برگرفته از کتاب عین الحیات
ابن بابویه علیه الرحمه به اسناد معتبر روایت کرده از حضرت امام الجن والانس علی بن موسیالرضا علیه السلام از آبای کرام عظام او صلوات الله علیهم که حضرت امام حسن صلوات الله علیه فرمود که: از هند بن ابی هاله پرسیدم از حِلیه و شمایل حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه و آله و هند، وَصاف آن حضرت بود و بسیار بیان اوصاف و شمایل آن حضرت میکرد.
گفت که: رسول خدا صلی الله علیه و آله عظیمالشأن بودند در نظرها، و جلالت و فخامت ایشان در دلها و سینهها جا کرده بود. روی آن حضرت نور میداد و میدرخشید مانند ماه شب چهارده. میانه بالا بودند، نه بسیار بلند و نه بسیار کوتاه.
سر مبارک ایشان کوچک نبود. و در موی سر ایشان شکنها و حلقهها بود که موجب زینت میشد، و اگر به ندرت بسیار بلند میشد دو حصه میکردند که محل مسح، گشاده باشد. و غالب اوقات آن قدر بود در بلندی که به نرمه گوش میرسید. (و چون در میان عرب در آن زمان سر تراشیدن بسیار بدنما بود، در غیر حج و عمره سر نمیتراشیدند زیرا که میباید نبی و امام کاری نکنند که در نظرها بسیار بد نماید.) و رنگ مبارکشان سفید بسیار نورانی بود (و موافق چند حدیث دیگر: به سرخی آمیخته بود). و گشاده پیشانی بودند.
و ابروهایشان بلند و مُقَوس بود و نازک گردیده تا تمام شده بود، اما پیوسته نبود (و در بعضی از احادیث عامه و خاصه وارد شده است که ابروهای ایشان پیوسته بود، و آنچه در این حدیث است مشهورتر است) و در میان دو ابرویشان رگی بود که در هنگام غضب پر میشد و بلند میگردید.
و بینی آن حضرت کشیده و بلند بود و در میانش اندک برآمدگی داشت و سرش نازک بود و پیوسته نور از آن میتافت.
و موی ریش آن حضرت انبوه بود و تُنُک نبود.
و در خَد آن حضرت برآمدگی نبود؛ هموار بود.
و دهانشان بسیار کوچک نبود (و دهان خُرد نزد عرب بسیار مذموم است).
و دندانهای منورشان بسیار سفید و نازک، و از یکدیگر گشاده بود.
موی نازکی از میان سینه ایشان روییده بود و تا ناف به مثابه خطی ممتد گردیده.
و گردن شریفشان به مثابه گردن صورتی بود که از نقره ساخته باشند جلا داده باشند در نهایت سفیدی و جلا. و جمیع اجزای ترکیب بدنشان معتدل و متناسب بود. و وسط بودند، نه بسیار تنومند و نه بسیار لاغر. سینه و شکم با هم برابر بود و میان شانهها گشاده و عریض بود، و سرهای استخوانها قوی بود.
و بدن شریفشان در نهایت صفا و سفیدی و نور بود، و بغیر خطی از مو که در میان سینه ایشان بود دیگر بر سینه و شکم مویی نبود. و بر ذِراعَین و کتفهایشان مو روییده بود.
و کف دست مبارکشان وسیع و پهن بود. و کفهایشان به ضخامت مایل بود (و نزد عرب دست بزرگ بسیار پسندیده است). و پاهایشان نیز ضخیم بود. و انگشتانشان کشیده و بلند بود. و ساعد و ساق مبارکشان صاف بود؛ گره و ناهمواری نداشت. و گَوی کف پای شریفشان میانه بود؛ نه بسیار گو بود و نه هموار. پشت پایشان در نهایت نرمی و همواری بود، به حدی که اگر آبی بر آن میریختند هیچ بر رویش بند نمیشد.
و چون راه میرفتند به روش متکبران و زنان پاها را بر زمین نمیکشیدند، بلکه برمیداشتند به قوت؛ اما به تأنی میرفتند و تند نمیرفتند و گردن نمیکشیدند. در هنگام راه رفتن، سر مبارک به پیش میافکندند، مانند کسی که از بلندی به زیر آید.
و اگر با کسی سخن میگفتند به روش متکبران به گوشه چشم نظر نمیکردند، بلکه به تمام بدن میگشتند و متوجه او میشدند.
نظر آن حضرت غالب اوقات بر زمین بود؛ به سوی مردم کم نظر میافکندند و به آسمان کم نگاه میکردند از روی حیا، و چون به کسی نظر میفرمودند چشم نمیگشودند که به تمام دیده نظر کنند، بلکه به خضوع نظر میفرمودند. و هرکه را میدیدند مبادرت به سلام میکردند. فرمود که: از هند صفت سخن گفتن جدم را پرسیدم.
گفت که: آن جناب اکثر اوقات در حزن و اندوه بودند. و پیوسته مشغول تفکر بودند. راحت از برای خود نمیپسندیدند و عبث سخن نمیفرمودند و متکبرانه سخن نمیگفتند، بلکه دهان را از سخن پر میکردند و کلمات جامعه میفرمودند، که در کلمههای اندک، معانی بسیار مندرج بود. کلامشان فصلکننده تمیز دهنده میان حق و باطل بود و زیادتی و لغو در تقریرشان نبود. و کلام، نارسا از مطلب نبود.
و نرم طبیعت و خوش خُلق بودند. غلظت و خشونت هرگز نمیکردند و کسی را حقیر نمیشمردند و خفیف نمیکردند. و نعمت را عظیم میشمردند و اگرچه اندکی باشد. و هیچ چیز از نعمتهای الهی را مذمت نمیفرمودند ولیکن مطعومات را مدح بسیار هم نمیکردند.
هرگز برای امور دنیا به غضب نمیآمدند و از کسی آزرده نمیشدند. اما چون به حق میرسیدند دوست و دشمن نمیدانستند، و از برای خدای که غضب میفرمودند هیچ چیز به ایشان مقاومت نمیکرد. و ایستادگی میفرمودند تا حق را به مقرش قرار میدادند. چون اشاره میفرمودند به جانبی، به تمام دست اشاره میفرمودند نه به انگشت (و بعضی نکته گفتهاند که تا فرق شود میان اشاره که در هنگام شهادت گفتن میکردند، و اشارههای دیگر).
در مقام تعجب دست را میگردانیدند و حرکت میدادند. و در امری که از برای خدا غضب میفرمودند بسیار متوجه میشدند و اهتمام میفرمودند.
و چون فرحی رو میداد نظر به زیر میافکندند که بسیار آثار فرح و خوشحالی از ایشان ظاهر نگردد.
و اکثر خنده آن حضرت تبسم بود که صدا ظاهر نمیشد، ولیکن همین مقدار بود که دندانهای نورانیشان مانند تگرگ ظاهر میشد. پس حضرت امام حسین صلوات الله علیه فرمود که: من از پدرم پرسیدم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله در خانه چه سلوک میفرمودند؟ فرمود که: هرگاه که میخواستند، به خانه تشریف میبردند و اوقات خود را به سه قسمت میفرمودند. یک جزو را برای عبادت مقرر میساختند، و یک جزو را صرف اهل و زنان میکردند، و یک جزو را برای راحت خود میگذاشتند. و آن جزوی که برای خود گذاشته بودند صرف مردم میفرمودند و خواص و عوام اصحاب را مرخص میفرمودند که سؤالات و مطالب عرض میکردند. و در هنگامی که با مردم معاشرت میفرمودند اهل فضل را که در دین زیادتی داشتند مقدم میفرمودند. و بعضی از مردم یک حاجت داشتند و بعضی دو حاجت و بعضی سه حاجت. درخور حاجت ایشان مشغول ایشان میشدند. و آنچه صلاح ایشان و جمیع امت در آن بود بیان میفرمودند و میفرمودند که: حاضران آنچه از من شنیدهاند به غایبان برسانند، و اگر کسی حاجتی به من داشته باشد و نتواند رسانید، شما حاجت او را به من برسانید؛ به درستی که هرکه به صاحب سلطنتی برساند حاجت کسی را که قدرت بر رسانیدن مطلب خود نداشته باشد، خدا در روز قیامت قدمش را ثابت دارد بر صراط. و نزد او بغیر احکام دین و صلاح مسلمین چیزی مذکور نمیشد. صحابه به نزد او میآمدند طلبکنندگان دین، و چون بیرون میرفتند هادیان مردم بودند، و آنچه شنیده بودند میرسانیدند به دیگران. فرمود که: پرسیدم که در بیرون آداب آن حضرت چون بود؟ فرمود که: چون به میان مردم میآمدند سخن نمیفرمودند مگر چیزی که نافع باشد.
و با مردمان الفت میفرمودند و ایشان را امر به الفت مینمودند. و بزرگ هر قومی را گرامی میداشتند و بر قوم خود او را والی میساختند. و مردم را از عذاب الهی میترسانیدند و از ایشان در حذر میبودند. ولیکن خلق و خوشرویی و لطف خود را از هیچ کس منع نمیفرمودند.
و جستوجوی اصحاب خود میفرمودند و احوال ایشان میپرسیدند و از اخلاق مردم و اعمال ایشان میپرسیدند. آنچه از احوال بد ایشان را مطلع میشدند ایشان را منع میفرمودند و قباحت آن را به ایشان میفهمانیدند و کارهای نیک ایشان را تحسین میفرمودند. و پیوسته احوال شریف ایشان بر یک نَسَق بود. اختلاف در احوال و اطوارشان نبود. هرگز غافل نمیشدند که باعث غفلت دیگران شود یا از حق برگردند. و در باب حق تقصیر نمیفرمودند و از حق تجاوز نمینمودند. آن جمعی که نزد آن حضرت بودند کسی را بهتر میدانستند گرامیتر میداشتند که نسبت به مسلمانان خیرخواهتر باشد. و کسی مرتبهاش نزد آن حضرت عظیمتر بود که مُواسات و معاونت مؤمنان بیشتر کند. فرمود که: پرسیدم از کیفیت جلوس آن حضرت در مجالس.
فرمود که: در مجلسی نمینشستند و برنمیخاستند مگر به یاد خدا. و مکان مخصوصی برای خود مقرر نمیفرمودند که همیشه در آنجا نشینند. هر جا که اتفاق میافتاد مینشستند. و نهی میفرمودند از اینکه در مجالس، مردم برای خود جای معینی قرار دهند.
و اگر به مجلسی وارد میشدند، در آخر مجلس مینشستند و مردم را نیز به این امر میفرمودند که تلاش بالانشینی نکنند. و هر یک از اهل مجلس را نوازش میفرمودند به حدی که هر یک گمان میکردند که نزد آن حضرت گرامیتر از دیگراناند. با کسی که مینشستند برنمیخاستند تا رفیق او برنخیزد. و کسی که از آن جناب سؤالی مینمود، برنمیگشت مگر به اینکه حاجت او را برآورده بودند یا به عذری او را راضی کرده بودند.
خُلق او جمیع مردم را فراگرفته بود و با همگی مانند پدر مهربان بودند و همه در حق، نزد او مساوی بودند.
مجلس آن حضرت مجلس حِلم و حیا و راستی و امانت بود. صداها در آن مجلس بلند نمیشد و عیب کسی در حضور آن حضرت مذکور نمیشد. خطا و بدی آن مجلس شریف، مذکور نمیشد زیرا که بدی نداشت. همه با یکدیگر در مقام مهربانی و صله و احسان بودند. یکدیگر را به تقوا میداشتند و با تواضع و شکستگی سر میکردند. پیران را تعظیم میکردند و خُردان را رحم میکردند. و کسی که حاجتی داشت و مضطر بود او را بر خود اختیار میکردند که اول او سؤال نماید. و حق غریبان را رعایت میکردند. فرمود که پرسیدم که: سلوک آن حضرت با اهل مجلس چون بود؟ فرمود که: با همگی خوشرو و خوشخلق بودند و کسی از پهلوی آن حضرت آزاری نمیدید. و درشت نبودند. و تندخود نبودند. و صدا بلند نمیکردند، و دشنام نمیدادند. و کلمه بدی از ایشان صادر نمیشد. و عیب مردم را ذکر نمیکردند. و مداحی مردم نمیفرمودند.
اگر بدی میدیدند تغافل میفرمودند. و هیچ دشمنی از ایشان مأیوس نبود، و هیچ امیدواری از آن جناب ناامید نمیشد.
و سه چیز را از خود دور کرده بودند: مجادله نمیفرمودند؛ و بسیار حرف نمیفرمودند؛ و کاری که فایده نداشته باشد متعرض نمیشدند. و سه چیز از امور مردم را ترک کرده بودند: کسی را مذمت نمیفرمودند؛ و عیبجویی کسی نمیکردند و لغزشهای مردم را پی نمیرفتند؛ و سخنی نمیفرمودند مگر کلامی که در آن امید داشته باشند.
و چون شروع به سخن میفرمودند، اهل مجلس چنان خاموش میشدند و سرها به زیر میافکندند که گویا مرغ بر بالای سرشان نشسته (و این مثلی است در میان عرب در بسیاری سکوت و حرکت نکردن) و چون ساکت نمیشدند ایشان سخن میگفتند. و در حضور آن حضرت منازعه نمیکردند. و در میان سخن یکدیگر سخن نمیگفتند. با ایشان در خنده و تعجب موافقت میفرمودند. و اگر غریبی میآمد، خلاف آداب او را عفو میفرمودند، و اگر بیادبانه حرف میگفت از او میگذرانیدند و صحابه را نصیحت میفرمودند که اگر صاحب حاجتی بیاید او را اعانت کنید و به من برسانید. و قبول ثنا نمیفرمودند از مداحان، مگر کسی که در برابر نعمتی به اندازه مدح کند. و در میان سخن کسی سخن نمیفرمودند تا او حرف خود را تمام میکرد، مگر اینکه از حد تجاوز میکرد و بدی میگفت، که او را نهی میفرمودند یا برمیخاستند. فرمود که: پرسیدم از سکوت آن حضرت.
فرمود که: سکوتشان بر چهار قسم بود: یا بر سبیل حلم بود که در برابر درشتگویی ساکت میشدند؛ یا بر سبیل حذر و اندیشه از ضرر سخن بود؛ یا از برای این بود که اندازه ملاطفت به هر یک را ملاحظه میفرمودند، که جمیع را در گوش دادن به سخن ایشان و نظر کردن به سوی ایشان در یک مرتبه بدارند؛ یا تفکر در امور دنیا و آخرت میفرمودند. و آن حضرت حلم را با صبر جمع فرموده بودند. پس هیچ امری ایشان را از جا به در نمیآورد، و از هیچ ناخوشی به تپش نمیآمدند.
و چهار خصلت در آن حضرت مجتمع شده بود: کارهای خیر را مداومت میفرمودند که مرم پیروی ایشان نمایند؛ و جمیع قبایح را ترک میفرمودند که مردم نیز ترک کنند؛ و رأی خود را به کار میفرمودند در چیزی که صلاح امت در آن بود؛ و قیام به امری مینمودند که خیر دنیا و آخرت ایشان را میدانستند. و کلینی به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که: در رسول خدا صلی الله علیه و آله سه صفت بود که در هیچ کس غیر آن حضرت نبود: سایه نداشت؛ و از هر راهی که میگذشت تا دو روز یا سه روز هرکه میگذشت از بوی خوش آن حضرت میدانست که حضرت از این راه عبور فرموده؛ و به هیچ سنگی و درختی نمیگذشت مگر اینکه آن حضرت را سجده تعظیم میکردند. و به سند دیگر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: چون حضرت رسالت پناه را در شب تاریک میدیدند، نوری از روی مبارکش ساطع بود مانند ماه.
و در اخبار دیگر وارد شده است که: شبهای تار که حضرت در کوچهها عبور میفرمودند نور چهره مبارکش بر در و دیوار میتابید مانند ماهتاب.
و در حدیث دیگر از حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه وارد است که: آن حضرت در هر مجلسی که مینشستند نوری از جانب راست و از جانب چپ آن حضرت ساطع بود که مردم میدیدند.
و منقول است که: یکی از زنان آن حضرت در شب تاری سوزنی گم کرده بود؛ آن حضرت که داخل حجره او شد به نور روی آن حضرت آن سوزن را یافت. و عرق مبارک آن حضرت را میگرفتند و داخل بوهای خوش میکردند، هیچ شامهای تاب آن نمیآورد. و در هر ظرفی که مضمضه میفرمود، به مثابه مشک، خوشبو میشد. و هرگز مرغ از بالای سر آن حضرت پرواز نمیکرد. و از پشت سر میدید چنانچه از پیش رو میدید. و در خواب و بیداری، به یک نحو میشنید.
و در بعضی اخبار آمده که: چون مُهر نبوت را میگشود نورش بر نور آفتاب زیادتی میکرد. و هرگز مدفوع آن حضرت را کسی ندید؛ زمین فرو میبرد. و بر هر چهارپایی که سوار میشد هرگز آن پیر نمیشد تا مردن. و بر هر درختی که میگذشت بر آن حضرت سلام میکرد. و هرگز مگس و حیوانات دیگر بر بردن آن حضرت نمینشست. و رعب آن حضرت یکماهه راه در دلها تأثیر میکرد. و از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام منقول است که: هرگز آن حضرت نان گندم تناول نفرمود، و از نان جو هرگز سه مرتبه متوالی سیر نخورد. و چون از دنیا رفت زرهش نزد یهودیی به چهار درهم مرهون بود، و هیچ طلا و نقره از او نماند با آن که عالم مسخر او شده بود و غنیمتهای عظیم از کفار به دست او آمده بود، و روزی بود که سیصدهزار درهم و چهارصد هزار درهم قسمت میفرمود، و شب سائل میآمد و سؤال میکرد، میفرمود که: والله که نزد آل محمد امشب یک صاع جو و یک صاع گندم و یک درهم و یک دینار نیست.
و منقول است که بر الاغ بیپالان سوار میشدند. و نعلین خود را به دست مبارک پینه میکردند. و بر اطفال سلام میکردند. و بر روی زمین با غلامان چیزی تناول میفرمودند، و میفرمودند که: به روش بندگان مینشینم، و به روش بندگان طعام میخورم؛ و کدام بنده از من سزاوارتر است به تواضع و بندگی خدا. و اگر غلامی یا کنیزی آن حضرت را به کاری میخواند اجابت میفرمودند. و عیادت بیماران فقرا میکردند. و مشایعت جنازهها میفرمودند.
و به اسانید معتبره منقول است که: ملکی از جانب خداوند عالمیان به نزد آن حضرت آمد و گفت: خدا سلامت میرساند، که اگر خواهی، صحرای مکه را تمام برای تو طلا میکنم.
سر به سوی آسمان کرد و گفت که: خداوندا میخواهم که یک روز سیر باشم و تو را حمد کنم، و یک روز گرسنه باشم و از تو طلب نمایم.
خواستیم که این رساله به ذکر قلیلی از مکارم اخلاق آن حضرت معطر گردد. و اگرنه این رساله بلکه کتابهای بسیار از عهده ذکر صدهزاریک اوصاف آن جناب بیرون نمیآید.