خرید بک لینک

از رحمت خداوند نومید نشوید

در هنگام مردن ، روح انسان از سر انگشتان پای او شروع به بالا آمدن می کند تا زمانی که جان به سینه می رسد و فرد می تواند در این لحظه توبه کند ، وصیت ها را بگوید ، حقوقی که از دیگران و خداوند بر عهده اوست ، ادا کند ، این خود شاهد دریای بی انتهای رحمت الهی می باشد . در سوره مبارکه زمر ، آیه شریفه 53 خداوند راه بازگشت به سوی خود را با امیدواری به روی همه گناهکاران می گشاید :
قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم
بگو ای بندگان من که بر خود اسراف کرده اید ، از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد ، و او آمرزنده و مهربان است .
معاذ بن جبل با چشمی گریان بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد و عرض کرد : السلام علیک یا رسول الله
آن حضرت جواب او را داد و سپس فرمودند : ای معاذ ، چرا گریان هستی ؟
معاذ گفت : یا رسول الله ، سبب گریه من این است که در بیرون خانه شما جوان زیبای خوش اندامی رادیدم که مانند زن داغ دیده گریه می کرد ومی خواست خدمت شما شرفیاب گردد ، آیا اجازه می دهید ؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : آری ! معاذ رفت وجوان را خدمت رسول خدا آورد ، او سلام کرد و حضرت به او جواب دادند و فرمودند : ای جوان ، چرا اینگونه گریه می کنی ؟ جوان گفت : چرا گریه نکنم و حال آنکه گناهانی از من سرزده که اگر خداوند مرا به پاره ای از آنها مؤ اخذه نماید ، مرا به جهنم می افکند و گمان می کنم که مرا مؤ اخذه خواهد کرد و مرا نخواهد آمرزید . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : ای جوان ، مگر به خدا شرک ورزیده ای ؟ جوان گفت : پناه می برم به خدا از شرک ؛ من هرگز برای او شریک قائل نیستم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : آیا قتل مرتکب شده ای و کسی را به ناحق کشته ای ؟ جوان گفت : گناه من از کوهها بزرگتر است .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خداوند گناهان تو را می آمرزد اگر چه به وسعت زمین های هفت گانه و دریاها و ریگها و درختها و کلیه خلایق باشد . جوان گفت : گناهان من از همه اینها که فرمودید بزرگتر است .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : گناهان تو رامی آمرزد هرچند که مثل آسمانها و ستارگان و مثل عرش و کرسی باشد .
جوان گفته : یا رسول الله گناهان من از اینها نیز بزرگتر است . اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله ناراحت شد به او نگاهی کرد و گفت : وای بر تو ای جوان ، آیا گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو ؟
جوان با صورت به زمین افتاد در حالی که می گفت : سبحان الله ربی ، هیچ چیز بزرگتر از پروردگار من نیست و گفت : یا رسول الله ، خدای من از هر بزرگی ، بزرگتراست .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : گناه بزرگ را آیا غیر از خدای بزرگ می آمرزد ؟ جوان گفت : نه به خدا قسم یا رسول الله . در این هنگام جوان ساکت شد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : وای برتو ای جوان ، آیا مرا از گناهت آگاه نمی سازی ؟
جوان گفت : البته یا رسول الله خبر می دهم .
ماجرای گناه من از این قرار است که من هفت سال نبش قبر می کردم ، مردگان را بیرون می آوردم و کفن آنها را می دزدیدم تا اینکه دختری از انصار مرد . او را به قبرستان بردند و دفن کردند و به خانه خود بازگشتند . چون شب فرا رسید آمدم و قبر را شکافتم و جسد را بیرون آوردم و کفنش را برداشتم و بدنش را کنار قبر انداخته برگشتم . شیطان به سراغم آمد و آن دختر را در نظرم جلوه داد که آیا شکم و سینه او را نمی بینی آیا بر آمدگی پشت او را نمی بینی ؟
پیوسته مرا وسوسه می کرد تا برگشتم . و نتوانستم خودداری نمایم با او اجماع کردم و رهایش نموده و برگشتم .
آوازی به گوش من رسید که ای جوان وای بر تو از مجازات روز قیامت ! روزی که من و تو را نگه می دارند . وای بر تو که مرا برهنه و عریان گذاشتی در میان مردگان ، کفن مرا دزدیدی و به من تجاوز کردی و مرا به حالت جنابت گذاشتی ، وای بر تو از آتش جهنم ! یا رسول الله ، با این حال فکر نمی کنم ، هرگز بوی بهشت به مشام من برسد ، پس چه فکر می کنی برای من ؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : دور شو ای فاسق ! می ترسم من هم به آتش تو بسوزم ، چقدر به آتش نزدیکی ، پیوسته این را می گفت و به او اشاره می کرد تا دور شود . آن مرد به مدینه آمد و مقداری زاد و توشه برداشت و به یکی از کوهها رفت و لباس پشمینه درشتی در بر کرد و به عبادت پرداخت . دستهای خود را غل کرد و به گردن انداخت . صدا بر آورد : خدایا ، این بنده گناهکار تو بهلول است که در مقابل تو خود را به زنجیر کشیده است . بار خدایا ! تو خوب مرا می شناسی و می دانی آنچه را که از من سرزده است . بار خدایا ! من از توبه کنندگان شده ام و به در خانه پیامبرت رفتم ، مرا طرد نمود وترس مرا زیاد کرد . بار خدایا ! به اسم و جلال و بزرگی سلطانت از تو می خواهم مرا از رحمت خود نومید نکنی ، همواره این را چهل شبانه روز می گفت ، درندگان و وحوش برای او گریه می کردند . پس از چهل شبانه روز ، دو دست خود را بلند کرد و گفت : بار خدایا ، اگر دعای مرا مستجاب کرده ای و گناه مرا بخشیده ای به پیامبرت وحی کن و اگر مستجاب نکرده ای و مرا نبخشیده ای و اراده کرده ای عذابم کنی ، پس تعجیل فرما و به آتش مرا بسوزان یا عقوبتی در دنیا مهیا کن که مرا به هلاکت برساند ومرا از رسوایی روز قیامت خلاص گرداند . خداوند آیه ای را نازل کرد ، چون این آیه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد ، پیامبر بیرون تشریف بردند و در حالی که آیه را تلاوت می کردند و تبسم می نمودند؛ به اصحاب فرمودند : چه کسی مرا بر آن جوان که توبه کرد راهنمایی می کند ؟
معاذ گفت : یا رسول الله شنیده ام که در فلان مکان است . پیامبر با اصحاب خود حرکت کردند تا به آن کوه رسیدند و برای جستجوی جوان بالا رفتند تا او را پیدا کردند در حالی که بین دو صخره سخت دستهایش به گردن غل شده و صورتش سیاه گردیده و مژگان چشمانش در اثر گریه ریخته بود ، در آن حال می گفت ای سید من ، مرا نیکو خلق کردی و صورتم را زیبا آفریدی ، پس ای کاش می دانستم با من چطور رفتار خواهی کرد ؟
آیا در آتش مرا می سوزانی یا در جوار خودت مرا ساکن می کنی ؟
بار خدایا ! همانا تو به من احسان کردی و نعمت دادی پس ای کاش می دانستم آخر کار من به کجا می کشد ، مرا به بهشت می بری یا به سوی جهنم ؟ بار خدایا ! همانا گناه و خطای من از آسمانها و زمین واز کرسی با وسعت و عرش با عظمت تو بزرگتر است ، پس ای کاش ! می دانستم مرامی آمرزی یا مرا به گناهم در روز قیامت رسوا می کنی ؟
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک جوان آمد دستهایش را باز کرد و خاک از سر و صورتش زدود و فرمود : ای بهلول مژده باد تو را که از آتش خدایی آزاد شده ای سپس به اصحاب خود فرمود : این چنین تدارک کنید گناهان را ، همانگونه که بهلول آنها را تدارک نمود و آیه قل یا عبادی الذین اسرفوا . . . را تلاوت نمود و او را به بهشت بشارت داد (43)

مبادا مؤ منان را از رحمت خداوند دور سازید

محمد بن مسلم گوید : امام محمد باقر علیه السلام فرمودند : یا محمد بن مسلم ،
ذنوب المؤ من اذاتاب منها مغفوره له ، فلیعمل المؤ من لما یستانف بعد التوبه و المغفره ، اما والله انها لیست الا لاهل الایمان ، قلت : فان عاد بعد التوبه و الاستغفار من الذنوب وعاد فی التوبة ؟
فقال (ع ) : یا محمد بن مسلم
اتری العبد المؤ من یندم علی ذنبه ویستغفر منه و یتوب ثم لا یقبل الله توبته قلت : فانه فعل ذلک مرارا یذنب ثم یتوب و یستغفر الله .
فقال (ع ) : کلما عاد المؤ من بالاستغفار و التوبه عاد الله علیه بالمغفره و ان الله غفور رحیم یقبل التوبه ویعفو عن السیئات ، فایاک ان تقنط المؤ منین من رحمة الله (44)
گناهان مؤ من که از آن توبه کند ، برای او آمرزیده است و باید پس از توبه و استغفار کار نیک کند ، به خدا قسم این فضیلت نیست مگر برای اهل ایمان ، محمدبن مسلم عرض کرد : پس اگر بعد از توبه و استغفار ، باز گناه کند و دوباره توبه کند ؟
امام علیه السلام فرمود : ای محمدبن مسلم ، آیا باور داری که بنده مومن از گناه خود پشیمان شود واز آن آمرزش خواهد و توبه کند و خداوند توبه اش را نپذیرد ؟
محمدبن مسلم گفت : اگر چند بار این کار را کرده ، گناه کند پس توبه کند واز خداوند آمرزش خواهد ؟
امام علیه السلام فرمود : هر آنگاه که مومن به استغفار و توبه بازگردد ، خداوند نیز به آمرزش او برمی گردد و گناهانش را بیامرزد و به درستی که خداوند آمرزنده و مهربان است ، توبه را می پذیرد و از کردارهای بد در می گذرد ، مبادا تو مومنان را از رحمت خدا دور سازی
بازا ، بازا ، هر آنچه هستی باز آی
گر کافر و گبر و بت پرستی ، باز آی
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی ، باز آی

لطف خدا به گنهکار توبه کار

جوانی گناه کرد ، ولی با کمال پشیمانی و شرمندگی به حضور پیامبر آمد و گفت : ای رسول خدا ، برای من دعا کن تا خدا گناهانم را ببخشد . رسول خدا صلی الله علیه و آله دعا کرد و به او مژده عفو و مغفرت داد . این موضوع یکبار دیگر تکرار شد ، باز پیامبر صلی الله علیه و آله برای او دعا کرد و مژده عفو و مغفرت الهی را به او داد . جوان رفت ولی برای بار چهارم گناه کرد . باز پشیمان شده وبا کمال شرمندگی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و تقاضای دعاکرد . این بار پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود : سه بار آمدی و من برای تو طلب مغفرت کردم ولی باز توبه ات را شکستی ، من دیگر از خدا شرم می کنم که برای تو طلب آمرزش کنم . جوان نامید شده و سر به بیابان نهاد و صورت اشک آلودش را روی خاک گذاشت واز درگاه خدا طلب آمرزش نمود . جبرئیل از جانب خدا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد : ای رسول خدا ، خداوند سلام می رساند و می فرماید : آیا بندگان گنهکار من ، معصیت مرا می کنند یا معصیت تو را ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله : معصیت تو را ،
جبرئیل : خدا می فرماید : آیا بندگان را تو می آمرزی یا من ؟
پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد تو می آمرزی .
جبرئیل : خدا می فرماید ، پس چرا دل بنده ام را شکستی و برای او طلب آمرزش نکردی ؟ برو به فلان مکان ، سر او را از روی خاک بردار و او را به آمرزش من بشارت بده . رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد او رفت و مژده عفو الهی را به او داد . (45)

در چه لحظه حساسی توبه کرد !

حضرت باقر علیه السلام فرمود : پسر بچه ای یهودی به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار می آمد . کم کم به آن حضرت انس گرفت . آن حضرت نیز او را در رفت و آمد هایش می پذیرفت . و یا نامه ای به دستش می سپرد که به یکی از خویشاوندان خود بدهد . روزی حضرت رسول متوجه شد که چند روز است آن پسر بچه دیده نمی شود ، جویای حالش گردید . گفتند : یا رسول الله ، مریض شده و نزدیک مردن است . پیامبر صلی الله علیه و آله با چند نفر از اصحاب به عیادت آن پسر بچه یهودی رفت . رسول خدا را برکتی بود که با هرکس سخن می گفت ، جوابش را می داد اگر چه در آخرین لحظات حیات بود ، به بالین بیمار محتضر نشست ، صدا زد فلانی ! پسرک چشم گشوده گفت : لبیک یا ابوالقاسم !
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : بگو اشهد ان لا اله الا الله وانی رسول الله
جوان تا این سخن را شنید از ترس نگاهی به صورت پدر خود کرده ، چیزی نگفت . برای مرتبه دوم ، حضرت او را صدا زد تا شهادتین را بگوید . باز نگاهی به صورت پدر کرد و چیزی نگفت . در مرتبه سوم که پیغمبر صلی الله علیه و آله صدایش زد ، همین که جوان چشم باز کرد ، حضرت گفتار خود را تکرار کرد . در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : به میل خود اگر می خواهی ، گواهی بده و در صورتی که مایل نیستی ، لب فروبند . جوان تصمیم خود را گرفت . در آن لحظات آخر که چشم از جهان فرو می بست ، سعادت خود را بادو جمله خرید . مثل اینکه متوجه شد که در مسئله ایمان شرم و حیا ، یا رعایت خواسته پدر شرط نیست . بدون تاءمل گفت : اشهد ان لا اله الا اللّه واشهد ان محمدا رسول الله
گویی از زندگی او گفتن همین دو جمله باقی مانده بود ، بلافاصله دیده از جهان فرو بست . پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به پدرش فرمود : ما را با این جوان وا گذار واز پی کار خود برو و او اکنون به ما تعلق دارد . به اصحاب دستور داد اورا غسل دهند و کفن کنند و وقتی آماده گردید ، بیاورند تا آن حضرت بر جنازه اش نماز بخواند . از منزل یهودی بیرون شد ، خدای را ستایش می کرد که امروز یک نفر را به وسیله وی از آتش جهنم نجات داد . (46)

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:48

صفحه بندی