خرید بک لینک

همه شما عزیزان کم و بیش از وقایع روز عید غدیر خم که پیامبر ص از طرف خداوند مامور شدند تا نسبت به معرفی جانشین و وصی خود یعنی حضرت امیر المومنین ع اقدام فرمایند و در قرآن به صراحت به ایشان فرمود«الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَرَضیتُ لَکُمُ الْاسْلامَ دیناً...» سوره مائده، آیه 3. امروز کافران از (زوالِ) آیینِ شما، مأیوس شدند؛ بنابراین، از آنها نترسید! و از (مخالفت) من بترسید! امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین (جاودانِ) شما پذیرفتم ... وآیه تبلیغ و حدیث غدیر: «یا ایهاالرسول بلّغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته والله یعصمک من الناس»(مائده 66) ای پیامبر، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده بود برسان، و اگر این ابلاغ را انجام ندهی، رسالت خود را به طور کامل ابلاغ نکرده ای; و خداوند تو را از مردم بدخواه حفظ می کند.

و همه ما از وفایع بعد ار آن تا به امروز آگاهیم موضوع این مقاله تفاوت علم و معرفت و برتری یکی نسبت به دیگری است .

تعداد زیادی از اصحاب پیامبر اسلام با این که به حقانیت کلام رسول الله ص اطمینان داشتند و علاقه ومهر ایشان نسبت به پسر عمش علی ع را میدانستند و آگاه به علم ، حلم و شجاعت حضرت امیر ع بودند، و در طی سالهای مهاجرت از مکه به مدینه با شخصیت بی همتای علی ع آشنایی کامل پیدا کرده بودند ولی موضوع به آنجایی کشید که پیامبر ص همیشه ودر تمام ایام بیماری از آن می ترسیدند که امت ایشان پس از مرگ شریفشان گمراه شده و بیراهه بروند، که شد آنچه که نباید می شد .

چرا اینگونه شد ؟آیا آنها علم به کلام رسول الله ص نداشتند و یا شخصیت امیرالمومنین ع و علم و حلم و شجاعت بی همتای ایشان را ندیده بودند ؟ پاشخ اینجاست علم لزوما معرفت نمی آورد و این معرفت است که به انسان شناخت داده و منجر به علم میشود و علم واقعی بعد از معرفت حقیقی در انسان ایجاد میشود .

قوم بنی اسرائیل با دبدن آنهمه معجزه از موسی کلیم الله در فاصله آن چهل روزی که ایشان را به برادرش هارون ع سپرد تفریبا تمام قوم مجددا گمراه شدند و و دنبال رو سامری و گوساله اش شدند آنها صدها معجزه از پیامبرشان دیده بودند ولی همه آن معجزات به یک بت تصنوعی فروختند .

وقتی خداوند در قرآن کریم میفرمایند تنها ملاک برتری شما تقوا ی شما نسبت به یکدیگر است مشخص میگردد تودر هر صنف و هر کاری باشی فقر باشی یا ثروتمند عالم باشی یا جاهل فقط معیار فرق تو معرفت تو به خدا و رسولش و امامان از اهل بیت علیهم السلام است .

در زمان مرگ رسول الله به عبارتی شهر مدینه 100 هزار نفر جمعیت داشته ولی ما میدانیم که فقط به تعداد انگشتان دست افراد با معرفت به حقانیت امیر المومنین وجود داشت و قضیه آن شد که میدانید .بی معرفتی امت آنروز به خاطر این بود که پیامبر بارها و بارها به اصحاب و امتش بعد از هر جنگی گوشزد میکردند که از این جهاد اصغر بالاتر جهاد اکبر است و بروید در این مهم تمام سعی خود را بجا آورید یعنی شناخت خود و سپس معرفت الله که نهایتااگر این امر را انجام میداند این برایشان حاصل می شد و شما به محبت علی ع و رستگاری .آنان ختم می شد .

تمام امتهای پیشین که پیامیرانشان برای هدایت می آمدند امت خود را به خودشناسی یا همان معرفت ترغیب میکردند ولی دیری نمی پایید با مرگ آنان امت به بیراه میرفتند که نمونه بارزآن قو م ینی اسرائیل و مسحیان پس از عروج عیسی علیه السلام یود.

بزرگترین مخالفین عیسی ع همان عالمان بی عمل یهودی بودند و با در مورد سایر پیامبران اللهی خصوصا از بنی اسرائیل می بینیم که عالمشان بزرگترین مخالفان پیامبران عصر خودشان بودند و همه ای این مشکلات از عدم شناخت و معرفت عالمان بی عمل و متظاهر بود .ودر قرآن به صراحت اشاره میفرمایند که شما ییامبران خود را می کشتید و حقیقت را کتمان میکردید و در قبل دریافت اندکی در کتاب پیامبرانتان تغییرات مورد نظرتان را ایجاد میکردید این کارها تماما از طرف علمای هم امتها اتجام میی شد نه مردم عادی .

داستان جادوگران ساحر در عصر حضرت موسی کلیم الله که عالمترین جادوگران عصر خودشان دراین فن بودند وقتی معجزات حضرت موسی ع را دیدند گفتند ما به تو و خدای تو ایمان آوردیم حتی پس از تهدید فرعون آنان ثابت قدم در ایمانشان به شهادت رسیدند .مقوله معرفت در بعد زمان و مکان قرار نمیگیرد بلکه او با توست تا کشفش کنی .

در پیرامون زندگی ما ،شما هزاران هزار طلبه ، روحانی ، دکترای معارف اسلامی و ...... را می بینید ولی در هر عصرو دوره ای نعداد انگشتشماری همچون آیت الله طباطبایی و یا شیخ طوسی و امثالهم را می بینید.

نکته مهم : تمام انبیای اللهی ابتدا به معرفت اللهی رسیدند و انگاه عالم بی بدلیل عصر خوبش شدند .

این انسانها قبل از انکه عالم شوند ابتدامعرفت به نفس پیدا میکنند به مصداق این دعای منصوب به عصر جمعه حضرت بقیه الله الاعظم "اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَکَ لَمْ اَعْرِف نَبِیَّکَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَکَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دینى"خدایا خود را به من بشناسان، زیرا اگر خود را به من نشناسانى فرستاده ات را نشناخته ام، خدایا فرستاده ات را به من بشناسان، زیرا اگر فرستاده ات را به من نشناسانى حجّتت را نشناخته ام، خدایا حجّتت را به من بشناسان، زیرا اگر حجّتت را به من نشناسانى، از دین خود گمراه مى شوم..

پر واضح است که چرا اینهه از انسانها گمراه در دین خود شدند ، ببنید در تورات علمای ایشان چه بلایی بر سر قوم خود آوردند و یا دست بردن درکتاب مقدس انجیل عیسی ع موجب بیراهی اینهمه انسانها شدند .

حاصل جدائی علم از معرفت، غالباً عالم بی عمل است، اما عالم ربانی بدون حال معنوی نباشد. علم به تحصیل است و معرفت و حال به عمل. علم به تحصیل حاصل گردد و معرفت به اشراق، این است که عالم ربانی در پرتو علم و عمل به حال معنوی میرسد. علمی که توأم با عمل نباشد با ظلمت همراه است و موجب حصول معرفت به حق نگردد. اما معرفت که نور محض است با ظلمت جمع نشود. علم بدون عمل، قرین ظلمت است و عالم بیعمل را از حق دور میکند، ولی با معرفت دوری از حق ممکن نیست.

در بین عرفا این بحث وجود دارد که :فرق دیگر آنکه معرفت مسبوق به تفکر و تدبر است بر خلاف علم که مسبوق به تفکر و تدبر نیست.

امام حسن عسکری(ع) از پدران بزرگوارشان نقل کردهاند:

"مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً."

کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.

منظور از "لَمْ یَعْرِفْ" کدام نوع شناخت است که به مرگ جاهلیت منجر میشود؟ یا نقطهی مقابل آن: چگونه شناختی مرگ در اسلام را به ارمغان میآورد؟

اگر ما بخواهیم این حدیث را صوری و ظاهری تعبیر کنیم، هیچ کس به مرگ جاهلیت نمیمیرد! به خاطر اینکه خیلی راحت میتوان از نظر ظاهری و شناسنامهای امام را شناخت. اگر منظور از شناخت، شناخت ظاهری امام است که نه آنهایی که دل پیامبر را شکستند، نه آنهایی که در خانهی عصمت را سوزاندند، نه آنهایی که ریسمان بر گردن علی(ع) انداختند، نه یزیدیان، نه یاران معاویه، نه بنیعباس و نه بنیامیه- لعنةاللهعلیهمأجمعین-، هیچ کدام به مرگ جاهلیت نمردند؛ چون امامِ زمانِ خود را میشناختند! نمونهی شناخت کاملشان هم روایتی است که در قسمت های قبل در رابطه با امام حسین (ع) و دشمنانشان به آن اشاره شد. پس جریان چیست؟ چگونه باید امام را بشناسیم؟ این شناخت زیبا و نورانی به چه کیفیت است؟ اثرات این شناخت چیست که به دوری از مرگ جاهلیت و رسیدن به مرگ توحیدی منجر میشود؟
اصلاً مراد از معرفت چیست؟ آیا منظور از شناخت و معرفت، شناخت علمی و دانستن مشخصات امامزمان(عج)است؟ شناخت علمی است؟ یا منظور عرفان است؟
دقت کنید!یکی از اشتباهاتی که متأسفانه شیطان توانسته با تلبیساتش آن را به خوردِ من و شما بدهد، مترادف معرفی کردن دو لفظ "علم" و "عرفان" (دانایی و دارایی) است؛ در حالی که این دو تنها شباهتهایی دارند و همین تفکیک آنها را سخت کرده است. زمانی فرد "علم" دارد و دلش به این علم خوش است؛ در صورتی که متوجه نیست .ببنید بسیاری از دانشمندان و اهل علم در هر دین و در هرکجایاین دنیای خاکی. از آمریکا تا چین . از اروپا تا تبت شما علم را می بینید ولی نمی توانید معرفت در آنان پیدا کنید .

وقتی یک فیزیکدان بزرگ جهان اسلام در اینالیا مدعی میشود پس از سالها تحقیق در امور نجوم پس از اندکی تعمق و تفکر متوجه شدم خدایی جزء این خدا و قدرتی مافوق این قدرت وجود ندارد .پس می توان نتیجه گرفت علت حرص انسان نسبت به علم بیش از آنکه رسیدن به معرفت باشد برای رسیدن به خودپرستی و شهوات امیالی ایشان است.

باید دانست علم مفهومی است و عرفان هم مفهومی دیگر.و لزوما هر کس اولی را داشته باشد دومی را می تواند نداشته باشد ولی کسانیکه دومی را دارند حتما اولی را خواهند داشت و علت آن مشخص است چون خداوند در قرآن کریمش فرمود به سیر آفاق و آیات اللهی توجه کنید تا معرفت شناخت نسبت به من پیدا کنید .هزاران دانشمند در حال حاضر در جهان هستند که که به کشف کرات دیگر و یا سایر علوم مشهور به علم هستند ولی حتی ذره ای اعتقاد به خدا بعنی خالق تمام این زیباها ندارند.
برای فهم معنای معرفت، باید ابتدا ویژگیهای آن را بدانیم:
"1-
معرفت نسبت به چیزی عبارت است از وجدان آن، که یک امر ذهنی و فکری نیست. به عنوان مثال، وقتی ما چیزی را میچشیم و شیرینی آن را ادراک میکنیم، فهم این شیرینی از طریق تصور آن نیست؛ بلکه وقتی شیرینی را میچشیم، به واقعیت آن دسترسی پیدا میکنیم، نه اینکه تنها صورت ذهنی آن در ما حاضر شود. ما وجداناً بین چشیدنِ شیرینی و تصور آن تفاوت میگذاریم و این حقیقت را تصدیق میکنیم که فهم شیرینی، تنها وقتی برایمان حاصل میشود که به مرحلهی چشیدنِ آن برسیم. پس تصور، فرع بر درک و شناخت است؛ به طوری که اگر راه درک و وجدان چیزی برای کسی بسته شود، امکان تصور صحیح از آن هم برایش وجود ندارد. در ادراکات غیر حسی هم همین طور است. مثلاً «حریت و آزادی» واقعیتی است که همهی انسانها آن را درک میکنند و با واقعیت آن به خوبی آشنا هستند. حریت از راه حواس پنجگانه قابل ادراک نیست، بلکه تنها وقتی فهمیده میشود که وجدان شود و اگر کسی بخواهد با تصورات خود آن را بشناسد، به حقیقت آن نخواهد رسید.
2-
معرفت قابل تعریف نیست و هر چه در توضیح و توصیف آن گفته شود از خود آن - که برای ما وجداناً روشن است- واضحتر نیست

. وقتی امام حسین(ع)خواست از مکه حرکت کند، فرمود:
"...
مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا..."
هر کسی میخواهد خون دل خود را در ما نثار کند و برای لقاء خدا آماده است، همراه ما کوچ کند.
خون دل، یعنی "خواستهایت"؛ یعنی آنچه که دلت را تشکیل داده؛ یعنی حبّ و بغضهایت؛ یعنی تعلقاتت اعم از همسر، بچه، زندگی، مال یا جاه؛ یعنی آنچه که اگر پردهها را کنار بزنی، به عنوان قلب یا حبّ و بغضِ قلب جلو میآید و آن میشوی.
وقتی امام میفرماید: "مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ...فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا"؛ یعنی هر کس میخواهد تمام تعلقاتش را در ما فانی کند و هر چه غیر ما دارد بریزد، با ما بیاید. در این فرهنگ، منظور از مرگ، رسیدن است؛ نه رفتن! مرگ، مثل گردنبندی بر گردن دختران جوان است ؛ از این رو گذشتن از تعلقات و رفتن کار سادهای است.
دقت کنید! حضرت فرموده "فینا"؛ نفرموده "فی سبیل الله"! امام با این عبارت لطیف تأکید میکنند کسی که میخواهد با ما یکی شود، بیاید. این معنی حقیقی عرفان است. عرفان، یعنی به ذائقهی جانت برود! عرفان به امامزمان یعنی شناخت اندیشه، صفت و فعل امام زمان و تبعیت از آنها. اما آیا چنین عرفان و معرفتی میتواند نسبت به امام غایب وجود داشته باشد؟

بر همین اصل عرفان و معرفت به امامزمان یعنی ادراک و شهودِ دائمیِ حضورِ او. کسی که به چنین شهودی رسیده باشد، "یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ" است و دیگر امامزمانش از او غایب نیست. این شناخت کاری به صورت هم ندارد؛ بلکه به ربط، فنا و حضور مرتبط است.
"
ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ أیْ لِیَعْرِفُون"، یعنی انسان موظف است وجودی با زیباییها متحد شود؛ یعنی باید به توحید برسد و توحید را بچشد؛ یعنی وجودش باید دائم یاد بشود و همیشه با خدا باشد.

داستاهای بیشماری از عالمان وجود دارد که ایشان عمری را سپری کردند و ناگهان در اواخر عمرشان در یافتند که شناخت از خود و خدایشان بدآنگونه که او خواسته نداشته اند پس از کرده خویش توبه و بسوی او بازگشت نمودند .

افرادی که سالیان سال عبادت بجا آوردند و حج رفتند و ..... ولی در هنگام مرگ بدون شناخت واقعی از امامشان و خدایشان از این دنیا رفتند چون اگر تو به این معرفت می رسیدی هرگز حرص و طعمه دنیا اینقدر تور کور نمیکرد که بخاطرش چه گناهانی که نکردی .چه قضاوتها و الاخر........

در مقوله معرفت همبن قدر بس که اکتفا نکنیم به عبادیتهایتان که خدای نکرده همچون اهل جمل شویم که حافظ قرآن باشیم و اهل تهجدودرپشانیمان جای مهر ولی ذره ای از معرفت اللهی در دل ما وجود نداشته باشد و بترسیم از عاقبت امور که با مرگ جاهلیت دار فانی را ترک کنیم .

در زمان خلافای عباسی سعی داشتند با جمع کردن بهترین دانشمندان اعم از مسلمان یا یهودی و مسیحی طرح سوال نموده و امام معصوم را به آن جلسات دعوت نمایند تا بتوانند به قول خودشان آنان را رسوا نمایند ،در حالی که ائمه ع نه تنها پاسخ ها را به درستی بیان میکردند بلکه سوالاتی مطرخح میرفرمودند که همه اهل مجلس عاجز از پاسخ بودند ولی حتی می بینیم که پس از این اتفاق نه تنها عالمان ایمان به امام ع نمی آوردند بلکه خداوند بر گمراهی ایشان بدلیل بی معرفتیشان می افزود

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 15:49

صفحه بندی