یک وقت بنده رفته بودم خدمت آقا، ایشان آمد رو به روی من نشست به طوری که زانوهای من به زانوهای ایشان چسبید و نگاهای ممتدی به من کرد. من فهمیدم مطلب چیست ، من هم شروع کردم به ایشان نگاه کردن چون بعضی از بزرگان با نگاه کردن معارفی را منتقل و القاء می کنند؛ بعد (جواد آقا) فرمودند پاشو برو!
حاج آقا شالچی فرمودند: روزی همراه استادم مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی قدم می زدیم که ایشان در جایی نشستند و مشغول خواندن چیزی شدند. ما احساس کردیم ایشان مشغول فاتحه خوانی هستند و در عین حال قبری راهم آنجا نیافتم ! از ایشان سؤ ال کردیم : آیا قبر بزرگی در اینجاست که مشخص نیست و ما نمی دانیم ایشان با لبخندی گذشتند. ما فهمیدم که ایشان مایل به جواب گفتن نیستند. پس از این ماجرا، هفته بعد فرزند ایشان فوت کرد و در همانجا دفن گردید و معلوم شدکه مرحوم ملکی خبر این حادثه را از قبل می دانستند!
دوستی داشتم به نام مرحوم سرهنگ محمود مجتهدی که درک محضر ایشان را کرده بود ونیز از انفاس او بهره ای داشت ، او می گفت : روزی پس از پایان درس ، عازم حجره یکی از طلبه ها که وارد شد و مراسم احترام معمول گردید و پس از اندکی جلوس ، برخاسته و حجره را ترک گفتند وچون منظور از این دیدار را پرسیدم ، فرمود: شب گذشته به هنگام سحر، فیوضاتی بر من اضافه شد که فهمیدم از ناحیه خودم نیست و چون توجه کردم دیدم که این آقای طلبه به تهجد برخاسته و در نماز شب اش به من دعا می کند و این فیوضیات اثر دعای اوست ، این بود که به عنوان سپاسگذاری از عنایاتش ، به دیدار او رفتم !
از مرحوم حجة السلام سید محمود یزدی که در بیرونی مرحوم ملکی می نشست ، نقل شد که گفته بود: شبها که ایشان برای تهجید برمی خاست مدتی در رختخواب ضمن اجرای دستورات و آداب بر خاستن از خواب از قبیل : سجده و دعا؛ گریه می کرد؛ سپس به صحن منزل می آمد و به اطراف آسمان نگاه می کرد و آیات ( ان فی خلق السموات و و الارض ....( سوره آل عمران (3) آیه !)(190 - 191) را می خواند و سر به دیوار می گذاشت و مدتی گریه می کرد، آنگاه که برای وضو گرفتن آماده می شد درد کنار حوض می نشست و مدتی گریه می کرد و پس از وضو ساختن چون به مصلایش می رسید و مشغول تهجد می شد که دیگر حالش خیلی منقلب می شد. او گریه های طولانی در نماز و مخصوصا در قنوت ها داشت تا آنجا بعضی ایشان را جز بکائین عصر به شمار آورده اند.
حجة السلام والمسلمین حاج آقا محدث مرندی از آیت اللّه میرزاعلی اکبر آقا مرندی نقل کردند که اولین بار که میرزا جواد آقا ملکی تبریزی خدمت ملاحسینقلی همدانی می رسد، آن مربی بزرگ عرفان نگاهی بر او می اندازد و می فرماید: برو برایم قلیان را چاق کن بیاور! میرزا جواد آقا با آن مرتبه علمی و مراتبی که برای خودش قائل بود وقتی در میان جمع زیادی از علما و فضلای نجف این دستور ملاحسینقلی را دریافت می کند می رود و اولین قدم را در هم می شکند و مثل یک آبدارچی قلیان را آماده می سازد و خدمت استاد می آورد.
همانطور که علامه حسن زاده آملی در مقاله اش آورده ، بعد از دو سال باز استاد برای او یک دستور ظاهرا ساده اما بسیار بسیار سخت و کار ساز صادر می کند. میرزا جواد آقا به ملا حسینقلی همدانی ، عرضه می دارد که دو سال است در خدمتتان به سیر سلوک مشغولم ولی به جایی نرسیده ام . استاد می فرماید: برو کفش های کسانی را که قبولشان نداری پیش پایشان جفت کن و ایشان نیز چنین می کند!
میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در کتاب ارزنده المراقبات می فرماید: مرا در ایام تحصیل در نجف اشرف ، ( شیخی بود (که همان ملاحسینقلی همدانی است ) که در ترتیب ، مرجع طلاب متقی زمان خود بود و از آنچه اعمال بدنی در تاثیر حال سالک الی اللّه تجربه کرده بود از او پرسیدم ، دو امر را بیان کرد: یکی آنکه در هر روز و شبی یک سجده طولانی کند و در بسیار بگوید: ( لااله الاانت ، سبحانک انی کنت من الظالمین ) (که معروف به ذکر یونسیه است ) و در آن قصد کند که روح من در زندان اسیر به این قیود است . (39)
میرزا ابوالقاسم امین الشرع خوئی کتابی نوشته به نام ( تذکرة المعاصرین ) که خطی بود و اخیرا به زیور طبع آراسته شده در باره ملاحسینقلی همدانی و شاگردان ایشان که از جمله آنها میرزا جواد آقا ملکی تبریزی است ، چنین می نگارد:
و منهم العالم العابد والمتهجد الزاهد مولانا حسینقلی همدانی - طالب ثراه - وی مردی زاهد ومتصوف ومتهجد بودند. و هکذا تلامذه ایشان نیز همگی مایل به مذهب تزهد و تصوف واعتزال بودند و غالبا در شبهای تابستان ، چهار شنبه و پنج شنبه و جمعه را در خدمت آن جناب در مسجد سهله اعتکاف داشتند و در قنوت نماز صدای ایشان به تضرع و ابتهال بلند همی شد. و شاگردان آخوند مخصوصا چندین هزار طلبه ، امتیازی داشتند و با اکثر مردم مراوده و معاشرت نمی کردند و قبل از شروع به تدریس ، شرح مبسوطی از علم اخلاق می فرمود و اصحاب خود را به مکارم اخلاق و حسن معاشرت امر می فرمود. (40)
آیه اللّه مصلحی درباره پدرش آیت اللّه العظمی حاج شیخ محمد علی اراکی ، می فرماید:
... ایشان اهل دید و باز دید و مجلس فاتحه و رفت و آمد نبود و هیچ جا نمی رفت بدون استثناء. حتی هنگامی که حضرت امام - رحمه اللّه علیه - از زندان آزاد شدند، ایشان نرفتند. و امام به اینجا تشریف آوردند .ایشان هیچ کجا نمی رفتند و در این مورد می گفتند که تبعیت از میرزا جواد آقا ملکی تبریزی می کند... ایشان با مرحوم میرزا جواد آقا خیلی مانوس بودند و می گفتند که در این رفتار از ایشان تبعیت می کنم . برای اینکه معاشرتها مضراتی دارد که هم وقت انسان را می گیرد خصوصا مجالست با اهل غفلت که خود موجب غفلت از حضرت حق - جلا و علا - است ... دی دو بازدید با هیچ کس نداشت خصوصا در قم حتی آقای بروجردی و چون دیگران داب ایشان را می دانستند آنان به اینجا می آمدند. ولی در غیر قم به دید و بازدید می رفتند. در تهران دو جلسه خدمت حضرت امام رحمه اللّه علیه رفتیم ... (41)
علی رفت !
آیه اللّه العظمی اراکی فرمودند: ... یک آقا سید احمد نامی داشتیم که بهش آقا ترک می گفتند. ترک تبریزی بود، می آمد پشت سر آقا میرزا جواد آقا، برای نماز می ایستاد. ماه رمضان بود، من هم می رفتم . در آن وقت وبا آمده بود و هر روز آدم بود که کشته می شد. آقا سید احمد گفت : رفتم به دیدن آقا میرزا جواد آقا تا احوال پرسی کنم . رفتم نشستم گفت : آقا میرزا علی رفت ! (میرزا علی فرزند میرزا جواد آقا بود). من خیال کردم به مسافرت رفته . باهمان حال طبیعی گفت :! آقا میرزا علی رفت . آقا میرزا علی که بود؟ چه علمی داشت . من آمیرزا علی را دیده بودم . چه علمیتی و چه تقوایی داشت . او جانشین پدر می شد! جوان بود، بین 25 تا 30 ساله بود. وبا او را کشت . آن وقت آقا میرزا جواد می گفت : آقا میرزا علی رفت ، بدون این که گریه بکند، مثل اینکه سفر رفته است ! (42)
آیت اللّه اراکی فرمودند: ... یک آقا سید مهدی کشفی بود پسر آقا سید ریحان اللّه کشفی - نوه آقا سید جعفر کشفی - که از بروجرد بودند و پدرش در تهران بزرگ شد و (خود او در قم ) در کوچه ما منزل داشت . این آقا سید مهدی با دایی زاده آقا طالقانی به نام آقا سید محی الدین پیش بنده مکاسب می خواندند. این آقا سید مهدی (در این ) اواخر متخصصین و مخصوصین آقا میرزا جواد آقا شد. به درس او خیلی علاقه مند بود و سلام و علیک زیاد داشتند و به او اخلاص و مودت زیاد داشت .
ایشان نقل کرد و گفت : یک شب توی خانه خودم توی اطاق خوابیده بودم ، دیدم که صدای محرق القلبی از حیاط می آید. از بس محرق القلب (و سوزناک ) بود، هراسان از خواب برخاستم که چه خبر است ؟ رفتم در را باز کردم ، دیدم در این حیاط ما که به این کوچکی است ، یک کاروانسرای بزرگی است و دور تا دورش حجره می باشد. و صدا از یک حجره می آید. دویدم پشت حجره ، هر کار کردم در باز نشد از شکاف درب نگاه کردم ببینم چه خبر است ، دیدم یکی از رفقای ما که اهل بازار تهران است افتاده و به اندازه نصف کمر انسان سنگ آسیا روی او چیده اند و یک شخصی بد هیبت از آن بالای حلقوم دهان او عملیاتی می کند و او از زیر دارد صدا می زند. ناراحت شدم ، هر چه کردم در باز نشد. هر چه التماس کردم به آن شخص که چرا به رفیق ما اینطور می کنی ؟ اصلا نگفت تو کی هستی ؟ این قدر ایستادم که خسته شدم . برگشتم آمدم توی رختخواب ، ولی خواب از سرم به کلی پرید. نشستم تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم . رفتم در خانه میرزا جواد آقا و در زدم ، به میرزا جواد آقا گفتم : من همچو چیزی دیدم . گفت :ها! شما مقامی پیدا کرده اید. این مکاشفه است ! آن شخص در آن ساعت نزع روح می شد.
من تاریخ برداشتم ، بعد کاغذ آمد که آن رفیق در همان ساعت فوق کرده است ! (43)
اجتماع ارواح در قبرستان وادی السلام
آیت اللّه حاج شیخ محمد رضا طبسی می فرماید: هنگامی که من در مشهد مقدس مشغول تحصیل بودم ، حوزه علمیه قم درحال شکل گیری و پایه ریزی بود. تازه مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری به قم آمده و در حال تشکیل حوزه علمیه بودند. مرحوم ملا هاشم خراسانی که از علمای بزرگ خراسان بودند طی نامه ای سفارش مرا پیش حاج شیخ عبدالکریم نمودند. در هیجده سالگی به قم مشرف شدم . مرحوم حاج شیخ عبدالکریم ، حجره ای را در مدرسه فیضیه برایم معین کردند. بنده ، کتاب مکاسب شیخ و دو جلد کتاب آخوند را در قم خدمت میرزا علی یثری و رسائل شیخ و مقداری از کتاب منظومه مرحوم سبزواری را خدمت آقا سید محمد تقی چ و کتاب ریاض (المسائل ) را نزد مرحوم آقا میرزا جواد ملکی تبریزی و فلسفه منظومه را خدمت میرزا علی اکبر یزدی و مرحوم آقا شیخ حسن کاشی و کتاب فՙȘՠالحکم محی الدین را نزد مرحوم آقا میرزا محمد علی شاه آبادی و کتاب اسفار را نزد مرحوم آقا سید ابوالحسن رفیعی خواندم . همچنین از محضر شریف آقایان : شیخ محمد رضا اصفهانی و حاج میرزا صادق اصفهانی (هنگامی که آن دو بزرگوار در قم بودند) نیز استفاده کردم .
بنده یکی از مقیدین بحث اخلاق مرحوم آقا میرزا جواد ملکی بودم و پیش ایشان درس خصوصی داشتم . ایشان دو ساعت به غروب در مدرسه فیضیه ریاض می فرمود. یادم هست یک روز در بحث این آیه را مطرح کردند: الذین قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا و فرمودند: نمردم و در وادی السلام نجف اشرف به رای العین دیدم که ارواح مومنین دور هم حلقه زدند! (44)
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی