در مبحث مربوط به تشرفات رمزها و اسراری نهفته است که فرد سالک با خواندن آن پی به آن خواهد برد که مهمترین آن اینست که انسان به مرحله ای برسد که حضرت به دیدار او تشریف بیاورند و یا اور به محضر خود بطلبند و این میسر نمی شود جزء با کنار زدن پرده های ظلمانی و ترک محرمات و انجام واجبات و...
حکایت اول :
وهمچنین از جناب شیخ باقر مذکور از سید جعفر، پسر سید گرانقدر، سید باقر قزوینى صاحب کرامات آشکار نقل کرد وگفت: با پدرم به مسجد سهله مى رفتیم، وقتى نزدیک مسجد رسیدیم به او گفتم که این سخنان را از مردم مى شنوم که: هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بیاید حضرت مهدىعلیهالسلام را مى بیند و من مى بینم که این واقعیت ندارد.
آنگاه با حالت خشم وعصبانیت به من نگاه کرد وگفت: چرا واقعیت ندارد، به خاطر اینکه تو ندیدى؟ آیا هر چیزى را که تو نبینى واقعیت ندارد؟ و بسیار مرا سرزنش کرد، به طورى که از گفته خود پشیمان شدم. داخل مسجد شدیم در حالى که کسى در مسجد نبود. آنگاه وقتى در وسط مسجد ایستاد که دو رکعت نماز استجاره بخواند شخصى از طرف مقام حجّت علیهالسلام متوجه او شد و به طرف سید آمد. آنگاه به او سلام کرد و با او دست داد. پدرم رو به من کرد وگفت: این چه کسى است؟ گفتم: آیا او مهدى علیهالسلام است؟ فرمود: پس چه کسى است؟! ومن به دنبال آن جناب دویدم اما کسى را در مسجد ندیدم.
و همچنین از جناب شیخ باقر مزبور نقل کرد که: شخص درستکارى بود که دلاّک (دلاّک: کیسه کش حمام) بود و پدر پیرى داشت که در خدمت کردن به او هرگز کوتاهى نمى کرد به طورى که حتى خودش براى او آب در مستراح حاضر مى کرد و منتظر مى شد تا اینکه او بیرون بیاید تا او را به مکانش برساند و همیشه مراقب خدمت کردن به پدرش بود به جزء شب چهار شنبه که به مسجد سهله مى رفت.
به همین جهت رفتن به مسجد را هم ترک کرد. من از او علت اینکه چرا به مسجد نمى رود را پرسیدم. گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم وقتى شب چهارشنبه آخرى شد رفتن برایم میسر نشد مگر نزدیک مغرب و من تنها حرکت کردم. شب شد و من مى رفتم تا آنکه یک سوم از راه مانده بود و شب مهتابى بود در همین حال شخص عربى را دیدم که بر اسبى سوار است و رو به من مى آید. با خودم گفتم: طولى نمى کشد که مرا غارت مى کند. وقتى به من رسید به زبان اعراب بدوى با من حرف زد و مقصد مرا پرسید. گفتم: مسجد سهله. فرمود: (برهنه کردن: یا لخت کردن کنایه از غارت کردن ودزدى است).
«همراه تو خوردنى هم هست؟» گفتم: نه.
فرمود: «دستت را داخل جیب کن». گفتم: در آن چیزى نیست. باز دوباره آن حرف را با تندى تکرار کرد و من دستم را داخل جیب کردم و در آن قدرى کشمش پیدا کردم که براى بچه ى خود خریده بودم و فراموش کردم که بدهم به همین دلیل در جیبم مانده بود.
آنگاه سه مرتبه به من فرمود: «اوصیک بالعود! اوصیک بالعود! اوصیک بالعود!» و به زبان عربى بدوى (عود) یعنى پدر پیر. یعنى تو را به پدر پیرت سفارش مى کنم. آنگاه از نظرم غایب شد. فهمیدم که او حضرت مهدىعلیهالسلام است و اینکه آن جناب به تنها ماندن پدرم راضى نیست حتى در شب چهارشنبه و من به همین جهت دیگر به مسجد نرفتم.
و همچنین نقل کرد که من در روایتى دیدم که دلالت داشت بر اینکه: اگر خواستى شب قدر را بشناسى پس در هر شب ماه مبارک صد مرتبه سوره مبارکه (حم دخان) را تا شب بیست و سوم بخوان. آنگاه من به خواندن آن مشغول شدم ودر شب بیست وسوم از حفظ مى خواندم. آن شب بعد از افطار به حرم امیر المؤمنینعلیهالسلام رفتم اما جایى را پیدا نکردم که در آنجا مستقر شوم.
چون در جهت پیش رو، پشت به قبله در زیر چهل چراغ به خاطر زیادى جمعیت در آن شب جایى نبود، به طور مربع نشستم ورو به قبر نورانى آن حضرت کردم و مشغول خواندن (حم) شدم. در این حال بود که مرد عربى را دیدم که پهلوى من به طور مربع نشسته بود در حالیکه قد میانه و رنگ گندمگون و بینى و چشم هاى زیبایى داشت و بسیار با ابهّت بود مانند شیخ هاى عرب به جز آنکه جوان بود و در ذهنم نیست که محاسن کوتاهى داشت یا نه و به گمانم که داشت. با خود گفتم: چه چیزى باعث شده که این عرب بدوى به اینجا بیاید ومثل عجم ها بنشیند و در حرم چه حاجتى دارد و منزل او کجاست؟ آیا از شیخ هاى خزاعل است که کلیددار وغیره او را احترام کردند ومن آگاه نشدم. با خود گفتم: شاید او مهدىعلیهالسلام باشد.
به صورتش نگاه مى کردم و او از طرف راست و چپ متوجّه زائرین بود نه با سرعتى که مخالف باوقار و متانت باشد. با خود گفتم، از او بپرسم کیست و منزلش کجاست؟ وقتى این تصمیم را گرفتم قلبم منقبض شد بشدّتى که باعث رنج من شد و گمان کردم که چهره ام از آن درد، زرد شد و دلم درد مى کرد تا آنکه با خود گفتم: خداوندا من از او نمى پرسم دلم را به خودم واگذار و از این درد مرا نجات بده که من از قصدى که کرده بودم منصرف شدم. آنگاه قلبم آرام شد. باز برگشتم و در کار او فکر مى کردم و تصمیم گرفتم که دوباره از او سؤال کنم و توضیح بخواهم. گفتم: چه ضررى دارد؟
وقتى این تصمیم را گرفتم دوباره دلم به درد آمد و به همان درد بودم تا از آن تصمیم منصرف شدم و قصد کردم چیزى از او نپرسم.
دوباره دلم آرام شد و مشغول قرائت شدم با زبان و با دیده به عظمت و جمال و چهره زیباى او نگاه مى کردم و در فکر او بودم تا اینکه شوقى در دلم باعث شد که براى مرتبه سوّم تصمیم بگیرم که جویاى حالش شوم. دوباره دلم به شدّت درد گرفت و مرا اذیت کرد تا اینکه صادقانه تصمیم گرفتم که از سؤال کردن منصرف شوم و براى خود بدون آنکه بخواهم بپرسم راهى براى شناختن او معین کردم و آن این بود که از او جدا نشوم و به هر جا که مى رود با او باشم تا منزلش را پیدا کنم که اگر این گونه باشد از آدم هاى معمولى است و اگر از نظرم غایب شود امام است بنابراین به همان حال نشستم و بین من و او فاصله اى نبود.
بلکه مثل این بود که لباس من متصل به لباس او بود و دوست داشتم که بدانم چه موقع است امّا صداى ساعت هاى حرم را به خاطر شلوغى جمعیّت نمى شنیدم. پیش روى من فردى بود که ساعت داشت و قدمى برداشتم که از او ساعت را بپرسم و به خاطر زیادى جمعیت از من دور شد با شتاب به سر جاى خود برگشتم و گویا یک قدم از جاى خود برنداشته بودم که دیگر آن شخص را پیدا نکردم و از حرکت خود پشیمان شدم و نفس خود را سرزنش کردم.
سیّد فقیهان جناب سیّد مهدى قزوین ساکن در حله سیفیّه، به طور شفاهى و کتبى به من خبر داد و گفت: پدر روحانى و عموى جسمانى من مرحوم سیّد محمّد باقر از نسل مرحوم سیّد حمد حسینى قزوینى به من خبر داد و فرمود: من روز در صحن مى نشستم و در صحن و اطراف آن کسى از اهل علم نبود به جز یک نفر از روحانیون معمّم که از مجاورین عجم بود و در مقابل من مى نشست. در بعضى از کوچه هاى نجف اشرف شخصى بزرگ را دیدم که قبل از آن ندیده بودم و بعد از آن هم ندیده ام با آنکه اهل نجف در آن روزها در شهر محصور بودند و یکى از بیرون، داخل شهر نمى شد. وقتى مرا دید ابتدا فرمود: «روزى مى رسد که تو بعد از مدّتى به علم توحید مى رسى».
سیّد بزرگوار براى من گفت و به خط خودش هم نوشت که عموى گرامى اش بعد از دادن این مژده در شبى از شب ها در خواب دید که دو ملک بر او نازل شدند و در دست یکى از آن دو چند لوح است که در آن چیزى نوشته و در دست دیگرى ترازو است و مشغول شدند به گذاشتن لوحى در هر کفه ى ترازو و با هم موازنه مى کردند آنگاه آن دو لوح متقابل را به من نشان مى دادند و من آنها را مى خواندم و همچنین تا آخر الواح. پس دیدم که آنها درباره عقیده هر کدام از یاران پیامبر واصحاب ائمّه: و عقیده یکى از علماى امامیه از سلمان و ابوذر تا آخر نوّاب اربعه از کلینى و صدوق ها و شیخ مفید و سیّد مرتضى و شیخ طوسى تا دایى علامه او، بحر العلوم جناب سیّد مهدى طباطبایى وبعد آنها از علماء مقابله مى کنند.
سیّد فرمود: من در این خواب به عقاید جمیع امامیه از یاران و اصحاب ائمه و بقیه علماى امامیّه آگاه شدم و بر رازهایى از علوم احاطه پیدا کردم که اگر عمر من، عمر نوحعلیهالسلام بود و این قسم از شناخت و معرفت را درخواست مى کردم احاطه به ده درصد آن نیز احاطه پیدا نمى کردم و این علم ومعرفت بعد از آن نصیبم شد که آن ملک که در دستش میزان بود به آن ملک که لوح در دستش بود گفت: لوح ها را به فلانى بده زیرا که ما مأموریم که لوح ها را به او بدهیم.
آنگاه صبح کردم در حالیکه در معرفت علامه ى زمان خود بودم. بعد از خواب بلند شدم و نمازم را خواندم و تعقیب آنرا بجاى آوردم. ناگهان صداى کوبیدن در را شنیدم. پس کنیز بیرون رفت و کاغذى با خود آورد که برادر دینى ام شیخ عبد الحسین فرستاده بود و در آن اشعارى نوشته بود که به وسیله آن مرا مدح کرده بود. دیدم که بر زبانش تعبیر آن خواب به طور مختصر جارى شد که خدایش الهام کرده بود ویکى از ابیات که در آن شعر آمده این است:
ترجو سعاة فالى الى سعادة فالک بک اختتام معال قد افتتحن بخالک
گروهى از عالمان و صالحان نجف اشرف و حلّه که از جمله آنها سیّد سند، میرزا صالح فرزند بزرگ سیّد المحققین و یگانه ى زمانه سیّد مهدى قزوینى که قبلاً ذکر شد مرا از این سه حکایت آینده که متعلق به مرحوم پدرم است آگاه کردند و بعضى را بدون واسطه شنیده بودم ولى چون در زمان شنیدن در فکر ضبط و ثبت آن نبودم از جناب میرزا صالح است دعا کردم که آنها را بنویسد آنطوریکه خود از آن مرحوم شنیده بودند چرا که اهل خانه نسبت به آنچه بوده آگاه ترند وبعلاوه که خود (میرزا صالح) در اعلى درجه ى اعتماد وفضل و تقوا هستند و در سفر مکّه معظمه در رفت وبرگشت با ایشان همراه و همنشین بودم و کمتر کسى به جامعیت ایشان دیدم. آنگاه مطابق آنچه که از آن جماعت شنیده بودم نوشتند و همچنین برادر دیگر ایشان عالم بزرگ و صاحب فضل بسیار سیّد امجد جناب سیّد محمّد در آخر نوشته ایشان نوشته بود که این سه کرامت را خود از مرحوم پدرم شنیدم.
و به سند و شرح مذکور فرمود: پدرم براى من تعریف کرد که: معمولاً و به طور منظم به سوى جزیره اى که در جنوب حلّه بین دجله و فرات است به خاطر ارشاد وراهنمایى عشیره هاى بنى زبید به سوى مذهب حق مى رفتم. و همه آنها سنّى مذهب بودند وبه برکت هدایت و راهنمایى پدرم به مذهب امامیه برگشتند وتا کنون به همان مذهب باقى هستند وآنها بالغ بر ده هزار نفر مى شوند.
فرمود: در جزیره، مزارى است معروف به قبر حمزه پسر حضرت کاظمعلیهالسلام که مردم او را زیارت مى کنند و براى او کرامت هاى بسیار نقل مى کنند واطراف آن روستایى مى باشد که تقریباً شامل صد خانواده است. من به جزیره مى رفتم واز آنجا عبور مى کردم ولى او را زیارت نمى کردم چون براى من این موضوع که حمزه پسر حضرت موسى بن جعفرعلیهماالسلام در رى همراه عبد العظیم حسنى مدفون است به اثبات رسیده بود. یکبار طبق عادت بیرون رفتم ونزد اهل آن روستا مهمان بودم. اهل روستا از من درخواست کردند که مرقد مذکور را زیارت کنم و من این کار را نکردم وبه آنها گفتم: من مزارى را که نمى شناسم زیارت نمى کنم وبه خاطر اینکه از رفتن به آنجا صرف نظر کردم تمایل مردم هم به آنجا کم شد. آنگاه از پیش آنها حرکت کردم وشب را در مزیدیه پیش بعضى از سادات آنجا ماندم.
هنگام سحر براى نافله شب بلند شدم وقتى نافله شب را خواندم به انتظار طلوع فجر نشستم به شکل اینکه گویى تعقیب مى خوانم که ناگهان سیّدى بر من وارد شد که او را به راستى و درستى وپرهیزکارى مى شناختم و او جزء سادات آن روستا بود. آنگاه سلام کرد و نشست پس گفت: «اى مولاى ما! دیروز مهمان اهل روستاى حمزه شدى واو را زیارت نکردى؟» گفتم: بله. گفت: «چرا؟» گفتم: زیرا من کسى را که نمى شناسم زیارت نمى کنم وحمزه پسر حضرت کاظمعلیهالسلام در رى دفن شده است.
وگفت: «رب مشهور لا اصل له. (چه بسیار چیزهایى که مشهور شده اند امّا واقعیّت ندارند) وآن قبر حمزه پسر موسى کاظمعلیهالسلام نیست هر چند که این گونه شهرت پیدا کرده است. بلکه آن قبر ابى یعلى حمزة بن قاسم علوى عباسى مى باشد. یکى از علماى اجازه و اهل حدیث است که علماى رجال آنرا در کتاب هاى خود ذکر کرده اند و او را به خاطر علم و پرهیزکارى اش مدح وثنا کرده اند». با خود گفتم: این از سادات معمولى است و از کسانى نیست که از علم رجال وحدیث باخبر باشد. شاید این حرف را از بعضى از علماء شنیده است. آنگاه به خاطر اینکه حواسم به طلوع فجر باشد بلند شدم و آن سیّد نیز بلند شد و رفت و من غفلت کردم از اینکه بپرسم این کلام را از چه کسى شنیده است؟ وقتى فجر طالع شد من به نماز خواندن مشغول شدم وقتى نمازم تمام شد به خواندن تعقیب مشغول شدم تا آنکه آفتاب طلوع کرد و همراه من تعدادى از کتاب هاى رجال بود و من در آنها نگاه کردم دیدم قضیه همانطورى است که فرموده بود. اهل روستا به دیدن من آمدند و آن سیّد هم در بین آنها بود.
گفتم: قبل از فجر پیش من آمدى و به من از قبر حمزه که او ابویعلى حمزه بن قاسم علوى است خبر دادى تو آنرا از کجا گفتى واز چه کسى شنیده بودى؟ گفت: به خدا قسم من قبل از فجر پیش تو نیامده بودم و تو را قبل از صبح ندیدم و من شب قبل در بیرون روستا بودم، شنیدم که تو به اینجا آمدى و در این روز به جهت زیارت تو آمدم. من به اهل آن روستا گفتم: الان بر من لازم شده که به خاطر زیارت حمزه برگردم من شک ندارم در اینکه آن شخصى را که دیدم حضرت صاحب الامرعلیهالسلام بوده است.
آنگاه من و اهل آن روستا به خاطر زیارت او حرکت کردیم و از آن وقت این مزار به این مرتبه آشکار وشایع شد که از مکان هاى دور براى زیارت به آنجا رفت وآمد مى کنند.
و به سند مذکور از سیّد مؤید مزبور و نیز خود به طور شفاهى از آن مرحوم شنیدم که فرمود: روز چهاردهم ماه شعبان از حلّه به قصد زیارت ابا عبد الله الحسینعلیهالسلام در شب نیمه آن بیرون آمدم. وقتى به شط هندیه که آن شعبه اى از نهر فرات است و از زیر مسیب جدا مى شود و به کوفه مى رود، و روستاى معتبرى که در کنار این رود است و به آن طویرج مى گویند که در راه حلّه واقع شده و به کربلا مى رود؛ رسیدیم از جانب غربى آن گذشتیم و زائرانى را دیدیم که از حلّه و اطراف آن رفته بودند و زائرانى که از نجف اشرف و اطراف آن وارد شده بودند. همگى در خانه هاى طایفه بنى طرف از عشایر هندیه جمع شده بودند و راهى براى رسیدن به کربلا نداشتند زیرا طایفه ى عنیزه در راه فرود آمده و راه را بر کسانى که تردد مى کردند بسته بودند و نمى گذاشتند کسى از کربلا بیرون بیاید یا به کربلا برود مگر اینکه او را غارت وچپاول مى کردند.
فرمود: من پیش عربى فرود آمدم و نماز ظهر وعصر را خواندم و نشستم و منتظر بودم که کار زائرین به کجا مى کشد و آسمان ابرى بود و کم کم باران مى بارید. در این حال که نشسته بودیم دیدیم تمام زائران از خانه ها بیرون آمدند و به سمت کربلا رفتند. من به شخصى که همراهم بود گفتم: برو بپرس وببین چه خبر است؟
و او بیرون رفت وبرگشت و به من گفت: «قبیله بنى طرف با اسلحه آتشین بیرون آمدند و هم پیمان شدند که هر چند کار به جنگ با عنیزه بکشد زائرین را به کربلا برسانند». وقتى این حرف را شنیدم به آنان که با من بودند گفتم: این حرف واقعیّت ندارد زیرا که بنى طرف این قدرت و قابلیت را ندارند که با عنیزه مقابله و جنگ کنند و فکر مى کنم که این حیله اى از طرف آنهاست تا زائرین را از خانه هاى خود بیرون کنند. زیرا که ماندن زائرین برایشان سنگین و سخت شده است و باید مهماندارى کنند.
در این حال بودیم که زائرین به سوى خانه هاى آنها برگشتند. در نتیجه مشخص شد که حقیقت حال همان بود که گفتم. آنگاه زائرین در خانه ها داخل شدند و یا زیر سایه خانه ها نشستند و آسمان هم ابرى بود. پس من دلم به حال آنها سوخت و دل شکستگى عظیمى برایم حاصل شد و با دعا بدرگاه خداوند و توسل به پیغمبر وآلش در مورد زائران به خاطر بلایى که به آن گرفتار شده بودند به آنها استغاثه کردم.
در همین حال سوارى را دیدیم که بر اسب نیکویى مانند آهو که مثل آنرا ندیده بودم و در دستش نیزه درازى بود در حالیکه آستین ها را بالا زده و اسب را مى دوانید، آمد. تا اینکه کنار خانه اى که من آنجا بودم ایستاد و آن خانه اى بود از موى که اطراف آنرا بالا زده بودند. سلام کرد و ما جواب سلامش را دادیم آنگاه فرمود: «اى مولانا (واسم مرا برد) کسى که به سوى تو سلام مى فرستد مرا فرستاد و او کنج محمّد آقا و صفر آقا است - وآن دو از صاحب منصبان نظامیان عثمانى مى باشند - و مى گویند هر آینه منتظر هستیم که زائرین بیایند که ما عنیزه را از راه دور کردیم و همراه با سربازان خود در پشت سلیمانیه بر روى سجاده هستیم». آنگاه به او گفتم: تو با ما همراه هستى تا تپّه ى سلیمانیه؟ گفت: «بله». ساعت را از بغل بیرون آوردم، دیدم تقریباً دو ساعت و نیم به روز مانده است. گفتم که اسب مرا حاضر کنند. آن عرب بدوى که ما در منزلش بودیم به من چسبید و گفت: اى مولاى من، خودت و این زائرین را در خط نینداز امشب را پیش ما باشید تا وضعیت مشخص شود.
به او گفتم: چاره اى نداریم به خاطر درک فیض زیارت مخصوصه باید حرکت کنیم. وقتى زائرین دیدند که ما سوار شدیم پیاده و سوار در عقب ما حرکت کردند. ما به راه افتادیم وآن سوار که گفتیم در جلو ما بود مثل شیر بیشه و ما نیز در پشت سر او حرکت مى کردیم تا اینکه به تپّه سلیمانیه رسیدیم. از آنجا بالا رفت و ما نیز به دنبال او رفتیم. آنگاه پایین رفت و ما تا بالاى تپّه رفتیم و نگاه کردیم امّا نشانه اى از آن سوار پیدا نکردیم وندیدیم. مثل اینکه به آسمان بالا رفته یا به زمین فرو رفته باشد ونه رئیس سپاه را دیدیم ونه سپاهى.
آنگاه به کسانى که با من بودند گفتم: آیا شک دارید در این که او صاحب الامرعلیهالسلام بوده است؟ گفتند: نه به خدا قسم. ومن در وقتى که آن جناب پیش روى ما مى رفت در مورد اینکه او را قبلاً کجا دیده ام خیلى فکر کردم ولى به یادم نیامد. وقتى از ما جدا شد همان فردى را که در حلّه به منزل من آمده بود و از واقعه سلیمانیه به من خبر داده بود به یاد آوردم.
امّا عشیره وعنیزه من از آنها در خانه هایشان نشانى ندیدم و کسى را ندیدیم که از حال آنها سؤال کنیم جز آنکه غبار زیادى را دیدیم که در وسط بیابان بلند شده بود. ما به کربلا وارد شدیم و اسبان، ما را به سرعت مى بردند. بعد از رسیدن به دروازه ى شهر سپاهیان نظامى را دیدیم که در بالاى قلعه ایستاده اند و به ما گفتند از کجا آمدید و چگونه رسیدید؟ پس به جمعیت زائرین نگاه کردند وگفتند: سبحان اللَّه! این صحرا پر شده از زوّار! پس عنیزه به کجا رفتند؟ به آنها گفتم: در شهر بنشینید و امرار معاش کنید و براى مکّه پروردگارى هست که از آن نگهدارى مى کند و آن مضمون کلام عبد المطلب است هنگامى که نزد پادشاه حبشه رفت براى پس گرفتن شتران خود. پادشاه گفت: چرا رهایى کعبه را از من نخواستى که من برگردم؟
فرمود: من پروردگار شتران خود هستم و کعبه هم پروردگارى دارد. پس وارد شهر شدیم. کنج آقا را دیدم که روى تختى نزدیک دروازه نشسته است، سلام کردم ودر مقابل من بلند شد. به او گفتم: براى تو همین افتخار کافى است که در آن زمان از تو یاد شد.
گفت: قصه چیست؟ قضیه را برایش تعریف کردم. گفت: اى آقاى من از کجا باید مى فهمیدم که تو به زیارت آمدى تا قاصدى پیش تو بفرستم و من و سپاهیانم پانزده روز است که از ترس عنیزه در این شهر ماندیم و قدرت نداریم که بیرون بیائیم. آنگاه پرسید: عنیزه به کجا رفتند؟
گفتم: نمى دانم غیر از آنکه غبار زیادى در وسط بیابان دیدیم مثل اینکه غبار حاصل از کوچ کردن آنها باشد.
آنگاه ساعت را بیرون آوردم و دیدم که یک ساعت و نیم به روز مانده و تمام حرکت ما به اندازه یک ساعت طول کشیده و بین منزلهاى قبیله بنى طرف تا کربلا سه فرسخ راه است و شب را در کربلا ماندیم.
وقتى صبح شد از عنیزه پرسیدیم و یکى از کشاورزان که در باغ هاى کربلا بود خبر داد که: عنیزه در حالى که در منازل و خیمه هاى خود بودند ناگهان بر آنها سوارى ظاهر شد که روى اسب بسیار خوب و چاقى سوار بود و در دستش هم نیزه درازى بود. با صداى بلند بر آنها فریاد زد: «اى قبیله عنیزه! به درستى که مرگ حاضرى فرا رسید سپاهیان دولت عثمانیه رو به شما کرده اند با سوارها و پیاده هاشان و اکنون آنها در پشت من مى آیند. پس کوچ کنید که فکر نمى کنم از دست آنها نجات پیدا کنید». پس خداوند ترس و خوارى را بر آنها مسلط کرد بطوریکه همه پا به فرار گذاشتند و بعضى از آنها حتى فرصت نمى کردند وسایل خود را ببرند وساعتى طول نکشید که تمام آنها کوچ کردند ورو به بیابان آوردند. به او گفتم: مشخصات آن سوار را براى من بگو.
و او گفت، پس متوجه شدم که او عیناً همان سوارى است که با ما بود.
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی