خرید بک لینک


مرحوم آیه الله شیخ مرتضی حائری رحمه الله فرمود:
در ایام زمستانی ، ماه مبارک رمضان بود. عصر روزی با مرحوم آقای حاج سید حسین قاضی رحمه الله به مسجد جمکران تشریف یافتیم . در حین ورود به مسجد، بوی عطر مخصوصی به مشامم رسید، که از آن سنخ عطر تاکنون حس نکرده ام ، پس از انجام نمازهای مخصوص به قم بازگشته و برای ادای نماز مغرب و عشا به مسجد امام حسن عسکری علیه السلام حاضر شدم ، پس از پایان نماز، از جلوی مغازه عطاری قدیمی گذر کردم ، ولی ناگهان متوجه همان بوی عطر مخصوص که در مسجد جمکران آن را بوئیده بودم . در آن مغازه نیز شدم به صاحب مغازه نگاهی کرده و او را مرد عجیبی یافتم ؛ زیرا این مرد را از کودکی می شناختم : او بسیار آرام بود و در کمال آرامش به کسب می پرداخت او در تمام طول مدت کاسبی اش گفتگوی ناجور، دعوایی خاص و یا مزاحی تند نداشت ، به هیچ گروه و فرقه ای وارد نمی شد و مرید هیچ فردی نیز نبود، حضورش در مجالس روضه و جماعات کاملا غیر مشخص بود.
باری ! فردای آن شب به مغازه این مرد رفته و با اشاره به یک سنخ بودن بوی عطر مسجد جمکران و بوی یافته شده دیشب در مغازه اش به وی چنین متذکر شدم :
معلوم می شود ما نیز بیگانه نیستیم پس مطلب را به من بگو!
او با زیرکی پاسخ داد: ان شاءالله خیر است ؟!
گفتم : آقا امام عصر علیه السلام اینجا تشریف می آورند؟
او گفت : ممکن است بعضی از اصحاب ایشان ، اینجا تشریف بیاورند! از او خداحافظی کرده و به راهم ادامه ، ولی بعدها به وضوح می یافتم که اشخاص ناشناسی که گاه در مسجد جمکران آنان را می بینم ، به مغازه وی رفت و آمد دارند! ضمن آن که پس از رحلت مرد با صفا و صداقت ، مرحوم آقا شیخ محمد تقی تهرانی ، شبی در عالم رؤ یا دیدم که وی به مغازه همین مرد آمده و بسته ای که مربوط به احتیاجات منزلش بود، از او گرفته و رفت .
وقتی از خواب بیدار شدم به یقین دانستم که او در زمان غیبت کبری از مصادیق خلیفه خداوند در روی زمین است که چنین به درستی و در کمال آرامش به نیازهای مردم پاسخ می گوید(48)
بویائی صالح :
جناب حجة الاسلام سید قاسم شجاعی نقل کرد:
مرحوم فیاض از اوتاد روزگار بود او به ترتیب افراد سخت همت می گماشت و در عین حال از برخی از اشخاص سخت پرهیز داشت ، مرحوم شهید مطهری نیز با اجازه به مخصوص تشریف یافته بود ولی او به مخالفین اش اجازه ملاقات نداد.
از او چند داستان جالب به یاد دارم که قابل بیان است :
1. روزی آقای حاج علی اصغر طباطبائی برایم گفت روزی آقای فیاض به من دستور داد تا محاسنم را نزنم .
من نیز از آن روز به بعد ریش گذاشته و علیرغم فشارهای فراوان مسؤ ولین اداره ام به این کار خویش اصرار ورزیدم این کار من برای برخی از دریابان شاه بسیار گران آمد روزی یکی از سران رژیم پهلوی ، با تهدید به من گفت :
من امروز به مسافرتی می روم تا برمی گردم ریشت را زده باشی در غیر این صورت با تو شدیدا برخورد می کنم !
ولی من بنا دستور آقای فیاض کماکان محاسن خویش را نزدم و او نیز وقتی برگشت نتوانست کاری انجام بدهد.
2. روزی برای اینکه یا مرحوم فیاض به نماز برویم ، بدون اطلاع وی یا ماشین به سوی خانه اش راه افتاده ام اتفاقا در طول را به ترافیک بزرگی برخورد کرده و دیر رسیدیم ولی آن روز مرحوم فیاض برخلاف گذشته از اتاق بیرون نیامده و به مسجد نرفته و منتظر رسیدن ما بود! در حالی که ما به او خبر آمدن خویش را نداده بودیم !
3. روزی مرحوم آقای فیاض از یکی دوستانش قول گرفت که کار خلاف شرع انجام ندهد اتفاقا شبی او به میهمان عروسی رفته و کاری که نباید، انجام داده فردا وقتی او با جمعی از دوستانش به محضر مرحوم فیاض می رسد مرحوم فیاض در لابه لای سخنانش می گوید:
برخی از دوستانمان به قولهایی که می دهند عمل نمی کنند.
4. در مسافرتی خدمتگذار ایشان پولش را گم می کند او ناگهان در منزل به خانواده اش می گوید: این پول را در جیب لباس من بگذار تا هنگامی که خدمتگزارمان برای جبران گمشده اش ، دست اش را در جیبم می کند بدون پول نباشد!؟ (49)

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:48

صفحه بندی