خرید بک لینک

یگران، به مجموعه ای گسترده از غیرخودی ها اطلاق شده که شامل هر موجودی می شود: زنده یا غیر زنده، مَرئی یا نامرئی! دیگران، نامی بسیار کلی است و در برگیرنده مصداق های فراوان: انسان هایی که ممکن است از نظر ظاهر یا باطن با ما متفاوت باشند و در جرگه دیگران قرار گیرند: سیاه و سفید و زرد و سرخ پوست، نژادهای مختلف، آسیایی و افریقایی و امریکایی و ... (فیلم های شاخص این موضوع: رقصنده با گرگ، فیلم هایی مربوط به نژادپرستی یا بر ضد آن و ...) یا کسانی که دین و مذهبشان با ما

فرق دارد، افکار و عقایدشان، یا آداب و رسوم و فرهنگشان.

فیلم های بسیاری در دنیا با این موضوعات، ساخته شده که به تعامل انسان های متفاوت با یکدیگر می پردازند و چالش بین ما و دیگران را گاه به نفع ما تمام می کنند، گاه به نفع دیگران، و گاه بی طرفانه نسبت به هر دو موضع نگاه می کنند. گاهی در یک طرف این چالش، یا حتّی تعامل و گفتگو، انسان، و در طرف دیگر، موجودی غیر انسان است. طبیعت و خشم آن بر انسان (آتشفشان، سیل، زلزله، گردباد و یا حمله موجوداتی چون حشرات) در فیلم هایی چون: در اعماق، زنبورها، مورچه ها، پارک ژوراسیک و ... ، و حتّی مخلوقات واقعی و تخیلی دیگر بر روی کره زمین و دیگر کرات آسمان در فیلم هایی چون ئی تی (ET)، برخورد نزدیک از نوع سوم، مردان سیاهپوش، گودزیلا، هیولا، دراکولا و خون آشام، جِنگیر، طالع نحس، مومیایی، ربات ها و آدم آهنی ها، و ...

در میان این دیگران، موجودات دیگری هم وجود دارند که جذاب ترین آنها: مردگان، زندگانِ عالم برزخ، و ارواح خبیثه یا خوش طینت، و اَجنّه هستند. در فیلم هایی چون روح، مرگ جویان، سنجاقک، چه رؤیاهایی می آیند، و ... و شاخص ترین آنها، فیلم «دیگران»، که به طور خلاصه، موضوع و هدفی را که دنبال می کند، بررسی خواهیم کرد.

نام فیلم: دیگران

کارگردان: آلخاندرو آمه نابار

بازیگران: نیکول کیدمن (گیرس)، فیونلا فلانگان (خانم میلز)،

کریستوفر اکلستن (چارلز)، الن کاسیدی (لیدیا)، اریک سایکس (آقای تاتل)، آلاکینا مان (آن)، جیمز بنتلی (نیکلاس)

محصول 2001 امریکا

خلاصه فیلم

سال 1945، انگلستان. گریس، زن تنهایی است که در غیاب شوهرش - که هنوز از جبهه جنگ جهانی دوم بازنگشته است - همراه دو فرزندش، آن و نیکلاس، در خانه ای بزرگ با معماری ویکتوریایی در جزیره ای دور افتاده زندگی می کند. دو فرزند او، نسبت به نور، حساسیت دارند و به همین دلیل، پرده های خانه، همیشه کشیده است. این خانه، فاقد تلفن، رادیو و حتّی برق است و شمع، تنها منبع نور آنهاست، چه در روز و چه در شب.

یک روز، سه نفر از خدمتکاران صاحبان سابق این خانه (مدیره مسنّ خانه خانم میلز، باغبانی پیر به نام تاتل و دختری جوان و لال به نام لیدیا) زنگ خانه گریس را به صدا درمی آورند. خدمتکارانِ خود گریس، دو هفته پیش به طور ناگهانی و بدون اطلاع، خانه را ترک کرده اند و او در روزنامه، برای استخدام خدمتکار، آگهی داده است. گریس با این تصوّر که این سه نفر می خواهند مشغول کار شوند، وظایفشان را به دقت توضیح می دهد و آنها نیز بدون هیچ اعتراضی کار خود را آغاز می کنند.

آن و نیکلاس تحت مراقبت های شدید مادر و تعالیم مذهبی سختگیرانه او قرار دارند. به تدریج، وقایع عجیبی اتفاق می افتد. صداهای نامفهومی شنیده می شود. آن، ادعا می کند که پسربچه کوچکی را با مادرش و همراه یک پیرزن زشت رو، بارها دیده است. درهای بسته، باز می شود و پیانو خودبه خود شروع به نواختن می کند. گویی خانه در تسخیر ارواح مزاحم قرار گرفته است ... .

کم کم گریس - که تعالیم مذهبی اش به بقای روح در جهانی دیگر اعتقاد ندارد و حرف های آن را خیالپردازی و دروغ انگاشته است - حضور «دیگران» را باور می کند؛ امّا زمانی به این باور می رسد که متوجه می شود خدمتکاران جدید، در واقع، مرده اند. بنابراین، خود او و بچه هایش هم مرده اند. آن هم به خاطر آن که خودش بر اثر تنهایی، دیوانه شده و بعد از خفه کردن بچه هایش، خود را نیز کشته است. آنها هستند که مرده اند و مزاحم ساکنان جدید خانه هستند ... .

بررسی

فیلم «دیگران»، نحوه ارتباط و تعامل روح ها با یکدیگر است؛ روح مردگان و زندگان. همه ما انسان ها به طور غریزی از دیگران می ترسیم. علت ترس هم در نام آنها نهفته است. آنها جزئی از ما نیستند، دیگران اند. با ما فرق دارند، و همین تفاوت ظاهری، باطنی و یا از لحاظ موجودیت و هویت، موجب عدم شناخت ما نسبت به آنها می شود که در نتیجه، در نظر ما ترسناک جلوه می کنند. بنابراین، بخشی از موضوع این فیلم، ترس نیز هست: ترس از ناشناخته ها.

آمه نابار، کارگردان جوان اسپانیایی، توانسته با پرداخت پیچیده و ماهرانه خود، جلوه ای قدرتمند به فضای ترسناک فیلم ببخشد. وقتی سه خدمتکار، پیش گریس می آیند، او به دقتْ وضعیت خانه را برایشان تشریح می کند: پنجره ها در همه حال باید با پرده های ضخیم پوشانده شوند، هیچ ذره و باریکه نوری از خورشید نباید در خانه دیده شود، هیچ دری را نباید باز کرد، مگر درِ قبلی بسته شده باشد. این خانه بزرگ - که اثاثیه اندکش هم بسیار بزرگ و پرهیبت جلوه می کنند - پنجاه در دارد و پانزده کلید و راهروهای فراوانی که تاریک و نمورند ...

در این فیلم، تماشاگر به هیچ وجه، چهره ای ترسناک نمی بیند. گریس، زنی زیبا و جوان است. کودکانش هم چهره هایی معصوم و دلنشین دارند. خدمتکاران مرده خانه هم همین طور. خانم میلز، مهربان ترین صورت یک زن میان سال را دارد. آقای تاتل، پیرمردی خوشروست و لیدیا چهره ای کاملاً معمولی و زبانی لال. این سه، تنها آمده اند تا به مرور به گریس بفهمانند که چه کرده (کشتن بچه هایش و خودکشی خودش) و مرده است و باید مرده بودنش را باور کند. ما نه صورتی هیولاوش و آبله گون می بینیم، و نه حتّی رفتاری از آنان که بیانگر خوی وحشی و پلیدشان باشد. از دراکولا و خون آشام و مومیایی خبری نیست، و نه از چهره خونین و وحشتناک دختری جوان که جن زده شده باشد؛ امّا سایه ای سنگین از تنهایی، ترس و تاریکی بر چهره همگی آنهاست که در واقع، درونشان را نمایش می دهد. این است که از خود آنها نمی ترسیم، از تعلیق و هراسی که فضا و موقعیت به وجود آورده وحشت می کنیم.

آمه نابار با هنرمندی تمام توانسته سه ویژگی: تنهایی، ترس و تاریکی را به طور کامل در این موقعیت به کار ببرد تا تعلیق و هراس لازم را برای تماشاگر فیلم ایجاد کند. کارگردان به عمد خواسته چند نوع ترس متفاوت را نمایش دهد:

1. ترس از نور آفتاب (کنایه از ترس از روشن شدن فضا و مشخص شدن حقیقت، حقیقت این که گریس و بچه هایش مرده اند، ولی خودشان خبر ندارند)، آن و نیکلاس، بیماری عجیب و ناشناخته ای دارند: حساسیت به نور (اگر نور خورشید به بدنشان بتابد، پوستشان تاول می زند و در نهایت، خواهند مرد)؛ 2. ترس از حقیقت (کنایه از وحشت از وجود ناشناخته ها و تداخل موقعیت زندگان و مردگان، این که پدر خانواده در جنگْ کشته شده است و وجود ارواح زندگان)؛ 3. ترس از دیگران (کسانی که برای ما ناشناخته اند)؛ 4. ترس از تنهایی (تنهایی گریس و فرزندانش در فیلم، سؤال برانگیز است. آیا کسی در همسایگی آنها زندگی نمی کند؟ دوست یا فامیلی ندارند؟ چرا در این خانه، منزوی زندگی می کنند؟ ما در کل فیلم، کسانی غیر از ساکنان خانه را نمی بینیم)؛ 5. ترس از خداوند که از ابتدا تا انتهای فیلم بر آن تأکید می شود. نیکلاس با خواهرش آن، درددل می کند و نمی تواند حرف مادرش را که می گوید باید از خدا ترسید و به علت ترس به دستورات خداوند عمل کرد، قبول کند. او می خواهد خدا را دوست داشته باشد، نه این که از او بترسد و هربار که کلمه ای که به نظر مادر کفرآمیز است، از دهانش بیرون آمد، مادرش او را بلافاصله تنبیه کند (همین نوع تربیت سختگیرانه و صرفاً ترس پرور و نه محبت پرور مادر است که در نهایت، به جنون او می انجامد و نتیجه اش قتل فرزندان و خودکشی خودش است).

نیکلاس، بسیار عاطفی است و شیفته مادرش. مادری که آغوش گرمش را پشت دیواری بلند از سختگیری های افراطی مذهبی و به اصطلاح: تربیتی و اخلاقی، پنهان کرده است.

گریس باید قبول کند که دیگرانی هم در زندگی تنها و منزوی او وجود دارند. ارواح خوش طینتی که برای کمک به او آمده اند تا به او بقبولانند که مرده است و باید این را بپذیرد تا رستگار شود. گریس، چنان درگیر تعلیم و آموزش سخت مذهبی و انجام دادن تکالیف فرزندان است، که عطوفتش را نمی تواند به کودکانش ابراز کند. او به حرف آن (فرزندش) - که می گوید ارواحی را می بیند که در خانه، رفت و آمد می کنند - اصلاً اعتقاد ندارد؛ امّا در پایان، همین ارواح هستند که موجب می شوند او از حصار بلندی که دور خودش کشیده است و تاریکی محض خانه - که به دلیلی واهی برای سلامت بچه ها توصیه شده است - بیرون بیاید و دنیا را طور دیگری ببیند؛ دنیای پر از نور گرم خورشید حقیقت، مملو از وقایع زیبا و باور نکردنی، و دنیایی که یک خدای مهربان و دوست داشتنی، آن را خلق کرده است، نه یک خدای ترسناک و هول آور که تنها به تنبیه بندگان نافرمانش می پردازد.

می گویند تقوای ستیز، از تقوای گریز، برتر است. تقوایی که با انزوا و حصار کشیدن به دور خود و دوری از جامعه و ترس از واقعیت های نامطلوبش به دست آید، تقوای ارزشمندی نیست، حتّی اگر ما را از ورطه اشتباه و گناه، دور کند.

باید از لاک خودبینی بیرون آمد و دیگران را هم دید. دیگران، همیشه دشمن ما نیستند، و دنیا هم این قدرها زشت و پلید نیست! هم باید از مواهب و نعمت هایش استفاده کرد و هم باید از خالق این مواهب، سپاس گزاری نمود. باید گاهی هم بالای سرمان را نگاه کنیم؛ جایی که خورشید وجود دارد و نورش را از هیچ موجودی - حتّی از بدترین و سفّاک ترین انسان های روی زمین - دریغ نکرده است.

تعامل با دیگران و درک آنهاست که قدرت مبارزه با مشکلات را به ما می دهد و به ما می آموزد که هر ناشناخته ای، حتّی اگر خالق و خدای ما باشد، همیشه ترسناک نیست. او دوست ماست، اگر خودمان بخواهیم!

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: شنبه 26 مرداد 1398 ساعت: 14:00

صفحه بندی