فیلم ماجرای پدری است که دوران خردسالی وحشتناکی را سپری کرده و پس از سال ها دختر خردسال خود را در جریان یک کودک ربایی از دست میدهد و مدت ها نمیتواند با این موضوع کنار بیاید تا جاییکه لحظات زندگیاش با رنج و غم میگذرد تا اینکه بدون مقدمه نامهای دریافت میکند تا به کلبهای در جنگل، همانجا که دخترش به قتل رسیده برود. او در راه تصادف کرده و به کما میرود اما در رؤیا و فضایی روحانی گونه موفق میشود که بالاخره جنازه دخترش را پیدا کرده و آن را به خاک بسپارد. پس از به هوش آمدن از غم این فراق رهایی یافته و دوباره به کانون خانواده بازمی گردد. هدایت بازیگرها که چندتایی از آنها نیز حرفهای هستند ایرادهای اساسی دارد و صحنه آرایی ها و نوع فیلمبرداری و رنگ فضا خصوصاً در قسمتهای اصلی داستان یعنی جاییکه که پدر خانواده به دعوت ناشناسی عازم کلبهای میشود که دخترش در آن به قتل رسیده اساساً اشتباه است. شاید او میخواسته ساختهاش با سایر فیلمهای مشابه متفاوت به نظر برسد اما استعدادش در خلق فضایی جدید که قرار است ملکوتی بوده و بار معنوی زیادی را بر دوش بیننده بگذارد، درست عمل نکرده است. اصولاً دیالوگهای سنگین معنوی درخور، ردوبدل نمیشود تا تماشاگر را آماده سیر و سلوک در بارگاهی کند که حکمتهای الهی در آن شناور است و شاید معنویترین فضای آشنا برای بیننده همان کلیسا است و دعاهای معمول درون آن که از آن هم آبی گرم نمیشود. شخصیتپردازی مردی که در کودکی پدر خود را کشته و اکنون به شکلی دلخراش دختر خاص و دلبندش را ازدستداده و در کشمکشی سرد میان بچه ی ناسپاس بودن و پدر مقصر بودن افسرده وار دستوپا میزند بهدرستی صورت نگرفته و حرکات و گفتههای میان پدر و دختر در حد فیلمهای نهچندان جدی کودک و نوجوان باقی میماند. این باعث میشود تا بیننده ی صائب نظر، پدر خانواده را برای راهیابی به این فضای معنوی شایسته نداند و به این صحنهها که البته از نظر فیزیکی کماشتباه نیز نبودند به شکلی جدی خیره نشود. با توجه به آنچه گفته شد این اثر 20 میلیون دلاری آنقدر بیحس و حال بوده که حتی معتقدین مذهبی را هم تکانی نمیدهد تا چه رسد به کم خدایان ندانم گرا را.
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی