خرید بک لینک

١- چگونگى گناهان فرو مى ریزد

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم ابوعثمان مى گوید:

من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشکى را گرفت و تکان داد همه برگهایش فرو ریخت آنگاه به من گفت : نمى پرسى چرا چنین کردم ؟

گفتم : چرا این کار را کردى ؟

در پاسخ گفت :

یک وقت زیر درختى در محضر پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودم ، حضرت شاخه خشک درخت را گرفت و تکان داد تمام برگهایش فرو ریخت سپس فرمود:

سلمان ! سؤ ال نکردى چرا این کار را انجام دادم ؟

عرض کردم : منظورت از این کار چه بود؟

فرمود: وقتى که مسلمان وضویش را به خوبى گرفت ، سپس نمازهاى پنچگانه را بجا آورد، گناهان او فرو مى ریزد، همچنان که برگهاى این درخت فرو ریخت

٢ - بنده سپاسگزار

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم پیامبر گرامىصلىاللهعلیهوآلهوسلم آن قدر براى نماز و عبادت مى ایستاد که پاهایش ورم مى کرد، آن قدر نماز شب مى خواند که چهره اش زرد مى شد و آن قدر در حال عبادت مى گریست که بى حال مى گشت

شخصى به آن حضرت عرض کرد:

مگر نه این است که خداوند گناه گذشته و آینده تو را بخشیده است چرا خود را این گونه زحمت مى دهى ؟

حضرت در پاسخ فرمود:

(افلا اکون عبدا شکورا): آیا بنده سپاسگزار خدا نباشم

٣ - زندگى دنیا

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم ابن مسعود که یکى از دانشمندان اصحاب رسول اکرم بود روزى وارد اتاق پیغمبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم شد، در حالى که حضرت روى حصیر خوابیده بود.

همین که پیغمبر از خواب بیدار شد، ابن مسعود ملاحظه کرد اثر چوبهاى خشک و زبر حصیر روى بدن پیامبر دیده مى شود.

با مشاهده این وضع عرض کرد:

یا رسول الله ! اگر صلاح است ، براى اتاق خواب شما وسایل آسایش تهیه کنیم ؟

حضرت فرمود:

ابن مسعود! وسایل آسایش این دنیا، برایم مهم نیست زیرا من همانند مسافرى هستم که پس از استراحت اندک در سایه درختى ، به سوى مقصد حرکت کند. اینجا خانه اصلى من نیست که در آبادى آن بکوشم

٤ - مردى که باغهاى بهشت را به دنیا فروخت

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم مرد مسلمانى بود که شاخه یکى از درختان خرماى او به حیاط خانه مرد فقیر و عیالمندى رفته بود، صاحب درخت گاهى بدون اجازه وارد حیاط خانه مى شد و براى چیدن خرماها بالاى درخت مى رفت ، گاهى تعدادى خرما به حیاط مرد فقیر مى افتاد و کودکانش خرماها را بر مى داشتند، مرد از درخت پایین مى آمد و خرماها را از دست آنها مى گرفت و اگر خرما را در دهان یکى از بچه ها مى دید انگشتش را در داخل دهان مى کرد و خرما را بیرون مى آورد.

مرد فقیر خدمت پیامبر رسید و از صاحب درخت شکایت کرد. پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: برو تا به شکایتت رسیدگى کنم

سپس پیامبر صاحب درخت را دید و به او فرمود: این درختى که شاخه هایش به خانه فلان کس آمده است به من مى دهى تا در مقابل آن ، درخت خرمایى در بهشت از آن تو باشد؟

مرد گفت : نمى دهم ! من خیلى درختان خرما دارم و خرماى هیچ کدام به خوبى این درخت نیست

حضرت فرمود: اگر بدهى من در مقابلش باغى در بهشت به تو مى دهم مرد گفت : نمى دهم !

ابو دحداح یکى از صحابه پیامبر بود، سخن رسول خدا را شنید. و عرض u200d کرد: یا رسول الله اگر من این درخت را از او بخرم و به شما واگذار کنم آیا شما آنچه را که به آن مرد مى دادى به من مرحمت مى کنى ؟ فرمود: آرى ابو دحداح رفت با صاحب درخت صحبت کرد مرد گفت : محمدصلىاللهعلیهوآلهوسلم مى خواست مقابل این درخت درختهایى در بهشت به من بدهد من نپذیرفتم چون خرماى این درخت بسیار لذیذ است ابو دحداح گفت : آیا حاضرى بفروشى یا نه ؟ گفت نه ، مگر اینکه چهل درخت به من بدهى ابو دحداح گفت : چه بهاى سنگینى براى درخت کچ شده مطالبه مى کنى ابو دحداح پس از سکوت کوتاه گفت خیلى خوب چهل درخت به تو مى دهم

مرد طمع کار گفت : اگر راست مى گویى چند نفر بعنوان شاهد بیاور! ابو دحداح عده اى را براى انجام معامله شاهد گرفت آنگاه به محضر پیامبر آمد و عرض کرد: یا رسول الله درخت خرما را خریدم ملک من شده است ، تقدیم خدمت مبارکتان مى کنم ، تقاضا دارم آن را از من بپذیر و باغ بهشتى که به آن مرد مى دادى قبول نکرد اینک به من عنایت فرما.

پیامبر فرمود: اى ابو دحداح ! نه یک باغ بلکه تعدادى از باغهاى بهشت در اختیار شماست پیامبر به سراغ مرد فقیر رفت و به او گفت این درخت از آن تو و فرزندان تو است به این ترتیب مرد کوتاه نظر براى زندگى چند روزه دنیا باغ بهشتى را از دست داد و ابو دحداح مالک آن باغ و باغهاى دیگر شد.

٥ - خصلت هاى پسندیده

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم گروهى از اسیران کافر را به حضور پیامبر اسلامعلیهالسلام آوردند. پیامبر دستور داد همه را اعدام کنند، به جز یک نفر، که مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد.

مرد با تعجب پرسید: براى چه تنها مرا آزاد کردى !؟

فرمود: جبرئیل امین ، به من خبر داد که در وجود تو پنج خصلت خوب وجود دارد که خداوند و پیامبرش آنها را دوست مى دارند.

١ - آن که نسبت به ناموس خودت داراى غیرت شدید هستى

٢ - از صفات سخاوت ، بذل و بخشش برخوردارى

٣ - اخلاق خوب دارى

٤ - همواره راستگو بوده هرگز دروغ نمى گویى

٥ - مرد شجاع و دلیرى هستى

مرد اسیر که سخنان پیامبر را با حالات درونى خود مطابق یافت به حقانیت اسلام پى برد، مسلمان شد و تا آخرین لحظه در عقیده پاک خود باقى مى ماند.

٦ - دروغ کوچک در نامه اعمال

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم اسماء دختر عمیس مى گوید:

من شب زفاف عایشه را آماده کرده به نزد پیغمبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم بردم و عده اى از زنان همراه من بودند. به خدا سوگند! نزد حضرت غذایى جز یک ظرف شیر نبود. رسول خدا مقدارى از آن خورد. سپس ظرف شیر را به دست عایشه داد، عایشه حیا نمود بگیرد. به او گفتم : دست پیغمبر را رد نکن ! عایشه با شرم ظرف شیر را گرفت و مقدارى خورد.

آنگاه پیامبر فرمود: ظرف شیر را به همراهان خود بده !

آنها گفتند: ما اشتها نداریم

پیامبر خدا فرمود:

هرگز گرسنگى و دروغ را با هم جمع نکنید.

اسماء گفت : یا رسول الله ! اگر یکى از ما بگوید اشتها نداریم ، این دروغ حساب مى شود؟

پیامبر فرمود: بلى ! دروغ در نامه عمل انسان نوشته مى شود. حتى دروغ کوچک در نامه اعمال به عنوان دروغ کوچک ثبت مى گردد.

٧ - کنترل زبان

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم شخصى محضر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآلهوسلم مشرف شد. حضرت به او فرمود: آیا مى خواهى تو را به کارى راهنمایى کنم که به وسیله آن داخل بهشت شوى ؟

مرد پاسخ داد: مى خواهم یا رسول الله !

حضرت فرمود: از آن چه خداوند به تو داده است انفاق کن و به دیگران بده !

مرد: اگر خود نیازمندتر از دیگران باشم ، چه کنم ؟

فرمود: مظلوم را یارى کن !

مرد: اگر خودم ناتوان تر از او باشم ، چه کنم ؟

فرمود: نادانى را راهنمایى کن !

مرد: اگر خودم نادان تر از او باشم ، چه کنم ؟

فرمود: در این صورت زبانت را جز در موارد خیر نگهدار! سپس رسول خدا فرمود:

آیا خوشحال نمى شوى که یکى از این صفات را داشته باشى و به بهشت داخلت نمایند؟

٨ - انسان خوشبخت

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم روزى کاروان پیامبر اسلامصلىاللهعلیهوآلهوسلم از محلى مى گذشت ، به اصحاب فرمود:

اکنون شخصى از طرف این بیابان ظاهر مى گردد که سه روز است شیطان ارتباطى با او ندارد.

طولى نکشید عربى نمایان گشت که پوستش به استخوان چسبیده بود، چشمهایش به گودى افتاده و لبهایش از خوردن گیاهان سبز شده بود. نزدیک آمد، پرسید: پیغمبر کیست ؟

رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم را به او نشان دادند. خدمت پیغمبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم که رسید عرض کرد: یا رسول الله ! اسلام را به من یاد بده !

حضرت فرمود: بگو! ((اشهد ان لا اله الله و اشهد ان محمدا رسول الله )).

مرد اقرار کرد.

حضرت : نماز پنچگانه را باید بخوانى و ماه رمضان را روزه بگیرى ؟

مرد: پذیرفتم

حضرت : حج خانه خدا را باید انجام دهى ، زکات بدهى و غسل جنابت را بجاى آورى

مرد: قبول کردم

مرد عرب پس از پذیرش اسلام همراه کاروان مسلمانان به راه افتاد. مقدارى راه طى کردند، کم کم شتر عرب از کاروان عقب ماند.

پیغمبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم که متوجه گشت ، ایستاد و از حال وى جویا شد.

عرض کردند: شترش نتوانست همگام با کاروان حرکت کند، عقب ماند. مسلمانان براى جستجوى او به عقب برگشتند.

ناگاه دیدند پاى شتر به سوراخ موشى فرو رفته ، مرد از بالاى شتر افتاده است ، گردن وى و گردن شترش شکسته و هر دو همانجا جان داده اند.

پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم دستور داد خیمه اى زدند و در خیمه غسلش u200d دادند. سپس رسول خدا خود وارد خیمه شد، او را کفن کرد.

آنگاه از خیمه بیرون آمد در حالى که از پیشانى مبارکش عرق مى ریخت ، فرمود: این مرد اعرابى ، در حال گرسنه از دنیا رفت و او کسى است که ایمان آورد و ایمانش آلوده به ظلم نگشت ، با ایمان پاک از دنیا رفت

از اینرو حوریان با میوه هاى بهشتى به پیشواز او آمدند، اطرافش را گرفته بودند و هر کدامشان عرض مى کرد:

یا رسول الله ! شما واسطه شوید این مرد، در بهشت با من ازدواج کند و همسر من باشد.

٩ - زندن شدن مردگان

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم روزى یکى از دشمنان اسلام به نام (ابى پسر خلف ) قطعه استخوان پوسیده اى را نزد پیامبر اسلام آورد. (به خیال خود مى تواند سخنان رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم را درباره معاد، با آن باطل کند.) و آن را در دست خود نرم کرد و در فضا پراکنده ساخت و گفت :

کدام قدرتى مى تواند این استخوان هاى پوسیده و خاک شده را از نو زنده کند! و کدام عقل آن را باور کند؟

خداوند متعال به پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم دستور داد که در پاسخ او بگوید:

همان خدایى که در ابتدا این استخوان ها را از خاک آفریده و زندگى به آن داده است ، مى تواند بار دیگر این استخوان هاى پوسیده پراکنده را جمع کرده و زنده نماید.

( وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسیَ خَلْقَهُ قَالَ مَن یُحْیی الْعظَامَ وَهیَ رَمیمٌ ٧٨ قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بکُل خَلْقٍ عَلیمٌ )

(ابى پسر خلف ) مى گوید: چه کسى مى تواند این استخوان هاى پوسیده را زنده کند؟

اى پیامبر ما! به او بگو همان کسى آن را زنده مى کند که بار اول آن را آفریده و حیات و زندگى داد و او به هر آفریده شده آگاه است

١٠ - علامتهاى آخرالزمان

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم ابن عباس نقل مى کند:

ما با پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم در آخرین حجى که در سال آخر عمر خود بجاى آورد (حجة الوداع ) بودیم رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم حلقه در خانه کعبه را گرفت و رو به ما کرد و فرمود:

آیا حاضرید شما را از علامتهاى آخرالزمان باخبر سازم ؟

سلمان که در آن روز از همه به پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم نزدیک بود، عرض کرد:

آرى ، یا رسول الله !

پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

از علامت هاى آخرالزمان ضایع کردن نماز، پیروى از شهوات ، تمایل به هواپرستى ، گرامى داشتن ثروتمندان و فروختن دین به دنیاست و در آن وقت قلب مؤ من در درونش آب مى شود مثل آب نمک در آب ! از این همه زشتیها که مى بیند و قدرت بر جلوگیرى آن را ندارد.

سلمان پرسید: آیا چنین چیزى واقع خواهد شد؟

حضرت فرمود: آرى ، سوگند به خداوند! اى سلمان ! در آن وقت زمامداران ظالم ، وزیرانى فاسق ، کارشناسان ستمگر و امنایى خائن بر مردم حکومت کنند.

سلمان پرسید: آیا چنین امرى واقع خواهد شد؟

پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

آرى ، سوگند به خدا! اى سلمان ! در آن وقت زشتى ها زیبا و زیبایى ها زشت مى شود. امانت به خیانتکار سپرده مى شود و امانتدار خیانت مى کند، دروغگو تصدیق مى شود و راستگو تکذیب !

سلمان پرسید:

آیا این امر واقع خواهد شد؟

پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

آرى ، سوگند به خداوند! در آن وقت حکومت به دست زنان و مشورت با بردگان خواهد بود، کودکان بر منبر مى نشینند، دروغ خوشایند و زرنگى ، زکات ضرر و بیت المال غنیمت محسوب مى شود!

اولاد در حق پدر و مادر جفا مى کنند و به دوستانشان نیکى مى نمایند و ستاره دنباله دار طلوع مى کند!

سلمان پرسید:

آیا چنین چیزى واقع خواهد شد، یا رسول الله ؟

پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

آرى ، اى سلمان ! در آن زمان زنان در تجارت با شوهران خود شریک مى شوند، باران رحمت کم ، جوانمردان بخیل ، تهى دستان حقیر مى شوند، بازارها به هم نزدیک مى گردد و همه از خدا شکایت مى کنند. یکى مى گوید سودى نبردم و دیگرى مى گوید چیزى نفروختم

سلمان پرسید: این امر واقع خواهد شد؟

حضرت فرمود:

آرى ، در آن وقت گروهى به حکومت مى رسند، اگر مردم حرف بزنند آنها را مى کشند و اگر سکوت کنند اموالشان را غارت ، حقشان را پایمال مى کنند و خونشان را مى ریزند و دلها را پر از کینه و وحشت مى کنند و...

در آن زمان اشیاء و قوانین را از شرق و غرب مى آورند و امت من رنگارنگ مى شوند، نه ، بر کوچک رحم مى کنند و نه ، بر بزرگ احترام مى گذارند و نه ، گناه کارى را مى بخشند، هیکل هایشان مانند آدمیان و قلب هایشان همچو شیاطین است

در آن زمان لواط زیاد مى شود، مردان خود را شبیه زنان مى کنند و زنان خود را شبیه مردان ، لعنت خدا بر آنها باد!

در آن زمان مساجد را زینت مى کنند، قرآن ها را آرایش مى دهند و مناره هاى مساجد را بلند مى نمایند و صفهاى نمازگزاران زیاد، اما دلهایشان به یکدیگر کینه توز و زبانهایشان مختلف است !

مردان و پسران ، خود را با طلا زینت مى کنند و لباس حریر و دیباج مى پوشند، پوست پلنگ را براى اظهار بزرگى در بر مى کنند.

ربا در بین مردم شایع مى شود و معاملات با غیبت و رشوه انجام مى گیرد، دین را مى گذارند و دنیا را برمى دارند!

طلاق زیاد مى شود، حدود اجرا نمى گردد، زنان خواننده و آلات نوازندگى آشکار مى گردد و اشرار امت به دنبال آنها مى روند، ثروتمندان براى تفریح و طبقه متوسط براى تجارت و فقرا براى ریا و خودنمایى به حج مى روند!

عده اى قرآن را براى غیر خدا و عده اى براى خوانندگى یاد مى گیرند و گروهى نیز علم را براى غیر خدا مى آموزند، زنازاده فراوان مى شود و براى دنیا با یکدیگر عداوت مى کنند!

پرده هاى حرمت پاره مى گردد، گناه زیاد مى شود، بدان بر خوبان مسلط مى شوند دروغ فراوان ، لجاجت شایع و فقر فزونى مى یابد، با انواع لباسها بر یکدیگر فخر مى فروشند، قمار و آلات موسیقى را تعریف مى کنند و امر به معروف و نهى از منکر را زشت مى شمرند.

مؤ من واقعى در آن زمان خوار است ، قاریان قرآن و عبادت کنندگان پیوسته از یکدیگر بدگویى مى کنند و در ملکوت آسمانها آنان را افراد پلید مى دانند.

ثروتمندان از فقر مى ترسند و بر فقرا رحم نمى کنند و آدمهاى نالایق درباره جامعه سخن مى گویند که حقیقت ندارند، حرفهایشان فقط شعار است !

در آن زمان صداى تواءم با لرزش از زمین برمى خیزد که همه مى شنوند، گنجهاى طلا و نقره بیرون مى ریزند ولى براى انسان دیگر سودى نخواهند داشت و دنیا به آخر مى رسد...

١١ - على علیهالسلام مظهر عدالت

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم پس از شهادت امیرالمؤ منینعلیهالسلام (سوده ) دختر (عماره ) براى شکایت از فرماندار ظالمى که معاویه بر آنها گماشته بود، پیش معاویه رفت

سوده در جنگ صفین همراه لشکر علىعلیهالسلام بود و مردم را بر ضد سپاه معاویه مى شورانید.

معاویه که او را شناخت به شکایتش گوش نداد و او را سرزنش نمود و گفت :

فراموش کرده اى در جنگ صفین لشکر على را علیه ما تهییج مى کردى ؟ اکنون سخن تو چیست ؟

سوده گفت :

خداوند در مورد ما از تو بازخواست خواهد کرد، نسبت به حقوقى که لازم است آنها را مراعات کنى پیوسته افرادى از جانب تو بر ما حکومت مى کنند، ستم روا مى دارند و با قهر و غضب به ما ظلم مى کنند و همانند خوشه گندم ما را درو کرده ، اسفندگونه نابودمان مى کنند، ما را به ذلت و خوارى کشانده و خونابه مرگ بر ما مى چشانند.

این بسربن ارطاة است که از طرف تو بر ما حکومت مى کند، مردان ما را کشت و اموالمان را به یغما برد. اگر اطاعت تو را ملاحظه نمى کردیم ، مى توانستیم به خوبى جلویش را بگیریم و زیر بار ظلمش نرویم اینک اگر او را برکنار کنى سپاسگزار خواهیم بود وگرنه ، با تو دشمنى خواهیم کرد.

معاویه گفت :

مرا با قدرت قبیله ات تهدید مى کنى ؟ فرمان مى دهم تو را بر شتر چموش u200d سوار کنند و پیش بسربن ارطاة بازگردانند تا او هر چه تصمیم گرفت درباره تو انجام دهد.

سوده کمى سر به زیر انداخت آنگاه سر برداشت و این دو سطر شعر را خواند:

درود خداوند بر آن پیکر باد که وقتى در دل خاک جاى گرفت عدالت نیز با او دفن شد.

آن پیکرى که با حق هم پیمان بود، جز با عدالت حکومت نمى کرد و با ایمان و حقیقت پیوند ناگسستنى داشت

معاویه پرسید:

منظورت کیست ؟

سوده پاسخ داد:

به خدا سوگند! منظورم امیرالمؤ منین على علیهالسلام است آنگاه خاطره اى از حکومت و عدالت علىعلیهالسلام را چنین نقل کرد:

در زمان حکومت علىعلیهالسلام یکى از ماموران براى جمع آورى صدقات آمده بود، به ما ستم کرد، شکایت او را پیش علىعلیهالسلام بردیم وقتى رسیدیم که براى نماز ایستاده بود. همین که چشمش به من افتاد، دست از نماز برداشت با خوش رویى و مهر و محبت فراوان به من توجه نموده ، فرمود:

کارى داشتى ؟

عرض کردم : آرى !

سپس ستم ماءمور را شرح دادم به محض این که سخنانم را شنید شروع به گریه کرد، قطرات اشک از چشمان علىعلیهالسلام فرو ریخت و بر گونه هایش جارى شد و گفت :

(اللهم انت الشاهد على و علیهم انى لم آمر هم بظلم خلقک و لا بترک حقک ):

پروردگار! تو گواهى من هیچگاه نگفته ام این ماءموران بر مردم ستم کنند و حق تو را رها نمایند.

فورى پاره پوستى برداشت نوشت :

براى شما دلیل و برهانى آمد. شما باید در معاملات ، پیمانه و ترازو را، درست و کامل کنید، از اموال مردم کم نکنید، در روى زمین فساد ننمایید و پس از اصلاح آن

همین که نامه مرا خواندى اموالى که دستور جمع آورى آن را داده ام هر چه تاکنون گرفته اى نگهدار تا کسى را که مى فرستم از تو تحویل بگیرد. والسلام

نامه را به من داد به آن شخص رسانیدم و با همان دستور از سمت خود بر کنار شد.

معاویه گفت : خواسته این زن هر چه هست برایش بنوسید و او را بار رضایت به وطن خود بازگردانید.

١٢ - در اندیشه سرانجام

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم سوید پسر غفله مى گوید:

پس از آن که براى خلافت امیرالمؤ منین از مردم بیعت گرفته شد، روزى خدمت حضرت رسیدم ، دیدم روى حصیر کوچکى نشسته است و در آن خانه جز آن حصیر چیز دیگرى نیست عرض کردم : یا امیرالمؤ منین ! بیت المال در اختیار شماست ، در این خانه جز حصیر چیز دیگرى از لوازم نمى بینم ؟

فرمود:

پسر غفله ! آدم عاقل در خانه اى که باید از آنجا نقل مکان کند، اسباب و وسایل جمع نمى کند، ما منزل امن و راحتى در پیش داریم که بهترین اسباب خود را به آنجا مى فرستیم و به زودى به سوى آن منزل کوچ خواهیم کرد(١

١٣ - آیا قلب برادرت با ما بود؟

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم اولین جنگى که در دوران زمامدارى امیرالمؤ منین علىعلیهالسلام اتفاق افتاد، جنگ جمل بود. لشکر علىعلیهالسلام در این نبرد پیروز شد و جنگ خاتمه یافت ، یکى از اصحاب حضرت که در جنگ شرکت داشت ، گفت : دوست داشتم برادرم در این جا بود و مى دید چگونه خداوند شما را بر دشمن پیروز نمود. او نیز خوشحال مى شد و به اجر و پاداش نایل مى گشت

امامعلیهالسلام فرمود:

آیا قلب و فکر برادرت با ما بود؟

گفت : آرى !

امامعلیهالسلام فرمود: بنابراین او نیز در این جنگ همراه ما بوده است

آنگاه افزود: نه تنها ایشان بلکه آنها که در صلب پدران و در رحم مادرانشان هستند، اگر در این نبرد با ما هم فکر و هم عقیده باشند، همگى با ما هستند که به زودى پا به جهان گذاشته و ایمان و دین به وسیله آنان نیرو مى گیرد.

١٤ - نماز خالصانه

بسْم الله الْرَّحْمن الْرَّحیم براى پیامبر خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود:

آیا در میان شما کسى هست دو رکعت نماز بخواند که در آن هیچ گونه فکر دنیا به خود راه ندهد، تا یکى از این دو شتر را به او بدهم

این فرمایش را چند بار تکرار فرمود. کسى از اصحاب پاسخ نداد. امیرالمؤ منینعلیهالسلام به پا خواست و عرض کرد:

یا رسول الله ! من مى توانم آن دو رکعت نماز را بخوانم

پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

بسیار خوب بجاى آور!

امیرالمؤ منینعلیهالسلام مشغول نماز شد، هنگامى که سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد، عرض کرد:

خداوند مى فرماید یکى از شترها را به على بده !

رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

شرط من این بود که هنگام نماز اندیشه اى از امور دنیا را به خود راه ندهد. على در تشهد که نشسته بود فکر کرد کدام یک از شترها را بگیرد.

جبرئیل گفت :

خداوند مى فرماید:

هدف على این بود کدام شتر چاقتر است او را بگیرد، بکشد و به فقرا بدهد، اندیشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنیا.

آنگاه پیامبرصلىاللهعلیهوآلهوسلم به خاطر تشکر از علىعلیهالسلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نیز در ضمن آیه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود:

( إنَّ فی ذَٰلکَ لَذکْرَىٰ لمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهیدٌ )

سپس رسول خداصلىاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:

هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن اندیشه اى از امور دنیا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد.
داستانهای بحار الانوار :منبع سایت شبکه الامامین الاحسنین

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: شنبه 26 مرداد 1398 ساعت: 14:00

صفحه بندی