیز همراه ما بیا.
من هم قبول کردم و با ایشان حرکت نمودم. ناگهان خود را در مکانی وسیع یافتم که آب و هوای آن در خوشی نمونه بود. سپس ملائکه پیاده شدند و یکی از ایشان رکاب آن شخص اهوازی یا هویزه ای را گرفت و پیاده نمود و او را مکانی که از فرشهای قیمتی پوشیده بود نشاند.
در این مجلس بوی گلها و عطرهای گوناگون به مشام می رسید؛ چلچراغها و مشعلها همه جا را نورانی کرده بودند و نعمتهای بهشتی در این مجلس جمع بود.
آن شخص را در صدر مجلس نشاندند و اعزاز و اکرام بسیار کردند و سفره ای شاهانه با میوه ها و غذاهای گوناگون گستراندند.
او شروع به خوردن نمود و مرا هم دعوت کرد. سپس گفت: ای مرد صالح چه می بینی؟
گفتم: درجه بلند و عطای عظیم خداوند را بر تو.
گفت: می دانی کلام عمل تو باعث شد، این راز بر تو مکشوف گردد، با اینکه این گونه رموز را معمولاً فاش نمی کنند؟
گفتم: نمی دانی.
گفت: پدر تو مقدار دومن گندم از من طلبکار بود و چون خداوند عزوجل می خواست مرا در درجات بالاتر قرار دهد و نعمت خود را بر من تمام کند، روح مرا به تو نشان داد تا اینکه یا مرا حلال نمایی یا اینکه حقت را بگیری.
گفتم: من حقم را می خواهم.
در این هنگام یکی از ملائکه گفت: عبای خود را پهن کن. من عبای خود را پهن کردم. در عبای من گندم ریخت و گفت: عبایت را جمع کن که حقت به تو رسید.
وقتی عبایم را جمع نمودم، از آن جماعت هیچ اثری ندیدم ولی عبا پر از گندم بود.
عبا را جمع کرده، به نجف اشرف رفتم و تا وقتی که سر آن فاش نشده بود، هر مقدار می پختم کم نمی شد، تا اینکه سر آن فاش شد و دیگر از آن چیزی ندیدم.
گفتنی است که آن شخص اهوازی یا هویزه ای، عالم یا سید نبود؛ بلکه مردی عادی بود که سه خصوصیت مهم را دارا بود:
1 - محبت شدید به اهل بیت علیه السلام؛
2 - کاسب بود و از راه کسب حلال منزل را دارا می نمود؛
3 - زاید بر مخارج سال خود را صرف خیرات و تعزیه سید الشهداء علیه السلام می نمود و در ایام عاشورا به عزاداران غذا می داد، محبت می کرد و با آب و قهوه و چای و از اهل مجلس پذیرایی می کرد.
سید جلیل مرحوم دکتر اسماعیل مجاب (داندانساز) عجایبی از ایام مجاورت در هندوستان نقل می کند، از آن جمله می گوید:
عده ای از بازرگانان هند و (بت پرستان) به حضرت سید الشهدا معتقدند و برای برکت مالشان در سال مقداری از سود خود را در راه آن حضرت صرف می کنند. بعضی از آنها روز عاشورا به وسیله شیعیان شربت و پالوده و بستنی درست می کنند و خود به حال عزا می ایستند و از عزاداران پذیرایی می کنند و بعضی از آنها مبلغی به شیعیان می دهند تا در مراکز عزاداری صرف نمایند.
یکی از آنان هر ساله همراه سینه زنها حرکت می کرد و با آنها سینه می زد. چون مرد، بنا به رسوم مذهبی خودشان بدنش را در آتش سوزانیدند تا تمام بدنش خاکستر شد جز دست راست و قسمتی از سینه اش که آتش آن دو عضو را نسوزانید. بستگان وی آن دو قطعه را به قبرستان شیعیان آوردند و گفتند: این دو عضو از آن حسین شماست.
جایی که آتش جهنم که قابل مقایسه با آتش نیست به وسیله حسین علیه السلام خاموش و برد و سلام می گردد، پس نسوزانیدن آتش ضعیف دنیوی به خواست آن بزرگوار جای تعجب نیست.
شیخ طوسی رحمة الله در امالی از مشایخ خود روایت کرده که محمد رازی گفت: در مسجد جامع مدینه نماز می گذارم و پهلوی من دو نفر بودند. بر تن یکی از آنها جامه سفر بود. یکی از آنها به دیگری گفت: در تربت حسین علیه السلام شفای هر دردی است. من مرضی داشتم و به هر دوا که معالجه کردم، عافیت، نیافتم تا آنکه خوف هلاکت بر من مستولی شد و از خود ناامید شدم. وقتی دردم در نهایت شدت بود، پیره زالی از اهالی کوفه به نام سلمه به نزد من آمد و گفت: درد تو را هر روز در زیادتی می بینم.
گفتم: بلی
گفت: می خواهم تو را معالجه کنم که از این مرض نجات یابی؟
گفتم. من چنین چیزی بسی محتاجم.
پس آبی در قدحی کرده و به نزد من آورد. چون آن آب را آشامیدم، سالم شدم و گویا هرگز آزاری نداشتم. بعد از چند ماه آن زن نزد من آمد. گفتم: تو را به خدا قسم می دهم آن دوا چه بود که به من دادی و خوب شدم؟
گفت، به یک دانه از این تسبیح که در دست دارم تو را دوا کردم.
گفتم: این تسبیح چیست؟
گفتم: ای رافضیه، مرا به خاک قبر حسین مداوا می کنی؟
آن زن خشمناک شد از پیش من رفت و در همان ساعت آزار من عود کرد و چندان شدت یافت که خوف هلاکت برخود دارم
نقل شده است که در بغداد مردی فاسق و فاجر و خمار بود عمر خود را در اعمال نامشروع صرف کرده بود و مال بسسیار داشت چون اجلش در رسید وصیت کرد که: چون مرگ را دریابد، بعد از تجهیز و تکفین، در نجف اشرف دفنم کنید، شاید از برکت حضرت علی علیه السلام خداوند عالم گناهان گذشته را، بدان حضرت ببخشید. این را گفت و جان به حق تسلیم کرد. خویشان و اقوام او به وصیت او عمل نموده، بعد از تجهیز نعش، او را برداشته متوجه نجف اشرف شدند.
خدام روضه شاه ولایت در آن شب حضرت علی علیه السلام را در خواب دیدند که آن حضرت بر سر صندوق حاضر شد. جمیع خادمان آستان ملائک پاسبان را طلبیده و فرمود: فردا صبح مردی فاسق را به اینجا خواهند آورد. باید مانع شوید و نگذارید که او را در نجف دفن کنند که گناهان او از عدد ریگ صحراها و برگ درختان و قطرات باران بیشتر است. این فرموده و غائب شد.
چون صبح شد جمیع ملازمان آستان بر سر قبر امیر المؤمنین علیه السلام حاضر شدند و خواب خود را به یکدیگر بیان کردند. همه این خواب را دیده بودند. پس برخاستند و چوبها و سنگها به دست گرفته، بیرون دروازه جمع شده، همگی تا دیر وقت به انتظار نشستند، ولی کسی پیدا نشد. از این جهت برگشتند و متفکر بودند که چرا این واقعه به عمل نیامد.
از قضا آن جماعتی که تابوت همراهشان بود، در آن شب را گم کرده به بیابان کربلای معلی افتادند. چون روز شد از آنجا راه نجف اشرف را پیش گرفته، روانه شدند. چون شب دیگر شد، باز حضرت شاه ولایت را در خواب دیدند که خدام را طلبیده، فرمودند چون صبح شود همه بیرون روید و آن تابوتی که شب پیش شما را به ممانعت او امر کرده بودم، با اعزاز و اکرام هر چه تمامتر بیاورید و ساعتی در روضه من بگذارید. بعد از آن او را در بهترین جا دفن کنید.
خدام از شنیدن این دو سخن منافی بسیار متعجب بودند. از این جهت به شاه ولایت عرض کردند: ای پادشاه دین و دنیا، دیشب ما را منع فرمودی امشب به خلاف آن در کمال شفقت و مهربانی امر فرمودید، در این چه سری است؟
حضرت فرمود: شب گذشته آن جماعت راه گم کره، به دشت کربلا افتادند؛ باد، خاک کربلا را در تابوت آن مرد افشاند؛ از برکت خاک کربلا و از برای خاطر فرزندم حسین علیه السلام خداوند از جمیع تقصیرات او در گذشت و بر او رحمت کرد.
پس خادمان همگی بیدار شدند و از شهر بیرون رفتند. و بعد از ساعتی تابوت آن مرد را آوردند و پس از تعظیم تمام، آن را به روضه مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر کردند و صورت واقع را آن طور که اتفاق افتاده بود بر آن جماعت نقل نمودند.
حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی اعلی الله مقامه فرمود:
اوقاتی که در سامرا مشغول تحصیل علوم دینی بودم، اتفاقاً اهالی سامرا به بیماری و با و طاعون مبتلا شده بودند و همه روزه عده ای می مردند. روزی جمعی از اهل علم در منزل استادم مرحوم سید محمد فشارکی اعلی الله مقامه بودند؛ ناگاه مرحوم آقای میرزامحمد رحمة الله که در مقام علمی مانند مرحوم فشارکی بود، تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد که همه در معرض خطر مرگند. مرحوم میرزا فرمود: اگر من حکمی بکنم آیا لازم است انجام شود یا نه؟
همه اهل مجلس تصدیق نمودند، سپس فرمود: من حکم می کنم که شیعیان ساکن سامرا از امروز تا ده روز مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه روح شریف نرجس خاتون والده مأجده حضرت حجة الحسن علیه السلام کنند تا این بلا از آنان دور شود.
اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند از فردا تلف شدن شیعیان موقوف شد و همه روزه عده ای غیر شیعه ها می مردند، بطوری که بر همه آشکار گردید.
برخی از غیر شیعه ها از آشنایان شیعه خود پرسیدند: سبب اینکه دیگر از شما تلف نمی شود چیست؟ و به آنها گفته بودند: زیارت عاشورا. آنها هم گفته شدند و بلا از آنها نیز بر طرف گردید.
شیخ حسین معروف به ابن نجف تبریزی رحمه الله یکی از شاگردان برجسته بحر العلوم رحمه الله می گوید:
زمانی مدی نصرانی در بصره بود که صاحب اموال بسیار و ثروت بدون اندازه و شمار بود، به طوری که احدی از تجار و اهل ثروت عراقین (بصره و بغداد) کسی را با او تحاذی و همسری نبود.اتفاقاً از برای او عزم مهاجرت از بصره و وقوف به بغداد افتاده، جمیع مایملک منقول و غیرمنقول خود را نقد کرده، درکشتی گذاشت و بر آن نشست و متوجه سمت بغداد گردید. پس چون کشتی بر روی آب شط روان شد و سه روز یا زیاده بر آن بگذشت، از جانب بیابان به جماعتی از اعراب برخوردند و آنها کشتی را گرفته، جمیع آنچه را در آن بود بیغما و تاراج بردند و کسانی را که در کشتی بودند، کشتند و آن شخص نصرانی را هم آنقدر ضربت زدند بی هوش شد و که او را کشته پنداشتند و رفتند. چون شب شد شخصی از اهل جماعتی که نزدیک به آن موضع بود، بر او برخورد و چون او را زنده و مجروح دید بر او ترحم کرد و او را به قبیله خود برد و در مضیف شیخ قبیله جاداد و به گمان اینکه او از مسلمانان است، شیخ و اهل قبیله بر او ترحم کردند و توجه نمودند و شیخ قبیله او را دلداری و تسلی می داد. چون بر نصرانیت او مطلع شدند باز غیرت و تعصب عربی مانع گردید که رعایت او را ترک کنند (پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز فرموده اکرموا الضعیف و لو کان کافرا). آن نصرانی به انس و الفت اهل قبیله و شیخ آن طائفه خود را مشغول کرده بود تا آنکه از صدمات وارده بر خود و رفتن اموال و اعتبار اندکی آسوده شود و آن نصرانی در میان جماعت بر همین منوال بود تا آنکه وقت زیارت غدیریه نزدیک گردید و شیخ عشیره و جماعتی از اهل قبیله آماده زیارت و عازم رفتن به نجف اشرف گردیدند. عادت اعراب در سفر زیارت آن است که پیاده و پابرهنه می روند و از برای زاد سفر، نواله از آرد برنج و خرما درست کرده، به حسب عدد ایام زیارت تا مراجعت با استثنای منازلی که در آن بر مضعیف جماعات وارد می شوند و مهمان می باشند، گلوله می کنند و درانبانی کرده، بر پشت خود بار می کنند، و بیشتر بدین شیوه می روند و سوار و با تهیه اسباب کار در میان ایشان بسیار کم است.
چون نصرانی بر اراده ایشان مطلع گردید، افسرده خاطر و مهموم شد، به جهة انس و الفتی که با شیخ و ایشان داشت. شیخ عشیره به او گفت: دلتنگ مشو، زیرا منزل تو در مضیف است و غذای شام و روز تو موجود است و کسانی که در قبیله می مانند، از زائرین بیشترند.
نصرانی گفت: من به تو مأنوس بودم و به صحبت تو از هم و غم سابق غافل بودم و از خاطر محو کرده بودم و چون تو می روی می ترسم که هم غم صدمات گذشته مرا هلاک نماید. اگر واقعاً تو به من نظر و رحمت داری مرا هم به خود ببر.
شیخ گفت: بردن تو ممکن نیست، زیراکه این جماعت پیاده می روند و ذخیره خود را با خود بر می دارند و سفر هم دور است و تو متمکن آن نیستی، و ما چون از این عمل، نظر به اجر و ثواب خدایی داریم، تحمل شداید آن بر ما آسان است و تو مردی هستی نصرانی و اعتقادی به این امور نداری.
نصرانی در سؤال الحاح و اصرار نمود، شیخ هم ناچار پذیرفت و به اراده نجف اشرف بیرون رفتند. چون داخل بلده شریفه شدند، نصرانی را در خانه منزل داد، منع از خروج از منزل و دخول در صحن شریف نمودند و خود ایشان از برای زیارت حرم مطهر بیرون رفتند و بر همین منوال زیارت غدیر را درک کردند. بعد از غدیر هم چند روز دیگر در نجف ماندند.
بعد از آن شیخ، همراهان را از مرد و زن دو قسمت کرد و مقرر داشت که یکی از آن دو قسمت به سوی قبیله بر گردند و قسمت دیگر را با خود از برای زیارت عاشورا به کربلا برد. مرد نصرانی به شیخ گفت: من از تو جدا نمی شود و هر جا که بروی با تو می آیم.
شیخ هم چون الحاح او را دید اجابت نمود. پس نصف همراهان را از مرد و زن به سوی قبیله فرستاد و خود با سایرین عزم کربلا کرد. اتفاقاً برخی موانع سبب شد که با تأخیر وارد کربلا شوند. ورود ایشان مقارن غروب آفتاب شب عاشورا اتفاق افتاد و به جهت ازدحام زوار، خارج صحن مطهر راه نمی دهند و اگر مطلع بر عبور یکی از ایشان شوند او را می کشند. شیخ درباره نصرانی اندیشه کرد. و به حکم ضرورت علاج را در آن دید که مرد نصرانی، عرب وار عبایی بر سراندازد که کسی او از نشناسد و در میان صحن در پهلوی چلچراغ بزرگ که در پایین ایوان مقدس نصب شد بنشیند و همراهان قبیله آلات و انبان خود را در روضه حسینیه و عباسه صرف زیارت و عبادت نمایند.
پس نصرانی را گفتند: ما امشب را نمی خوابیم و به زیارت و عبادت می رویم. تو باید در این مکان بنشینی به طوری که خود را به کسی نشناسانی و این اسباب و آلات و نیزه و شمشیر و انبان و سفره و عصا و سایر ادوات ما را نگهداری نمایی؛ زیرا که ما باید امشب را به زیارت و گربه و عبادت و مرثیه و سینه زدن و صحیفه کشیدن و سایر آداب صرف نماییم.
نصرانی قبول کرد و در کنار چلچلراغ بزرگ نشست و آن جماعت، آلات و اسباب خود را به او سپرده، رفتند.
چون پاسی از شب گذشت نصرانی مشاهده نمود که در جمیع خانه ها و مدرسه ها و محافل و خیابانها کربلا و صحن و رواق حرم و حجرات آن آوازها به گریه و ناله و صحیه و ضجه بلند گردید؛ به طوری که گویا در دیوار و چوبها و سنگها و پرندگان و درختان با ایشان موافقت دارند. پنداشت که قیامت قیام نموده و اسرافیل در صور دمید است؛ زیرا به آنی از جمیع اجزای آن زائل می گردید و هوش از سرها می رفت. گویا همه کربلا از ساختمانها و خانه ها و قلعه ها و دیوارها و فضا و هوا گریه وضجه می نمودند. و او می دید: چه بسیار مشعلها که روشن شده و چقدر جوان و پیر و کودک عجم که در جلو خود اسبی به خون خود اسبی به خون آمده که شبیه به خارپشت گشته و آن جماعت سرهای خود را برهنه می ریزند و دستها بر سر و سینه می زنند و فریاد و ناله می کنند و در نوحه وا اماماه واحسیناه و اقتیلا می گویند و چقدر گروه از اهل بلا دهند و بربر که به زبانهای مختلف سرود می خوانند و چه بسیار از ترک ها گریبان خود چاک زده وسرهای خود را به ضرب خنجر و سنگ مجروح نموده و شکسته اند و چه مقدار از زنان که حلقه حلقه به گرد یکدیگر بر آمده و به الحان جان سوز عربی دلها از پاره می نمایند و همینطور گروهها و مردم را مشاهده نمود که از ابواب صحن مطهر سینه زنان وناله کنان داخل می شوند و دور حرم طواف کرده، از در دیگر بیرون می روند. از مشاهده این احوال خواب از چشم آن نصرانی برفت و تمام آن شب را در اندیشه و خیال بود که این چه اوضاع است که می بیند و چه آشوب است که برپا شده؛ تا آنکه دو ثلث از شب یا بیشتر گذشت و مردم به سوی منازل خود فرقه فرقه روانه گردیدند و صداها کم شد و آوازها بیفتاد و همهمه مردم ساکت شد و رفته رفته تا نزدیک طلوع، صحن مقدس خلوت شد و شمعها و مشعلها را بردند و مرد نصرانی از آنچه دیده بود در حیرت و تفکر بود.
ناگاه دید مردی بزرگ با جلالت و مهابت از حرم مطهر بیرون آمد و نور روی او عرصه صحن و ایوان را روشن گردانید. پس آمد تا آنکه در آخر ایوان شریف برابر چلچراغ بزرگ که نصرانی در نزد آن بود بایستاد و دو نفر دیگر در نزد او حاضر شده، در برابر او با نهایت ادب و خضوع و خشوع مانند بزرگ به آن دو نفر توجه نموده و فرمود: آن دفتر را که نامهای زوار ما در آن ثبت و ضبط نموده اید، بیاورید.
پس آن دو نفر با نهایت تعظیم، دفتری را به آن شخص بزرگ تسلیم نمودند. چون بر آن دفتر نظر نمود تغیر کرده، فرمود: چرا تمام زوار را استسقا ننموده اید؟ و دفتر را به ایشان رد نمود.
چون آن نفر این حالت را در او دیدند از ترس به خود پیچیده، بلرزیدند و عرض کردند: ای آقای ما، به حق خود و به حق آن کسانی که شما اهل بیت را بر دیگران ترجیح داده، ما کسی را واگذار نکرده ایم و جمیع زائرین را که در حرم و رواق و ایوان و صحن و حجره ها و بامها و خانه ها و خانات و مدارس و محافل و کوچه ها و گذرها و مساجد و غیر آن بودند نوشتیم و همچنین آن کسانی را که در حرم و رواق و ایوان صحن عباسی و توابع آن بوده اند ضبط کرده ایم، حتی اطفال شیرخوار ایشان را.
پس فرمود: دفتر را به من دهید. چون دادند دیگر بار نظر نمود و فرمود: همان است که گفتم: استسقا نکرده اید.
باز سوگند یاد کردند اما از ایشان نپذیرفت، تا آنکه یکی از ایشان ملتفت شد و گفت:آری ابن شخص را ننوشته ایم و اشاره به آن مرد نصرانی نمود.
آن شخص بزرگ عرض کرد: از جهت آن که نصرانی کافر است و به اراده زیارت شما هم نیامده که مستحق اجر و ثواب و احسان خداوند منان گردد، اگر به جهت جرأت و جسارت دخول در صحن شریف مستوجب سخط و عقوبت نگردد.
چون این بشنید با تندی به سوی ایشان نگریست و فرمود:
سبحان الله الیس قد نزل بساحتنا؛ آیا در خانه ما وارد نگشته و برخوان احسان ما نزول ننموده؟ کریم را نشاید که دشمن را از سر خوان انعام و احسان خود براند.
چون نصرانی این حالت را بدید و این سخن را بشنید صحیفه زد و بی هوش گردید و به حالت بی هوشی ماند تا آنکه شیخ قبیله با اعراب به سوی او برگشتند. چون او را مدهوش و بی خرد دیدند، آب بر روی او پاشیدند تا آنکه به خود آمد؛ پس بی خودی از او پرسیدند. نصرانی گفت: اول مرا کلمه شهادت و اسلام تلقین نمایید، بعد از آن جواب خواهید.
پس او را کلمه شهادتین تلقین کرده، اقرار نمود و بعد از آن، واقعه را ذکر کرده بر حسن اعتقاد سایرین افزود.
مرحوم آیة الله العظمی سید محمد کوهکمردی، معروف به آیة الله حجت از مراجع تقلید بود که در سوم جمادی الاول سال 1372 قمری در قم دنیا رفت و قبرش در حجره ای واقع غرب مسجد حجتیه است و این مدرسه عظیم از آثار اوست.
آیة الله حجت در اخلاص و تواضع و ساده زیستی کم نظیر بود. روزی که در آستانه احتضار قرار گرفت، به حاضران گفتند: برای من مقداری تربت سیدالشهدا بیاورید. مقداری تربت حاضر کردند و با آب قاطی نمودند و لیوان آب را به ایشان دادند.
آیة الله حجت آن لیوان را به دست گرفت و نزدیک لب آورد و گفت: آخرین زادی من الدنیا الحسین علیه السلام! آخرین توشه من از دنیا تربت حسین علیه السلام است.
آنگاه آب را نوشید و سپس شهادتین را بر زبان جاری کرد ودر حالی که رو به قبله بود، در همان حال به جوار رحمت حق پیوست.
شیخ اجل آیة محدث متبحر نوری رحمة الله در دارالسلام حکایت کرده که شیخ جعفر شوشتری گفت: چون از تحصیل علوم دینی از نجف اشرف فارغ شدم و دوران نشر علوم وانذار در رسید، به وطن خود برگشتم و به ادای وظیفه پرداختم و طبقات مردم را به اندازه فهم آنها هدایت می کردم. چون در آثار متعلق به مواعظ و مصائب توانائی و اطلاع کامل نداشتم و در ایام ماه رمضان و روزهای جمعه تفسیر صافی را بالای منبر می بردم و در ایام عاشورا روضة الشهادة مولا حسین کاشفی را، و از روی آنها برای مردم موعظه و مصیبت بیان کردم و نمی توانستم از حفظ وعظ کنم و روضة بخوانم .
یک سال بدین منوال گذشت و ماه محرم نزدیک شد. شبی با خود گفتم: تا کی صحفی و کتاب به دست باشم؟ برخاستم واندیشه می کردم، تدبیری کنم که از کتاب مستغنی باشم و در خطابه و سخنرانی مستقل گردم و در اطراف این، توسن فکر را آن قدر جولان دادم که خسته شدم و خوابم برد.
در خواب دیدم گویا در کربلا هستم و ایامی است که مرکبهای حسینی در آنجا است و خیمه های آن حضرت برپا است و لشکر دشمن طبق روایات در برابر آنها است. من وارد چادر مخصوص سیدالانام اباعبدالله علیه السلام شدم و بر او سلام کردم. مرا مقرب نمود و نزد خود جا داد و به حبیب بن مظاهر فرمود: این (به من اشاره کرد) مهمان ما است؛ آب که نداریم ولی آرد و روغن هست؛ برخیز خوراکی از آنها آماده کن و نزد او بیاور.
حبیب برخاست و خوراکی تهیه کرد و نزد من گذاشت و قاشقی هم روی آن بود.من چند لقمه از آن خوردم، و از خواب بیدار شدم و دریافتم که به دقائق و اشارت مصائب و لطائف و کنایات آثار ائمه اطائب به وجهی مطللعم که پیش از من کسی مطلع نبوده و هر روز این احاطه و اطلاع افزوده می شد تا ماه صیام آمد و در مقام و بیان به غایت مقصود رسیدم.
این ریاح روایت می کند که به مرد نابینایی را که روز شهادت حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم، کسی علت نابینایی او را سؤال کرد. جواب داد:
ما ده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین علیه السلام به کربلا رفتیم. ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم. چون حسین علیه السلام کشته شد، به خانه باز گشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم. در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت: رسول خداصلی الله علیه و آله وسلم تو را می خواند؛ برخیز و اجابت کن.
گفتم: مرا با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چه کار است؟
آن شخص گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برد. دیدم پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم در بیابانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای است از آتش. نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربتی می زد سر تا پای آنها از آتش فرا می گرفت و می سوزانید.
من نزدیک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رفتم و مقابل او زانو بر زمین زدم و گفتم: السلام علیک یا رسول الله. ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد. پس از آن سر خود را بلند نمود و فرمود: ای دشمن خدا! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی...؟
گفتم: یا رسول الله به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم.
فرمود: راست گفتی؛ ولی سیاهی لشکر کشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی. نزدیک من بیا. من نزدیک آن حضرت رفتم؛ دیدم طشتی پر از خون نزد اوست. به من فرمود: این فرزندم حسین است. پس از آن خون به چشم من کشید. چون بیدارم شدم، تاکنون چیزی را نمی بینم.
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی