زیارت اهل قبور
ایشان فرمودند :
مرحوم ((آقاجمال )) ، بسیار به زیارت اهل قبور می رفت . به طوری که آقایی از اهل فضل ، با خود می گوید : این آقا ، مثل اینکه کار مهمتری ندارد ، مرجع تقلید است و این همه مشکلات ، وقت و بی وقت به وادی السّلام می رود .
روزی همین آقا ، به منزل ((آقا جمال )) می رود ، آقا آهسته در گوشش می گوید :
ما به وادی السّلام می رویم تا مبتلا به فلان فلان نشویم .
اشاره می کند به برخی از امراض روحی آن شخص ، که مبتلا بوده است .
اثرتماس
ایشان فرمودند :
ظهر روزی ازروزهای گرم تابستان ، ((مرحوم آقاجمال )) عبا را به سرانداخته و به طرف وادی السّلام می رود :
آقایی از اهل فضل ، ایشان را می بیند و به همراه ایشان به راه می افتد . از شهر که خارج می شوند ، احساس می کند که در عمودی از هوای خنک و لطیف و معطر قرار گرفته اند .
مرحوم آقا جمال ، برنامه اش این بود که وقتی به ((وادی السلام )) می رسیده ، سر قبر بزرگان علم و تقوا ، از جمله ((مرحوم قاضی )) ، می رفته وبعد می آمده در مکانی که هیچ اثری از قبرنبود ، می نشسته و فاتحه و دعا می خوانده است که بعد مقبره خود ایشان می شود .
خلاصه ، از ((وادی السلام )) که برمی گردند ، باز همان هوای خنک و لطیف با ایشان بوده تا اینکه به شهر می رسند و با شخصی برخورد می کنند .
بعد از سلام و علیک و احوالپرسی بسیار کوتاه و زودگذر ، احساس می کنند که اثری از آن هوای خنک و لطیف نیست .
مرحوم آقا جمال رو می کند به آن آقایی که همراهش بوده ، می گوید : دیدی ، چگونه تماسهای نامناسب ، اثر خودش را می گذارد ، بنا بر این معاشرت و تماس افراد ، برای شخص سالک نقش مهمی دارد چه با خوبان باشد و چه با بدان در استادی که انتخاب می کنید دقیق باشید زیرا همنشین و رفیق غافل و مجالست با فساق و فجار و اهل غفلت سریع اثر سوء در او می گذارد .
احترام به سیّده
جناب آقای ((حجة الاسلام والمسلمین سید محمود بهشتی اصفهانی )) فرمودند : یکی از رفقا ((جناب آقای سجادی )) که در خیابان شیخ بهایی قنادی دارند . یک شب برای من تعریف کردند :
ما جهت طلاق دادن یک ((خانم علویه )) که شوهرش دیوانه شده بود محضر مقدس ((حاج آقا رحیم ارباب )) رضوان اللّه تعالی علیه رفتیم ، هوا خیلی سرد بود و به آن علویه گفتیم که شما درِ خانه بایستید تا ما برویم ببینیم آقا نظرشان چیست ؟
وقتی قضیه را خدمت آقای ارباب عرض کردیم . ایشان فرمودند : من برای این کار معذورم و ما را راهنمایی کردند که خدمت ((آیة اللّه شمس آبادی )) رضوان اللّه تعالی علیه برویم .
وقتی که خواستیم مرخص شویم ، ایشان فرمودند : حالا آن علویه کجاست ؟ گفتیم : آقا ! خانم جلوی در ایستاده .
تا این را گفتیم ایشان دستهایشان را بلند کردند و گفتند :
خدایا از جانب من از ((حضرت زهرا)) سلام الله علیها عذر خواهی کن که ما در اتاق گرم کنار بخاری نشستیم و یک علویه این مدت در سرما زیر برف ایستاد .
مرحوم ارباب این جمله را سه بار فرمودند و از خدا خواست تا از ((حضرت زهرا)) سلام الله علیها حلالیت بگیرد .
مرحوم ارباب
((حضرت حاج آقای هاشم زاده )) فرمودند :
یک پولی به مبلغ دو هزارتومان داشتم می خواستم خمس و سهم امامش را بدهم ، خمس را به فامیل مادرم که سید بود دادم ، و سهم امام را آوردم خدمت آقای ارباب .
وقتی به منزلشان آمدم ، آقا منزل تشریف نداشتند و گفتند آقا تشریف می آورند . در منزل آقا یک سکوئی بود نشستم تا ایشان تشریف آوردند .
سلام کرده گفتم : آقا من دو هزار تومان داشتم ، که خمس آن رابه فامیل مادرم که سید و بیچاره بود دادم و سهم امام را برای شماآوردم .
یک وقت دیدم عصا را کنار گذاشت . سر اندر پا سه مرتبه به من نگاه کرد و فرمود : شما بروید اینها را هم به مستحقینش بدهید قبول من است ، قبول اینجانب است و شما وکیل هستید که اینها را به مستحقینش بدهید .
آتش نمی سوزاند
نقل کرده بودند :
یک روز در محله خود ((مرحوم ارباب )) که یکی از قصبات اصفهان بود آمدند گفتند : آقا ما با سنگ نان میپذیم و آن دو سنگ است که گذاشته ایم و آتش درست می کنیم ، یکی از آن سنگها گرم می شود و دیگری را هر کاری می کنیم با اینکه یک بیست و چهار ساعت آتش روشن است ولی گرم نمی شود .
آقا می فرمایند : بروید سنگ را بردارید بیاورید ، آن سنگ را که سرد بود می آورند .
آقا فرماید : سنگ را بشکنید ، سنگ را که می شکنند می بینند وسط این سنگ یک کرم است یک ذره برگ سبز هم دم دهنش است دارد میخورد .
آقا به گریه افتاده ، می گوید : خداوند متعال این حیوان را وسط این سنگ حفظش کرده و آتش را بی اثر کرده که این حیوان نسوزد .
جواب خدا
((حاج آقای هاشمی زاده )) فرمودند :
((مرحوم ارباب )) فرمودند : ما یک مرغ داشتیم این جوجه در آورده بود یکی از جوجه ها توی تخم یک قدری مانده بود . من می خواستم به این حیوان کمک کنم آمدم این تخم را شکستم نمی دانم که این حیوان مرده یامانده ،
نمی دانم فردا جواب خدا را چه بدهم ، که تو چه کاره بودی که دست گذاشتی ، آن حیوان خودش می داند که چه وقت آن تخم راسوراخ کند .
دو ادّعا
((جناب حاج آقای ناجی در اصفهان )) فرمودند :
مرحوم ((آیه الله ارباب )) دو سه سال آخرعمرش نابینا شد ، ایشان مدارج علمیش خیلی بالابود ومتون را از حفظ بود .
یک روز از ایشان پرسیدند که آقا شما پس ازاین همه عمر آیا ادعایی هم دارید یانه ؟
این مرد بزرگوار فرموده بودند : من در مسائل علمی ادعایی ندارم ، ولی در مسائل شخصی خودم فقط دو ادعا دارم . یکی اینکه به عمرم غیبت نشنیدم و غیبت هم نگفتم .
دوم : درطول عمرم چشمم به نامحرم نیفتاد و کسی را هم ندیدم .
از ایشان گفته بودند که ایشان فرموده بودند :
برادرم باهمسرش چهل سال منزل ما بودند ، در این چهل سال یک بار همسربرادرم را هم ندیدم .
آخوند کاشی
ایشان فرمودند :
از حوزه درس مرحوم ((آیت حق آخوند ملا محمد کاشی )) معروف به آخوندکاشی نقل می کردند :
یک روز مرحوم آخوند قرار گذاشت که ((تفسیر کشاف )) را برای شاگردان درس بدهند ، و بعد هم اعلام کردند در فلان تاریخ مثلا سر هفته هرکس که میخواهد سردرس بیاید حتما باید با خودش کتاب بیاورد .
مرحوم آخوند حرفشان لایتغیر بود و حرفی که میزد از حرفش روگردان نبود ، روز موعود هم میرسد ، طلبه ها حاضر می شوند .
درمیان طلبه ها ، طلبه ای بودکه مشهوربه قدس وتقوی بود که خیلی تحویلش می گرفتند . این طلبه اتفاقا آن روز کتاب را نیاورده بود ، مرحوم آخوند درسشان را میدهند ، بعد یک نگاهی می کنند که کی کتاب دارد و کی ندارد ، می بینند این طلبه معروف کتاب ندارد مرحوم آخوند هم تندخو بودند فرمودند : کتابت کو ؟
گفت نیاوردم . مرحوم آخوند هر چه ناسزا بود به آن طلبه می گویند که تمام طلبه هابه ایشان شک می کنند ، و ناراحت ومنزجر می روند .
وقتی آخوند عصبانی می شد ، کسی جرئت نداشت از ایشان سئوال کند ، تا اینکه دو سه روز از ماجرا گذاشت ، یک روز آخوند قلیان می کشید هروقت آخوند قلیان می کشید سرحال بود . یکی از خِصیصین مرحوم آخوند که ظاهراً مرحوم خراسانی بوده اند می گوید : آقااین طلبه را شما چرا اینقدر اذیتش کردید این توی طلاب مشهور به قدس و تقوی است ، خلاصه به استاد ایراد می گیرد ،
مرحوم آخوند این شعر را که حافظ گفته می خواند . تومومی بینی من پیچش مو تو ابرو بینی و من اشاره های ابرو . جوابی نمی دهد .
چیزی نمی گذرد که آخوند مرحوم می شود و بعد از دو هفته می بینند چیزهای این طلبه راازتوی حجره مدرسه نیم آور دارند بیرون می ریزند کاشف به عمل می آید ایشان مُبّلغ بابی ها وبهایی هاست و این گرگی بصورت میش بوده ، توی این مدت مرحوم آخوند با چشم برزخی دیده بوده .
تازه می گویند شاگردان مرحوم آخوند توبه می کنند .
نماز شب
((حضرت حجة الاسلام والمسلمین آسید محمد حسین مدرس )) در اصفهان فرمودند :
یک روز طلبه ها جشنی گرفته بودند از آخوند کاشی هم دعوت می کنند که در آن جشن شرکت کنند ،
ایشان هم تشریف می آورند و تا دیر وقت مشغول بودند و برای نماز شب آقا خوابشان می برد ، و برای صبح از خواب بیدار می شوند .
دوباره ((هفده ربیع )) طلبه ها جشن می گیرند و آخوند را دعوت می کنند که تشریف بیاورند و این بار هم ایشان خوابشان می برد .
شب در خواب ((حضرت رسول )) صلی اللّه علیه و آله را می بینند و حضرت می فرمایند :
ما دفعه قبل ((نهم ربیع )) را به خاطر شادی قلب دخترم ((زهرا سلام الله علیها)) تو را بخشیدیم که نماز شبت ترک شد ولی ((هفدهم ربیع )) چرا خوابت برده بلند شو نماز شبت را بخوان .
ذکر درختان
مرحوم ((آخوند گزی اصفهانی )) که یکی از علمای برجسته اصفهان بودند و همزمان با ((مرحوم آخوند کاشی )) بودند فرمودند :
من یک شب در ((مدرسه صدر اصفهان )) میهمان یکی از طلبه ها شدم ، در آن شب احساس کردم ، در و دیوار و درختها دارند ذکر می گویند .
آمدم درب حجره آخوند ، دیدم آخوند وقتی می خواسته نماز بخواند در را بسته تا کسی نتواند وارد شود ، چون با یک وضع مخصوصی نماز می خواند . و ایشان خیلی فوق العاده بودند .
من احساس کردم درختها و در و دیوار همراه آخوند ذکر می خوانند .
تکمیل و تکامل
((حضرت آیة اللّه حاج شیخ حیدر علی محقق )) فرمودند :
((حاج آقا رحیم ارباب )) یکی از شاگردان خوب مرحوم کاشی بوده ایشان می فرمودند :
یک روز من ((تخت فولاد)) رفتم ، فردای آن روز که سر درس آخوند رفتم مرحوم آخوند فرمودند : آقا رحیم دیروز سر درس نیامدی کجا بودی ؟
من گفتم : بله آقا دیروز رفتم ((تخت فولاد)) زیارت قبور مؤ منین .
تا این را گفتم : آقا شروع کرد به گریه کردن و فرمود : کدام مؤ من ، اینها دزدهای بازار بودند ، رفتند تخت فولاد مومن شدند ، وقتی مُردند افراد با ایمان شدند ، آنجا که عالم تکمیل و تکامل نیست .
نانوا
ایشان فرمودند :
یکی از شاگردان مرحوم ((آخوند کاشی )) ((آیة الله آسید محمدرضا خراسانی )) بود که فرمودند :
آخوند به من پول می داد و می فرمود : برو نزدیک مسجد نوی بازار دکان نانوایی ، دو یا سه تا نان بگیر .
کسی نمی توانست با ایشان زیاد حرف بزند چون زود عصبانی می شدند .
یک روز که سر حال بود گفتم : آقا توی همین نزدیک مدرسه هم دکان نانوایی هست ، چرا شما می فرمائید من این همه راه را بروم از دکان نزدیک ((مسجد نو)) نان بخرم ؟ !
فرمودند : آن نانوایی ((مسجد نوی )) را نجاست کاریش را ندیدم ، اما این یکی را نجاست کاریش را دیدم . ایشان چشم باطن بین داشتند
آخوند و لُر
ایشان فرمودند :
مرحوم آخوند همیشه آخر مدرسه که یک حوض داشت وضو می گرفت و هیچ وقت در حوض جلوی مدرسه وضو نمی گرفت .
وقتی هم که وضو می گرفتند چند نفر اطراف حوض می ایستادند تا کسی نزدیک حوض نشود ،
یک دفعه یک آقای لُری می آید ، آن دو سه طلبه می گویند : آقا مشغول وضو ساختن است ، آقای لُر هیچ اهمیتی نمی دهد و سریع وضو می گیرد .
آخوند یک نگاهی به او می کند و می گوید : این وضو به درد کله ات می خورد ، چون هنگام وضو گرفتن جورابهایش را در نیاورده بود تا وقتی که نوبت مسح پا برسد .
آقای لُر به آخوند می گوید : آقای آخوند شما سرتون توی کتاب و قرآن است می دانید چه کار کنید ، وضوی خوب بگیرید ، ما همین اندازه که می گیریم بس است و به خدا می گوئیم که خدایا ما یاد تو هستیم .
تا این کلمه را لُر گفت . آخوند همانجا سرش را گذاشت روی حوض و گریه شدیدی کرد و گفت : این خدا را شناخت ما که قابل نیستیم .
ذکر موجودات
((آیت الله امینی )) فرمودند :
((آسید باقر سدهی )) که استاد ما بود و ایشان هم شاگرد مرحوم ((آیت الله آمیرزا رحیم ارباب )) بود فرمود که ما سر درس مرحوم ارباب بودیم و ایشان لمعه درس می دادند یک روز در درس لمعه فرمود :
یک شب من از اتاقم به قصد وضو به سوی صحن مدرسه آمدم که نماز شبم را بخوانم وقتی از اتاق بیرون آمدم دیدم صدای همهمه ای می آید هر چه نگاه کردم دیدم همه جا خاموش است ، صدا از درخت و همه جا می آید مثل یک ذکری بود .
رفتم وضوخانه دیدم آنجا هم صدا می آید ، تعجب کردم این صدای ذکر از کجاست . آمدم توی ایوان نماز بخوانم ، اما همینطور توی فکر بودم که این صدا از کجا می آید ؟ قدری که رفتم دیدم مرحوم آخوند کاشی مشغول نماز شب هستند و توی قنوت وِتْرشان همینطور ذکر می خواند و گریه می کند و در و دیوار هم ذکر می گویند .
من همینطور ایستادم و به او نگاه کردم ، تا نماز صبح شد دیدم سر و صدا تمام شد .
فردا رفتم درس و گفتم : آقا من یک حاجتی به شما دارم . فرمود : بفرمائید ؟ ! گفتم : من چنین چیزی از شما دیدم و ذکر در و دیوار .
آخوند فرمود : خودتان شنیدید ؟ گفتم : بله .
فرمودند : خداوند به تو عنایتی کرده است که شنیده ای .
چون قرآن کریم می فرماید : در و دیوار تسبیح خدا را می کنند اگر کسی درک کند و بفهمد ذکر موجودات را معلوم است که خداوند التفاتی به او کرده است
ما سمیعیم و بصیریم و هُوشیم
از شما نامحرمان ما خامُوشیم
((حجة الاسلام والمسلمین آسید محمد حسین مدرس )) فرمودند :
یک روز زنی پیش آخوند آمد و آقا به ایشان خیلی تند برخورد کرد و به او ناسزا هم فرمودند .
گفتند : آقا در شأ ن شما نیست . که با این چنین اشخاصی سخن بگوئید .
فرمودند : آخه من چیز دیگری می بینم .
ازدواج
ایشان فرمودند :
((آیت الله خراسانی )) رضوان اللّه تعالی علیه می فرمودند : یک روز که ((مرحوم آخوند)) خیلی سر حال بودند .
پرسیدم : آقا شما چرا ازدواج نکردید ؟
فرمودند : برای دو جهت : یک جهت فقر و یک جهت هم سوء خُلق ، من اخلاقم خوب نیست و تند می شوم برای چه یکی را اسیر خودم کنم برای دفع شهوت ، برای اینکه کسی را ناراحت نکنم ازدواج نکردم .
راست می گوید : چون مرحوم ((آقای مدرس )) که از طریق همان نمایندگی مجلس که بدست رضا پهلوی ده سال تبعید شد و آخرش هم شهیدش کردند ، در حالاتش نوشته اند : گاهی وقتها یک ریال به آخوند قرض می دادم و گاهی هم نداشتم آخوند به من یک ریال قرض می داد و اینطوری زندگیمان را می گذرانیم .
ترک سنت
جناب ((حجة الاسلام والمسلمین سید محمد حسین مدرس مطلق )) می فرمودند : مرحوم ابوی ام می فرمودند :
آخوند کاشی که ازدواج نکردند ، نه این که می خواستند ترک سنت ((رسول الله صلی الله علیه و آله )) را کرده باشند ، یا رهبانیت داشته باشند بلکه به علت فقری که داشت و یک طلبه ساده ای بود که سرمایه ای نداشت و نمی توانست خودش را هم اداره کند ، چه رسد به کسی دیگر ، لذا ازدواج نکردند و وقتی که سن ایشان از ازدواج گذشته بود و اواخر عمر شریفشان بود .
یکی از بازاریها گفته بود که من حاضرم دخترم را به شما بدهم .
آخوند با تندی فرموده بود : برو گم شو .
دور و اطرافیان گفته بودند : آقا شما چرا اینطوری برخورد کردید ؟
فرموده بودند : دورانی که ما جوان بودیم و نیاز داشتیم کسی یک چنین پیشنهادی به ما نکرد ، حالا که من یک مشهوریتی دارم و یک مقدار اسمی پیدا کردم می خواهد این کار را بکند .
دعای ابوحمزه ثمالی
ایشان فرمودند :
و یک نکته دیگر راجع به آخوند شنیدم این را یکی از علماء ((آقای شیخ الاسلامی )) می گفتند :
که آخوند کاشی یک روز از مدرسه بیرون می آید و یکی از شاگردانش ایشان را برای افطار دعوت کرده بودند . و با اصرار زیاد سحر را هم نگه داشته بود ،
آخوند فرموده بودند به شرطی که با من کاری نداشته باشید و دنبال کار خود بروید .
ولی من هی برای پذیرایی پیش آقا می رفتم که ببینم چه کار می کند ، ملتفت این قضیه شدم که ایشان از افطار تا سحر مشغول عبادت بودند و در نماز وتر در قنوتش تمام ((دعای ابوحمزه ثمالی )) را با صوت حزین و گریه می خواندند .
شکل برزخی
((جناب حاج آقای ناجی )) در اصفهان فرمودند :
یک روز صبح زود خادم آخوندبه حمام می رود و می بیند آخوند در حمام قدیم توی خزینه است ، جلو می رود و سلام می کند .
آخوند می گوید : سلام و زهر مار فلان فلان شده . کی گفته تو اینجا بیایی و شروع به ناسزا گفتن میکند .
خادم تعجب می کند و مبهوت می ماند . صبح اول صبحی ما مگر چکار کرده بودیم که باما اوقات تلخی کرد و ناسزا گفت .
خلاصه دل چرکین می شود ولی چیزی نمی گوید . تا اینکه چند روز از این ماجرا میگذرد و مرحوم آخوند قلیان می کشید ، سر قلیان را برای مرحوم آخوند چاق می کند و میآید خدمت آخوند و می گوید : آقا چند روز پیش صبح آمدم حمام ، آخر چه قصوری از ما سرزده بود که علی الطلوع اینهمه چیز به ما بار کردید ؟
مرحوم آخوند می گوید : خوب شد گفتی . من می خواستم از تو معذرت خواهی کنم .
آقا چه معذرت خواهی اینهه به ما چیز بارکردی ، بعد معذرت خواهی میکنی ؟
آخوند می گوید : من صبح داشتم مدرسه می رفتم توی خیابان وکوچه یک سری حیواناتی رادیدم که درب مغازه هارابازمی کنند و بعضی حیوانات طرف من می آمدند ، از بس ترسیده بودم دویدم توی حمام که تو آمدی ، می دانستم تو آدم خوبی هستی ، گفتم بگذار یک مقدار ناسزا بگویم که حجاب شود ، من مردم رابه شکل حیوانات گوناگون نبینم . و از حمام می خواهم به مدرسه بروم دیگر نترسم . چون خیلی ترسیده بودم و خُب حجاب رفع شد ، خلاصه ما را ببخش .
صدای اذکار
ایشان فرمودند :
یک روز بعد از درس و بحث یکی از طلاب میآید خدمت مرحوم آخوند ، گویا مرحوم آخوند پیش ((جهانگیر خان قشقایی )) نشسته بود .
می گوید : آقا شما دیشب سبوح قدوس می گفتید ؟
آخوند میگوید : چطور مگر ؟ !
می گوید : دیشب اشجار و خلاصه ((مدرسه صدر)) گویا داشتند سبوح قدوس می گفتند .
آقا سری تکان می دهند و می گویند : همین طور است .
طلبه میرود . مرحوم آخوند رو میکنند به آقا جهانگیر خان و می گوید : آن مهم نیست من در تعجبم این چطور شنیده .
ظاهراً آن طلبه به وجناتش نمی آمده .
نماز آخوند
می گویند :
وقتی مرحوم آخوند توی حجره نماز می خوانده و به ((ایاک نعبد و ایاک نستعین )) میرسیده در و دیوار با او ((ایاک نعبد و ایاک نستعین )) می گفتند .
شکل خرس
مرحوم آیت الله شهید دستغیب رضوان الله تعالی علیه فرمودند :
می گویند : یک روز مرحوم آخوند میآید وسط مدرسه صدر کنار حوض وضو بگیرد ، می بیند یک خرسی دارد طرفش می آید ، دوان دوان خودش را به حجره اش می رساند و در حجره رامی بندد و غش می کند .
چند روز از این ماجرا می گذرد ، یکی رحمت خدا می رود و ختمی برایش می گیرند ، علمابه مَراسِمَش می روند ، اتفاقا مرحوم آخوند هم به آن مجلس می رود ، یکی ازحاجی های بازار میآید خدمت آخوند و میگوید : باشه حاج آقا حالا مراکه می بینید فرار می کنید .
مرحوم آخوند ، آن وقت متوجه می شوند که آن خرس این حاجی بازاری بوده
ذکر اشیاء
((حضرت حاج آقای ناجی )) فرمودند :
از ((مرحوم شیخ اسدالله قمشه ای )) که خودش جزء والهین بوده که در سن سی و دو سالگی رحمت خدا رفته بود که خود آن حالاتشان یک بحثی دارد .
مرحوم همایی در ریاضیات شاگرد ایشان بوده و خیلی عجیب بود و اشعاری هم دارد . که تخلصش دیوانه است ، نقل میکنند :
((شیخ اسدالله قمشه ای )) در اطفار سلوکیه بوده یک شب نیمه شبی برای تهجد بلند می شود احساس می کند که همه عالم فانی می شود باز همه عالم به وجود می آید ، اصلا یک حالت عجیب و غریبی این راحالت فنا و بقا می گویند و چیز عجیب وغریبی در سلوک هست .
یک مقدار خودش را در این حالت باقی و می بیند خیلی مطلب بالاست . بعد میگوید : خوب است ببینم کدام یک از اساتید ، این حرف را می فهمد .
همان نیمه شب بلندمی شود یک سَری به مدارس میزند که ببیند کی این مطلب دستش است ومی فهمد .
بذهنش می رسد یک سَری به حجره آخوندبرود . آن وقت مدرسه صدر چهار باغ بوده راه می افتد می بیند در کل راه این فنا و بقا ادامه دارد ، بعد درحجره آخوند می آید ، می بیند ، مرحوم آخوند می گوید : لا اِلَّهَ تمام موجودات فانی می شوند ، تا می گوید : اِلا اللّه موجودات بقاء بااللّه پیدا می کنند ، می بیند خود مرحوم آخوند است که فنا و بقا را دارد ایجاد می کند ، ایشان تازه توقع داشته ببیند آخوند می فهمد یانمی فهمد .
تازه می فهمد ذکرایشان است که منشا اینچنین اثری شده وایشان اذکارش اذکار عجیبی بوده .
تخت فولاد
ایشان فرمودند :
یک عده از شاگردان مرحوم آخوند قصد می کنند که یک مقدار سر بسر آخوند بگذارند . خُب مرحوم آخوند یک آدم فوق العاده و خیلی مرتب ومنظم و دقیق و مقرراتی بود . کسی هم حق تصرف در امور ایشان را نداشت و اجازه هم نمی داد کسی مداخله کند .
شاگردها قصد می کنند که ایشان را اذیت کنند . یک روز پنج شنبه بعد از ظهربه ایشان می گویند : استاد می خواهید برویم تخت فولاد ؟
می گوید : اشکالی ندارد ، ((تخت فولاد قدیم اطاق اطاق و حجره حجره بود و یک عده عصر پنج شنبه تا عصر جمعه اقامت می کردند در آنجا می خوابیدند .
مرحوم آخوند رسمش این بود که بعد از نماز مغرب و عشاء می خوابید که نصف شب بیدار شود . در آن روز مرحوم آخوند به این نکته الطفات نداشت . که ((مرحوم آشیخ مرتضی ریزی )) که دراصفهان مشهوربوده درآن موقعها ((دعای کمیل )) می خوانده ، و در اصفهان بین پیرمردها معروف بود که ایشان هر وقت در ((تخت فولاد)) ((دعای کمیل )) می خواند و به الهی العفو ، می رسید همه باهم دسته جمعی ((الهی العفو و یانور و یا قدوس )) می گفتند . صدایشان تا اصفهان می رسید و شنیده می شد ، جمعیّت عجیب وغریبی شرکت می کردند .
شاگردها ، آخوند را می برند آنجایی که سر و صدا زیاد بود ، توی اطاق می گذارند و می روند و می گویند : آخر شب آخوند از خواب بیدار می شود ، ((مرحوم حاج شیخ مرتضی )) هم طبق روال همیشه شروع می کند به مناجات کردن و الهی العفو گفتن .
صبح که می شود شاگردهابر می گردند که برای مرحوم آخوند بساط صبحانه راه بیندازند و برای جناب آخوند چای بریزند حالاشاگردها می دانستند آخوند دیشب نخوابیده ودعای کمیل آشیخ مرتضی طول می کشیده وروال آخوند را هم بهم زده اند
می گویند : استاد دیشب خوب خوابیدید یانه ؟ مرحوم آخوند هم دوسه تا فحش وافاضات ملکوتی نثارشان می کند و می گوید : این فلان فلان شده هم خلاصه با این الهی العفوها و یا نور و یا قدوسش بلا خره ما را هم سرحال آورد .
حق رفاقت
ایشان فرمودند :
حضرت ((آقا سید جعفر میردامادی )) از قول پدرش نقل می کرد ، که پدرش شاگرد مرحوم خان و ((آخوند کاشی )) بوده ((مرحوم خان قشقایی )) زودتر از مرحوم کاشی به رحمت خدا می روند ، در وقتی که مرحوم خان رحمت خدا می رود می گویند :
مرحوم آخوند خیلی حالش بد بوده بقدری مریض بوده که نمی توانسته راه برود ، مرحوم آخوند خیلی مضطرب و ناراحت بود آخه رفیق صمیمی او بوده .
جنازه مرحوم خان را توی ((مدرسه صدر)) آوردند که براو نماز بخوانند ، تا جنازه را به مدرسه آوردند که دور حیاط مدرسه بگردانند بی تابی میکرده و نمی توانسته قدم از قدم بردارد .
خُب ایشان زعیم وبزرگ حوزه هم بود ، ایشان به شاگردانش اشاره میکند که زیر بغل هایم را بگیرید . گفتند : آقا شما نمی توانید راه بروید نمی خواهید بیائید . بفرمائید ؟
مرحوم آخوند می فرمایند : خیر من باید بروم خلاصه زیربغلهای آخوند را می گیرند و ایشان چند قدمی به مشایعت جنازه مرحوم خان می روند و بیشتر از آن نتوانستند قدم جلوتر بگذارند ، همان چند قدم را مشایعت می کنند و بر می گردند و بعد جنازه را از مدرسه بیرون می برند ، مسئله تمام می شود .
سه شب از این ماجرا نگذشته بود که من مرحوم خان را خواب دیدم . مرحوم خان به من فرمود : فلانی برو از آخوند تشکر کن .
من گفتم : برای چه تشکر کنم ؟ !
گفت : آخه تو که نمی دانی . گفتم چرا می دانم ایشان چند قدمی که بیشتر به مشایعت شما نیامد من در آنجا بودم این چیزی نبود .
فرمود : آخه تو نمی فهمی مرحوم آخوند که چندقدم آمد یک سِری اذکاری رادنبال جنازه ام گفت . که این اذکارسبب شد من از برزخ نجات پیدا کنم وکُلیّه کارمان رتق وفتق گردد و تو برو از او تشکر کن و به او بگوالحق که حق رفاقت رابجاآوردی
مقام آخوند
شخصی معاصر با مرحوم آخوند بود بنام مرحوم ((آیة اللّه فانی )) پدر ((علامه فانی )) معاصر که ایشان بارها با ((حضرت حجة )) علیه السلام ملاقات داشتند ،
وقتی همین ((آسید علی فانی )) بدنیا میآید بدستور ((حضرت حجة )) علیه السلام ایشان مامور می شود که دختری را در یزد بگیرد و حضرت فرموده بودند مایک ولدی به تومی دهیم که آن ولد ((مروج آل محمد)) صلی الله علیه وآله می شود و ایشان هم خیلی عجیب بوده و هم عصر آخوند هم بوده و هم اهل سلوک بوده .
می گویند : مرحوم آخوند فوت شده بود ایشان هم فوت کردند . یکی از شاگردان مشترک این دو بزرگوار که شاید مرحوم خراسانی بوده مرحوم آخوند را در خواب می بیند ، به مرحوم آخوند می گویند : شما درجاتتان بالاتر است یا مرحوم فانی ؟
ایشان می گویند . مرحوم فانی . به دو دلیل از من بالاتر است ،
اول : اینکه ایشان سید بودند و من نبودم ، دوم : ایشان بار عیال کشید و من نکشیدم .
اداء قرض
((حضرت حاج آقا هاشم زاده )) فرمودند :
((مرحوم آمیرزا ابوالمعالی )) رضوان الله تعالی علیه که شبی 12 هزار مرتبه ختم ((امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف سوء)) می فرمودند و اهمیت بندگی خدا هم اینست .
ایشان مردعجیبی بوده وآرامگاه ایشان محل زیارت مردم اصفهان است بعد از وفات این بزرگوار ، فردی از تجار ورشکست می شود و به پول آن زمان مثلاً سیصد تومان مقروض می شود و 300 تومان درآن زمان خیلی بود . و کسی هم به ایشان پول قرض نمی داده و چیز دیگر هم نداشته بفروشد .
سر قبر ((مرحوم آمیرزا ابوالمعالی )) رضوان الله تعالی علیه می آید و به ایشان متوسل می شود و می گوید :
آقا دیگر چیزی از زندگی یم باقی نمانده که بفروشم و 300 تومان بدهکارم ، آقا جان عنایتی کنید . به شما متوسل شده ام شما واسطه شوید پیش خدا تا فرجی برایم برسد .
سر قبر می نشیند و زیارت عاشورا و 40 حمد می خواند و اینها را به روح ((آمیرزا ابوالمعالی )) هدیه می کند . و از ایشان می خواهد که 300 تومان بدهکاریش را بدهد . بعد از ظهر بود که تکیه بان تخت فولاد پیش ایشان می آید و می گوید : یکی با شما کار دارد و شما را می خواهد . وقتی که بیرون تکیه می آید می بیند مردی بایک الاغ ایستاده .
جلو می رود و می گوید چه کار دارید ؟
می گوید : ملک التجار مرا دنبال شما فرستاده و با شما کار دارد ، شما سوار این الاغ شوید تا شما را به منزل ملک التجّار ببرم . ایشان سوار الاغ می شود و نمی داند جریان چیست . وقتی که می آید توی انگورستان ومنزل ملک التجار می بیند ملک التجار پشت دستگاه چای نشسته و یک چای به ایشان تعارف می کند و خلاصه پذیرائی مفصلی از او می کند و بعد می گوید :
من بعد از ظهرها یک مقدار می خوابم . امروز هم که خوابیده بودم در عالم خواب دیدم ((مرحوم آمیرزا ابوالمعالی )) تشریف آوردند و فرمودند : سیصد تومان بردارید ببرید به فلان کسی که آمده سر قبر من بدهید چون ایشان مقروض است .
من ازخواب بیدار شدم و خدمتکارم را با الاغ دنبال شما فرستادم که شما را سوار کند و بیائید اینجا و 300 تومان به شمابدهم .
اثر بندگی خدا این است که سر قبر آنها هم بروید نتیجه می دهند .
ابوالمعالی
ایشان فرمودند :
مشهور است که هر کس سر قبر ((آقا ابوالمعالی )) در ((تخت فولاد اصفهان )) برود و چهل تا ((حمد)) بخواند به حاجت و مطلبش می رسد . می گویند :
یک روز ((حاج آقا منیر بروجردی )) که از علماء و اخیار اصفهان و در استخاره مشهور بوده ، قرض دار می شوند و مشکل بزرگی برایشان پیش می آید .
می آیند سر قبر ((ابوالمعالی )) و چهل ((حمد)) را می خوانند ، وقتی که ((حمد)) آخری را داشتند می خواندند ،
یک دفعه می بیند خادم ملک التجاره می آید و می گوید : ملک التجار سلام می رساند و می گوید که شما تشریف می آورید پیش من یا خدمت شما برسم ؟
آقا می فرمایند : بنده می آیم .
خلاصه می روند منزل ملک التجار ، می بینند که ملک التجار لباس پوشیده آماده و منتظر ورود آقا هستند وقتی وارد می شوند مبلغی را که آقا قرض داشتند ملک التجار می دهد و می گوید این حاجت شما .
آقا می گویند : موضوع از چه قرار است ؟ !
ملک التجار می گوید : من دیشب خواب دیدم که ابوالمعالی به خواب من آمده است و می گوید : این ((حاج آقا منیر بروجردی )) به خاطر قرضش آمده و متوسل به من شده و شما قرض ایشان را پرداخت نمائید .