خرید بک لینک

نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام)

سعید بن عبدالله گوید: ابوعبدالله حسین بن اسماعیل کندی نقل کرد:
روزی ابو طاهر بلالی نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام) را که در ضمن آن جانشین خویش را معرفی نموده بودند، به من داده وگفت: ای در خانه تو امانت باشد.
من به او عبدالله گفتم: آیا اجازه می دهی که من از روی نامه نسخه ای بردارم؟
ابو عبدالله موضوع را به ابوطاهر رساند. او گفت: او را به نزد من بیاور تا نامه را بدون واسطه به او نقل نمایم.
چون نزد او حاضر شدم گفت: امام حسن عسکری (علیه السلام) دو سال قبل از شهادت خود، در نامه ای جانشینی خود را به من معرفی فرمود.
سه روز قبل از شهادت نیز در نامه ای دیگر بدان تصریح نمودند.
خداوند لعنت کند کسانی را که حق اولیای خدا را غصب نموده ومردم را به جان هم می اندازند!(۹۰)

نگران نباش!

محمد بن علی اسور می گوید:
اموال زیادی متعلق به امام زمان (علیه السلام) که بیشتر پارچه بودند، نزد من بود. قصد داشتم آنها را به وکیل حضرت (علیه السلام) - یعنی عثمان بن سعید، نائب اول امام (علیه السلام) - تحویل دهم. هنگامی که می خواستم به سوی وکیل امام (علیه السلام) حرکت کنم، پیرزنی نزد من آمد وخلعتی را به من داد وگفت: این را نیز به عثمان بن سعید بده!
وقتی نزد ابن سعید رفتم! بدون این که اجناس فهرستی داشته باشد واو بخواهد ملاحظه کند، گفت: آنها را به محمد بن عباس قمی تحویل بده!
من همه اموال واجناس را تحویل دادم، اما امانتی پیرزن را فراموش نمودم.
عثمان بن سعید گفت: خلعتی که پیرزن را هم بده!
من تازه آنچه را که آن پیرزن داده بود به یاد آوردم، اما هر قدر گشتم نیافتم. بسیار مظطرب شدم.
عثمان بن سعید گفت: نگران نباش! پیدایش می کنی. بعد از مدتی آن را هم یافتم!(۹۱)

آشنا به زبان!

محمد بن علی بن متیل می گوید:
زینب، همسر محمد بن عبدیل آبی - که اهل آبه(۹۲) بود - سیصد دینار سهم امام (علیه السلام) داشت. او نزد پسر عموی من جعفر بن محمد بن متیل آمد وگفت: می خواهم این مال را با دست خودم به ابوالقاسم حسین بن روح - نائب سوم امام (علیه السلام) - تحویل دهم.
من به زبان او آشنا بودم به همین جهت، عمویم مرا به عنوان راهنما ومترجم به همراه او نزد حسین بن روح فرستاد. وقتی به محضر حسین بن روح رسیدیم، رو به آن زن نموده وبا لهجه غلیظ آبی گفت: زینب! چونا؟ چویدا چون ایقنه؟.
یعنی زینب خانم چطوری؟ قبلا چطور بودی؟ بچه هات چطورند؟.
وقتی دیدم حسین بن روح به زبان او آشنایی دارد، واحتیاجی به ترجمه نیست اموال را تحویل داده ومراجعت نمودم.(۹۳)

چرا من؟

محمد بن علی بن متیل می گوید:
روزی محمد بن عثمان، دومین نائب امام (علیه السلام) مرا به نزد خود فرا خواند، وی چند تکه پارچه ای که نوشته شده بود، به همراه کیسه ای که چند درهم در آن بود به من داد وگفت: همین حالا شخصا به طرف واسط حرکت کن. وقتی به رودخانه کنار شهر رسیدی مسیر رودخانه را برطرف بالا طی کرده واینها را به اولین کسی که رسیدی تحویل بده!
من آنها را تحویل گرفتم، وقتی به آن چند تکه پارچه ظاهرا کم ارزش وآن چند درهم نگاه کردم کمی ناراحت شدم که چرا باید کسی مثل من برای تحویل این محموله کم ارزش این مسافت طولانی را برود؟ در حالی که من موقعیت ووظایف مهم تر وباارزش تری داشتم!
به هر حال، این مأموریت را پذیرفتم وبه طرف شهر واسط به راه افتادم، وقتی به محل قرار رسیدم، دیدم حسن بن محمد بن قطاه صیدلانی، وکیل موقوفات واسط آنجا ایستاده است. همین که مرا دید گفت: مرا که.شناسی تو کیستی؟
گفتم. من جعفر بن محمد بن متیل هستم.
او قبلا نام مرا شنیده بود ومرا به خوبی شناخت. آنگاه یکدیگر را در آغوش کشیدیم. به او گفتم: محمد بن عثمان سلام رساند واین چند تکه پارچه واین چند درهم را به من داد تا به شما تحویل دهم.
او گفت: خدا را شکر، خوب شد که آمدی عبدالله عامری وفات یافته است من می خواستم برای کفن او مقداری پارچه تهیه کنم.
وقتی بسته را گشود متوجه شدیم که نوعی برد یمانی که حبره نام دارد و(به اندازه) کفنی است، ومقداری کافور در آن نهاده شده ووجه داخل کیسه نیز به اندازه مزد بار بران وگورکنان است.
به اتفاق جنازه عبدالله را تشییع نموده وبه خاک سپردیم ومن مراجعت نمودم!(۹۴)

سلام وعنایت مولا!

ابوالحسن علی بن احمد بن علی عقیقی می گوید:
در مصر ملکی داشتم می خواستم اسناد قانونی اش را تهیه وتنظیم نمایم، به همین خاطر سال ۲۹۸ هجری قمری به بغداد نزد وزیر وقت، علی نی عیسی بن جراح رفته ودادخواست خود را به او ارائه دادم.
او گفت: بستگان تو در انی شهر بسیارند، اگر بخواهیم تمام آنچه را که همه آنها از ما می خواهند، بدهیم کار به درازا می کشد واز عهده آن بر نمی آییم.
گفتم: من هم کار را به کاردان می سپارم.
گفت: او که باشد؟
گفتم: خداوند عزوجل.
آنگاه به عصبانیت در حالی که با خود می گفتم: خداوند تسلی بخش نابود شدگان واکننده حاجات مصیبت زدگان است، بیرون آمدم.
مدتی گذشت شخصی صد درهم همراه با یک دستمال ومقداری حنوط وچند کفن برای من آورد وگفت: مولایت به تو سلام می رساند ومی فرماید: هرگاه دچار مشکل یا اندوهی شدی این دستمال را به صورت خود بمال، این دستمال شخصی آن حضرت می باشد. وقتی به مصر بازگشتی ده روز بعد از فوت محمد بن اسماعیل، وفات خواهد یافت، این هم کفن وحنوط وخرج تدفین ونلقین تو است، حاجتی هم که داشتی امشب برآورده می شود.
آنها را گرفتم ونزد خود نگاهداشتم، فرستاده حضرت (علیه السلام) را بدرقه وراهی نمودم ودر را بستم، همانجا کنار در ایستاده بودم که در زده شد، به غلامان خود، خیر گفتم: ببین چه کسی در می زند؟
خیر گفت: غلام حمید بن محمد کاتب، پسر عموی وزیر است.
وارد خانه شد وگفت: مولایم حمید گفت که فورا به نزد او بروی، زیرا وزیر تو را خواسته است.
بلافاصله سوار مرکب شدم از خیابانها وکوچه ها گذشتم تا به خیابان قپانداران رسیدم. حمید کاتب آنجا نشسته بود. به اتفاق سوار مرکب شدیم وبه نزد وزیر رفتیم.
وزیر گفت: ای شیخ! خداوند حاجتت را روا ساخت.
او از من عذرخواهی نموده وقباله های مربوط به املاکم را که تمام کارهایش را انجام داده بود، به من داد. من هم آنها را گرفتم وخارج شدم.
هنگام مراجعت به مصر در شهر تصیبین ابو محمد حسن بن محمد را دیدم. قصه خود را برای او تعریف کردم. او برخاست وسرو چشم مرا بوسید وگفت: آقا جان! می خواهم کفنها وحنوط وآن صد درهم را ببینم.
من همه را به او نشان دادم، یک قطعه برد راه راه یمانی بود وسه تکه پارچه بافت مرو ویک عمامه، حنوط را هم که داخل ظرفی بود، همه را دید وپولها را هم شمرد دقیقا صد درهم بود. آنگاه گفت: آقاجان! یکی از این پولها را به من بده! می خواهم با آن یک انگشتر بسارم.
گفتم: نمی توانم، از مال خودم هر چقدر بخواهی می دهم.
گفت: من از این ها می خواهم.
خیلی اصرار نمود وسر وچشم مرا بوسید. من یک درهم از آن به او دادم. او هم آن را محکم در دستمال خود بست ودر آستینش گذاشت ورفت.
چند روز بعد دوباره بازگشت وگفت: آقا جان! آن یک درهمی که داده ای در کیسه ام نیست. وقتی از نزد شما به اقامتگاهم در کاروانسرا برگشتم، زنبیلی را که داشتم گشودم وآن دستمال را که سکه ای را در آن محکم بسته بودم ودر آن نهادم. کتابها ودفاتر را هم روی آن گذاشتم.
چند روز بعد وقتی دستمالم را برداشتم، دیدم به همان نحو محکم بسته است. اما چیزی در آن نبود. به همین خاطر بد دل شدم.
من زنبیلم را خواستم وقتی آن را باز کردم دقیقا صد درهم در آن موجود بود!(۹۵)(۹۶)

می خواهی هدایت شوی!

ابو عباس کوفی می گوید:
مردی مبلغی را برای تحویل به ناحیه مقدسه برد، او بدین وسیله می خواست علامت ومعجزه ای که نشانگر امامت حضرت (علیه السلام) است مشاهده کند.
حضرت (علیه السلام) در نامه ای برای او مرقوم فرمود:
اگر در جستجوی حقیقت هستی، هدایت خواهی شد، واگر طالب چیزی هستی، به دست خواهی آورد. مولایت به تو می گوید: آنچه با خود آورده ای بیاور!
آن مرد شش سکه طلا از روی آن مال برداشت وبقیه را برای حضرت (علیه السلام) فرستاد.
حضرت (علیه السلام) مرقوم فرمود: فلانی! آن شش سکه طلایی را که وزن نکرده برداشتی ووزنش پنج دانگ ویک نخود ونیم است بازگردان!
آن مرد وقتی آن شش سکه را وزن کرد، دید همان است که امام (علیه السلام) فرموده اند!(۹۷)

نیازی به مال او ندارم!

اسحاق بن حامد کاتب می گوید:
بزازی در قم زندگی می کرد، او مرد مومنی بود ولی شریکی داشت که مرحبئی مذهب بود - که تمام اعمال حرام را حلال می دانست - روزی یک قواره پارچه نفیس عایدشان شد، بزاز مومن به شریک خود می گوید: این پارچه شایسته مولایم می باشد ومی خواهم آن را برایش بفرستم.
شریکش می گوید: من مولای تو را نمی شناسم، اما اگر می خواهی آن را برداری، بردار!
بزاز مومن آن قوراه پارچه را برای حضرت (علیه السلام) می فرستد.
حضرت نیمی از آن را بریده وبقیه را باز می گردانند ومی فرمایند:
من نیازی به مال مرجئی ندارم.(۹۸)

طلای مفقود

محمد بن حسن صیرفی می گوید:
من اهل بلخ هستم، وجوهی را به عنوان سهم امام (علیه السلام) جمع آوری نمودم که نیمی از آنها طلا ودیگر نقره بود. طلاها را به شکل شمش در آورده ونقره ها را قطعه قطعه کردم، عازم سفر حج شدم وتصمیم داشتم همان طور که مردم خواسته بودند، در بین راه آنها را به حسین بن روح، نایب امام (علیه السلام) تحویل دهم.
وقتی به سرخس رسیدم، در جایی خیمه زدم که زمینش تماما از ریگ پوشیده شده بود. مشغول شمارش وبررسی طلاها ونقره ها بودم که یکی از شمش ها بدون این که متوجه باشم، افتاده ودر ریگها فرو رفت.
وقتی به همدان رسیدم، برای اطمینان از سلامت اموال، دوباره آنها را بررسی وشمارش نمودم. متوجه شدم که یکی از شمشها گم شده است. وقتی کل شمشها را وزن کردم، معلوم شد که شمش مفقود شده - درست به خاطر ندارم - صد وسه یا نود وسه مثقال وزن داشت، به جهت ادای امانت، به همان اندازه شمش طلا از مال خود اضافه کرده ووجوهات را کامل نمودم.
وارد بغداد شدم وخدمت حسین بن روح رفتم وشمش ها ونقره ها را تحویل دادم.
ایشان دست خود را بین شمشها چرخاند وهمان شمش جایگزین مرا بیرون آورده وگفت: این شمش مال ما نیست، آن را در سرخس وقتی خیمه ات را در ریگزاری برپا کردی، گم کرده ای. به همانجا بازگرد آن را همانجا زیر ریگها خواهی یافت. آن را بردار وبه نزد ما بازگرد. ولی هنگامی به بغداد خواهی رسید که مرا نخواهی یافت چون به لقای حق پیوسته ام.
من به سرخس بازگشتم وهمانجا آن شمش طلا را یافتم. آن را به بلخ بردم. سال بعد که به مکه مشرف شدم، آن ره با خود داشتم. وقتی وارد بغداد شدم، حسین بن روح وفات نموده بود. به ملاقات ابوالحسن سمری، نائب چهارم حضرت (علیه السلام) رفته وشمش را تحویل دادم.(۹۹)

طلایی که گمشده بود؛ به ما رسید!

حسین بن علی بن محمد قمی، معروف به ابوعلی بغدادی، می گوید:
شخصی به نام جاوشیر ده شمش طلا در شهر بخارا به من تحویل داده وگفت: آنها را به بغداد ببر وبه حسین بن روح تحویل بده.
من به سوی بغداد حرکت کردم وقتی به نزدیکی خراسان ورودخانه آمودریا رسیدم، یکی از شمش ها را گم کردم، در بغداد متوجه شدم که یکی از شمشها گمشده است. فورا شمش طلای دیگری خریداری نموده وآنها را تکمیل نمودم.
وقتی شیخ ابوالقاسم حسین بن روح آنها را دید، همه را به دست گرفت وهمان را که خریده بودم، برداشت وگفت:
مال خود را بگیر! این شمش را خود خریده ای. آن را که گم کرده بودی، به ما رسید!
وقتی چشمم به شمشی که نشان داد افتاد، سناختمش. همان بود که در کنار آمودریا گم کرده بودم!(۱۰۰)

کیسه ای که در دجله انداختند!

ابو علی بغدادی می گوید:
سالی که ده قطعه نزد حسین بن روح برده بودم گروهی از اهالی قم مرا به زنی که به دنبال وکیل حضرت (علیه السلام) می گشت، معرفی نمودند. روزی آن زن به حضور حسین بن روح رسید، من هم آنجا بودم. او به شیخ گفت: ای شیخ! بگو ببینم: چه چیزی همراه من است؟
ایشان پاسخ دادند: آنچه را که به همراه خود آورده ای! به دجله بینداز! آنگاه بیا تا به تو بگویم که بوده است.
آن زن همانطور که حسین بن روح گفت: آن را با خود برد وبه دجله انداخت وبازگشت.
حسین بن روح به کنیز خود گفت: آن کیسه را بیاور!
وقتی کنیز آن را به حضور حسین بن روح آورد، شیخ رو به آن زن نموده وگفت: این همان کیسه ای است که به همراه داشتی وآن را به دجله انداختی، می خواهی بگویم که در آن چیست؟ یا خود می گویی؟
زن گفت: شما بفرمایید!
شیخ گفت: دو دستبند طلا، دو حلقه بزرگ، یک حلقه کوچک جواهرنشان ودو انگشتر که یکی فیروزه ودیگری عقیق است.
آنگاه کیسه را باز کرد وبه من نشان داد. وقتی چشم آن زن به آنها افتاد، گفت: این همان کیسه ای که من با خود داشتم وبه دجله انداختم. من وآن زن با مشاهده این دلیل روشن هوش از سرمان پرید.(۱۰۱)

سرمه متبرک!

محمد بن عیسی بن احمد زرجی می گوید:
در مسجد زبیده شهر سامرا با جوانی ملاقات کردم، او می گفت: من از فرزندان موسی بن عیسی (عباسی) هستم، فردای آن روز مرا به خانه خود برد وکنیز خود را که غزال نام داشت وزنی مسن بود، صدا زد وبه او گفت: جریان آن میل سرمه وآن طفل را بگو.
غزال گفت: کودکی داشتیم که مریض شد. خانمم به من گفت: به خانه حسن بن علی عسکری (علیه السلام) برو وبه عمه او، حکیمه خاتون بگو: چیزی به عنوان تبرک عنایت بفرماید، تا خداوند به وسیله آن کودک ما را شفا دهد.
همان گونه که خانمم گفته بود، نزد حکیمه خاتون رفتم وپیغام او را رساندم.
حکیمه خاتون به یکی از اهل خانه فرمود: آن میل سرمه ای را که به چشم نور رسیده، فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام)، حضرت صاحب (علیه السلام) کشیدیم، بیاورید.
وقتی آن را برای حکمیه خاتون آوردند به من عنایت فرمودند. من نیز آن را بری خانمم آوردم، او با آن چشم طفل خویش را سرمه کشید وکودک شفا یافت. ما مدتها از آن برای شفا استفاده می کردیم تا این که روزی یک مرتبه ناپدید شد.(۱۰۲)

لوح قبر!

ابوالحسن علی بن احمد دلال قمی می گوید:
روزی به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان، نائب دوم امام زمان (علیه السلام) رفتم. دیدم لوحی را در مقابل خود نهاده ودر آن نقاشی می کند، در اطراف نقاشی آیه ای از قرآن ونامهای ائمه (علیه السلام) را می نگارد.
عرض کردم: آقا جان! این لوح چیست؟
فرمود: آن را برای قبر خود آماده کرده ام که به آن تکیه دهم. هر گاه آن را می بینم به ترنم می آیم وهر روز وارد قبر خود می شوم ویک جزء قرآن در آن می خوانم وبیرون می آیم.
من نسبت به سخنان او شک کردم. وقتی آثار تردید را در چهره من دید، دست مرا گرفت تا قبر خود را به من نشان دهد.آنگاه گفت: فلان روز از فلان ماه وفلان سال به لقای حق خواهیم پیوست، ودر این قبر دفن خواهم شد، واین لوح با من خواهد بود.
وقتی از ایشان جدا شدم، تاریخ مذکور را یادداشت کردم ومنظر روز موعود بودم تا این که بیمار شد ودر همان روز وهمان ماه وهمان سال فوت کرد، ودر همان جا دفن شد!(۱۰۳)

اموال را به حسین روح بده!

ابوعبدالله جعفر بن مدائنی! معروف به ابن قزدا، می گوید:
من اموال مربوط به امام زمان (علیه السلام) را برخلاف همه به شیوه خاصی به محمد بن عثمان، نائب دوم امام (علیه السلام) تحویل می دادم، بدین ترتیب که ابتدا می پرسیدم: این مال که فلان مبلغ است، آیا متعلق به امام است؟
می گفت: آری، آن را کنار بگذار.
دوباره تکرار می کردم که آیا درست است که می گویی این مال، متعلق به مام است؟
او دوباره می گفت: آری متعلق به امام (علیه السلام) است.
آنگاه آن را از من می گرفت: (واین خاطر احتیاط بسیار من وجلوگیری از هر گونه اشتباه بود که مربوط به روحیه خاص خودم می شد) آخرین باری که ایشان را ملاقات کردم، چهارصد دینار به همراه داشتم، طبق عادت شروع به پرسش نمودم.
فرمود: آنرا به حسین بن روح تحویل بده!
من تعجب کردم وگفتم: خودتان آن را مثل همیشه از بنده تحویل بگیرید!
با تندی گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد، آن را به حسین بن روح تحویل بده!
وقتی خشم او را دیدم، فورا خارج شده وسوار مرکب شدم، اندکی راه رفتم، دوباره مردد شدم وبرگشتم ودر زدم. خادم در را باز کرد وگفت: کیستی؟
گفتم: من فلانی هستم، از محمد بن عثمان برای ورود من کسب اجازه کن!
اما غلام نیز نرفته با ناراحتی برگشت. من اصرار کرده گفتم: برو داخل واجازه بگیر من باید دو مرتبه ایشان را ملاقات کنم.
بالاخره خادم رفت وخبر بازگشت مرا رساند.
محمد بن عثمان که دراندرونی بود، بیرون آمده وروی تختی نشست؛ در حالی که پاهایش را روی زمین گذاشته بود وکفشی در پا داشت که مثل پای صاحبش پیر وفرسوده بود. وقتی مرا دید، گفت: چه شد که جرأت کردی که بازگردی واز فرمان سرپیچی کنی؟
عرض کردم: مرا که می شناسید، بازگشتم برای جسارت وسرپیچی نیست.
آنگاه دوباره خشمگین شد وگفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد، حسین بن روح را به جای خود نصب نموده ام.
عرض کردم: آیا به امر امام (علیه السلام) چنین نموده ای؟
گفت: برخیز! خدا تو را سلامتی دهد. چنین است که می گویم.
دیدم دیگر چاره ای ندارم جز اینکه نزد حسین بن روح بروم. به ملاقات حسین بن روح رفتم، خانه ای داشت بسیار کوچک، ماجرا را به اطلاع او رساندم. مسرور شده وشکر خدا را به جای آورد. اموال را نیز به او تحویل دادم. از آن هنگام تا کنون آنچه از اموال امام با خود می آورم، به او می سپارم.(۱۰۴)

برداشت از کتاب بحار الانوار

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:20

صفحه بندی