برگرفته از کتاب زندگینامه حضرت ابوالضل العباس علیه السلام
بیمه حضرت ابوالفضل و حاج ابوالحسن شریفی
وقتی تابلوی «بیمه با حضرت ابوالفضل العباس» علیهالسلام را بر روی کامیونها و غیر میدید تردید میکرد که آیا بیمه با حضرت ابوالفضل العباس علیهالسلام مدرکی دارد یا نه؟ صحیح است یا خیر؟
در همین افکار به سر میبرد تا شبی در عالم مکاشفه بین خواب و بیداری میبیند که در صحرائی قرار گرفته که انسانی دیده نمیشود و یک گوسفند در میان جمعی گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حالی که گوسفند زنده است و فریاد میزند و کسی نیست که نجاتش دهد او میخواهد جلو برود میبیند گرگها تهدیدش میکنند به فکرش میرسد که این گوسفند مال چه کسی است که گرفتار گرگها شده است؟ در همین حال به گوش خود میشنود که مال حضرت عباس علیهالسلام است برایش شبههای ایجادمیشود که چرا حضرت عباس علیهالسلام از گوسفند خود دفاع نمیکند؟
پس بیمهی با حضرت عباس علیهالسلام چه فایدهای دارد؟
ناگهان میبیند یک اسب قوی هیکل در مقابلش قرار گرفت و شخصی سوار آن اسب است که پاهای وی در رکاب و همچنین زین اسبش معلوم است ولی خود او که چهرهاش در هالهای از نور قرار دارد قابل مشاهده نیست اسب مزبور سر خود را به زمین میزند و قصد حرکت میکند ولی نمیتواند در همین حال کلماتی از آن شخص سوارکار که چهرهاش هالهای از نور داشت میشنود که میگوید:
«چیزی که مربوط به ما باشد برای ما فرقی نمیکند آن را انسان بخورد یا حیوان ولی چیزی را که به ما بسپارند حفظش میکنیم.»
این را میگوید و ناپدید میشود او وقتی به خود میآید بیدار میشود متوجه میشود که آن سوار، حضرت عباس علیهالسلام است و با این صحنه آگاه میگردد که بیمهی با آن جناب صحیح است و افرادی پیدا میشوند که با حیوان فرقی ندارند بلکه از حیوان هم پستتر و گمراهتر هستند.
اولئک کالانعام بل هم اضل سبیلا .
تصادف و نذر
جناب آقای غروی فرمودند: من با عدهای از رفقا با ماشین خود از قم عازم تهران بودم. در بین راه با یک ماشین روبرو شدم که با سرعت تمام از سمت مقابل میآمد. وضع خطرناکی بود، اگر مستقیم میرفتم خطر داشت و اگر توقف هم میکردم باز خطر تصادف وجود داشت. لذا ماشین را به طرف راست جاده منحرف کرده، به سمت بیابان کشیدم.
در این اثناء به یاد توسل مادرم به حضرت اباالفضل العباس قمر بنیهاشم علیهالسلام افتادم و من هم دست توسل به دامان آن حضرت زدم و گوسفندی هم برای حضرت ابوالفضل علیهالسلام نذر کردم. در یک آن، ماشین از تصادفی هولناک و حتمی نجات و رهایی یافت.
شرکت با ابوالفضل العباس
حجة الاسلام والمسلمین آقای شیخ علی قرنی گلپایگانی صاحب تألیفات کثیره، در کتاب منهاج البیان علی نهج الأخبار و القرآن (ص 24 - 25) آورده است:
یکی از رانندگان اتوبوس شهرستان قم نقل کرد در ایامی که راه عتبات و عالیات باز بود من مرتباً مسافر از قم به کاظمین میبردم و ازآنجا مسافر به قم میرسانیدم در یک نوبت که از آنجا مسافر زده بودم و میآمدم به گردنهی پاطاق که نسبتا گردنهی سختی است رسیدم در وسط گردنه دیدم ماشین نفت کشی از سرگردنه پیدا شد و قدری که آمد من متوجه شدم ترمز او پاره شده و اکنون آن ماشین بر حسب عادت میآید و ماشین مرا زیر میگیرد و 60 مسافری که همه زوار قبر امام حسین علیهالسلام میباشند له و نابود میکند، و اصلاً راه فراری هم از برای خود نمیدیدم. دستم رفت تا دربی را که در پهلوی خودم بود باز نمایم و خود را به بیرون پرتاب کنم تا اقلا خود کشته نشوم، که ناگاه ماشین نفت کش که به سرعت بطرف ما میآمد سرش برگشت و به کوه خورد و خوابید. من اتوبوس را نگه داشتم و دویدیم و دیدیم درب ماشین به کوه گیر کرده و راننده صدمهای ندیده و لکن نمیتواند از ماشین بیرون آید به زحمت درب ماشین را باز کردیم و او را بیرون کشیدیم. به مجرد آنکه از ماشین بیرون آمد سؤال کرد شما چه مذهبی دارید؟ گفتیم: مسلمان و شیعه هستیم. گفت: مرا هم به دیانت اسلام و مذهب شیعه دلالت نمائید، زیرا من ارمنی بوده و به کیش نصرانی معتقدم. او شهادتین را بر زبان جاری ساخت. پرسید: عباس کیست؟ گفتیم فرزند اول علی بن ابیطالب علیهالسلام است. از او پرسیدیم: چطور تو از عباس سؤال میکنی؟ گفت: در ایران رانندگی میکردم رفقای راننده شیعه میخواستند من شیعه شوم ولی قبول نمیکردم.
آنان از راه دلسوزی و نصیحت به من گفتند: هر گاه جایی بیچاره شدی و خواستی خود را از گرفتاری برهانی، بگو:یا اباالفضل العباس علیهالسلامو او قطعا از تو دادرسی میکند.
این مطلب در ذهن من بود تا اینکه چون ماشین من از بالای گردنه سرازیر شد ناگاه ترمز آن برید و من یقین کردم که ماشینم به ته دره سقوط میکند و بدنم قطعه قطعه میشود لذا ناچار شدم و چند مرتبه گفتم: یا اباالفضل العباس علیهالسلام آری ماشین مرا حضرت اباالفضل علیهالسلام حفظ نمود و جان مرا او نگهداری کرد و من ثلث در آمد ماشین خود را وقف او نموده و تا زنده هستم در راه روضه خوانی او مصرف مینمایم و همانجا با انگشت خود با مرکب در جلوی ماشین نوشت:شرکت با اباالفضل العباس علیهالسلام
دستی آمد و ماشین را در جا نگهداشت
حجة الاسلام واعظی، سرپرست اعزام مبلغ گفت:
در یکی از سالها دههی عاشورا برای تبلیغ به اهواز رفته بودم بعدازظهر عاشورا به منزل مرحوم آیت الله بهبهانی رفتم و در آنجا یک نفر خدمت آقا آمد و گفت: من میخواهم مسلمان بشوم، آقا از اوپرسید: دین تو چیست؟ و چرا میخواهی مسلمان بشوی؟ گفت: دین من مسیحی، و شغلم رانندهی تریلی است. امروز صبح از خرمشهر، تیرآهن بار زده بودم و عازم تهران بودم به اهواز که رسیدم دیدم جمعیت زیادی سیاه پوشیدهاند و به سر و سینه میزنند و عدهای هم در دستهایشان کاسهای آب بود و میگفتند: یا عباس، یا سقا، یا اباالفضل علیهالسلام! چون خیابانها مملو از جمعیت بود، ماشین را کنار خیابان پارک کردم و مدتی به تماشای آن صحنهها پرداختم، تا اینکه خیابان مقداری خلوت شد و من مجددا حرکت کردم، در راه همین طور به سرعت میرفتم تا به یک سرازیری رسیدم، خواستم سرعت ماشین را کم کنم، پا روی ترمز گذاشتم، ولی هر چه فشار دادم فایده نکرد، با خود گفتم: اگر از سمت روبرو ماشین بیاید و من با او تصادف کنم، چکار باید بکنم؟!
در این حال شروع کردم به حضرت مسیح و مادرش مریم علیهاالسلام التماس کردن، دیدم فایده ندارد. یک دفعه یادم افتاد مردم در اهواز یا عباس، یا سقا، یا اباالفضل العباس علیهالسلام میگفتند. گفتم: یا عباس، یا سقا، یا اباالفضل (علیهالسلام) مسلمانها خودت به دادم برس! در همین حال ناگهان دیدم یک دست آمد جلو ماشین و ماشین را در جا نگه داشت!من ماشین را در کنار جاده پارک کردم و اینک آمدهام خدمت شما تا مسلمان بشوم.
یا اباالفضل غلط کردم
حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای حاج شیخ اسد الله اسماعیلیان (ره) نقل کردند:
به اتفاق شیخی، از نجف اشرف به کربلای معلی رفتم وسیلهی حرکت ماشینهایی بود که زوار را پس از زیارت به جای اول بر میگرداندند، وقتی وارد کربلا شدیم شیخ گفت: من به زیارت حضرت امام حسین علیهالسلام میروم، و اما به زیارت حضرت اباالفضل علیهالسلام وقت نمیرسد، شد شد نشد هم نشد چون آن حضرت که امام نیست.
زمانی که وی از زیارت امام حسین علیهالسلام فارغ شد و آمد تا سوار ماشین شود، ماشین از مسافرین پر شده و در حال حرکت بود عدهای از مسافران داخل ماشین سوار بودند و عدهای هم بالای ماشین نشستند. باری، شیخ دستی به نردبان زد که سوار شود، اما ماشین نایستاد و حرکت کرد و او نیز هر چه فریاد زد، سودی نبخشید. شیخ با مشاهدهی این صحنه به طرف کربلا برگشت و گفت: یا اباالفضل العباس علیهالسلام غلط کردم این دفعه دیگر از این بی ادبیها نمیکنم! اگر این دفعه به کربلا آمدم حتما به پابوس شما خواهم آمد.
اینجا بود که پس از لحظاتی ماشین توقف کرد و شیخ سوار آن گردید.
برچسب:
نویسنده: یوسف یوسفی
تاريخ: يکشنبه
11 مهر
1395 ساعت: 7:25