در قدیم ، حجره ای در مسجد بالا سر حضرت امام رضا (علیه السلام) وجود داشت که منسوب به مرحوم حاج ملا هادی سبزواری بود. این حجره به دلیل اشرافش بر ضریح مطهر حضرت امام رضا (علیه السلام) خواستگاران بی شماری داشت ، از این جهت افراد، قیمتهای گزافی را برای اقامت چند روزه در آن پرداخت می کردند.
روزی در اوایل طلبگی ، به مشهد رفته و با پرداخت پولی ، آن حجره را برای اقامت چند روزه ام اجاره کردم ، ولی ناگهان متوجه شدم که اگر بخوابم ، باید به سوی ضریح پایم را دراز کنم ، پس به احترام حضرت امام رضا (علیه السلام) در طول مدت بیست و اندی روز که در آن حجره بودم ، پاهایم را دراز نکردم .
آنگاه که به شهر و دیار خویش بازگشتم ، در خود فهم استخاره ای را از قرآن یافتم که در کمتر کسی تا کنون این نحوه درک وجود داشته است :
بعد از این دست ما و دامن عشق ما
شده خوشه چین خرمن عشق معرفت وظیفه ساز
جناب حجة الاسلام علوی به نقل از آیة الله العظمی گلپایگانی رحمة الله علیه فرمود: زمانی که در شهرستان اراک با مرحوم حائری بزرگ رحمة الله علیه بودیم ، شبی در عالم رؤ یا کسی به من گفت به فلان حجره برو، حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف آنجا تشریف خواهند آورد.
وقتی به آنجا رفتم ، اتفاقا مرحوم آیة الله حاج میرزا مهدی بروجردی را نیز آنجا یافتم . لحضاتی بعد فرستاده ای آمد و گفت : حضرت تشریف نمی آورند، ولی لوحه ای به رنگ سبز یا سفید که نورانی بود، برایتان فرستاده اند.
وقتی لوحه را نگاه کردیم ، دیدیم به خط زیبا نوشته است :
اذا لتبس علیکم الفتن فعلیکم بشیخ عبدالکریم .
وقتی از خواب بیدار شده و آن را برای مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری بیان کردم ، ایشان فرمود:
این خواب رویایی صادقانه است و مؤ ید آن است که باید فحش های رضا خان و چماق او را تحمل کنیم .
وقار رفتاری معرفت
یکی از اساتید بزرگ حوزه روزی به نقل از مرحوم آیة الله العظمی گلپایگانی رحمة الله می فرمود:
مرحوم آیة الله العظمی گلپایگانی رحمت الله علیه می فرمود: بکوشید علم بیاموزید؛ زیرا که علم وقار می آورد: هشدار که علم تو ز جانست
سرمایه هستی روانست
هشدار که علم شمع روحست
مفتاح خزاین فتوح است
هشدار که علم نور حقست
مرآت دل و ظهور حق است
هشدار که علم را مبانی
باشد لمعات لامکانی
هشدار که علم نور یار است
هستی وجود را مدار است معرفت معرفت ساز
جناب حجة الاسلام مهاجر به نقل از مرحوم علامه امینی فرمود:
روزگاری به دعوت گروهی از روشنفکران شهرستان حله به آن شهر رفته بودم ، پس از سخنرانیهای متعدد به هنگام بازگشت ، بسیاری از عوام آن شهر مرا بدرقه کرده و مفتیان مذاهب دیگر نیز به احترام فراوان به جمع بدرقه کننده حاضر شده بودند، وظیفه خود دیدم که حجت را بر آنان تمام کنم . رو به بزرگ فقیهان آن شهر کرده و گفتم : آیا چنین روایتی را گذشتگان ما و شما نقل نکردند که من لم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیة ؟ (
آنان تصدیق کردند، من نیز ادامه دادم : آیا فاطمه (علیها السلام) به هنگام مرگش امام زمان خویش را شناخته بود یا نه ؟
ناگهان سکوت مرگباری بر همه آنان حاکم شد، نگاهها متوجه مفتی بزرگ آن شهر شده بود؛ زیرا اگر می گفت که فاطمه زهرا (علیها السلام) امام زمان خویش را نشناخته بود، که مردم همان جا او را می کشتند و اگر می گفت که او امام زمان خویش را می شناخت ، پس او چه کسی بجز علی (علیه السلام) بود؟
یکی دیگر از مفتیان رو به آن مفتی بزرگ کرده و گفت : جواب بده !
آن مفتی با ناراحتی رو به او کرده و گفت : تو خودت جواب بده !
ناگهان مردی از میان جمعیت فریادکنان جلو آمده و به من گفت :
اشهد ان لا اله الله ، و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله .
آنگاه او از من خواست تا وی را با خود به نجف ببرم ؛ زیرا پس از رفتن من ، ممکن بود برخی او را در آن شهر بکشند. من نیز چنین کرده و وی را به همراه خویش به نجف آوردم .
معرفت قلبی
حجة الاسلام مهدوی طاهری نقل کردند:
حضرت امام خمینی قدس سره پس از آخرین عمل جراحی خویش ، در نهایت ضعف بدنی قرار داشت . برخی چاره را یاری خواستن از عارف ذاکر مرحوم معلم دامغانی - که سخت مورد توجه حضرت امام خمینی قدس سره بوده است - دانسته ، پس تلفنی از وی تقاضای حضورش را در کنار بستر امام نموده ، تا اگر می تواند کاری انجام دهد.
او بدون معطلی پذیرفته و از دیار خویش به تهران آمد. لحضاتی پس از وارد شدن به اتاق مخصوص امام قدس سره ، گوشه ای می ایستد و بر امام خیره می شود، و آنگاه با حضرت امام ارتباط فکری و روحی برقرار می کند. ناگاه امام قدس سره چشمانشان را باز و مستقیما به آن عارف ذاکر می نگرد. آنگاه بدون کوچکترین اشاره و یا کلامی ، این ارتباط خیره کننده دقایقی ادامه می یابد، سپس آن عالم ذاکر از اتاق خارج می شود.
پس از خروج از اتاق ، از او می پرسند: چه شد؟
وی می فرماید: او دیگر نمی خواهد در این دنیا بماند، ما قدرت بازگرداندن او را نداریم . فقط یک نماز مخصوصی است که شاید بتواند کمکی کند. محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد
دست حق را ببوسید که زنجیرم کرد
بود آیا که در میکده را بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند او بدون معطلی به شهر خویش باز می گردد، ولی در کمال تعجب دچار فراموشی نسبت به انجام نماز مخصوص فوق می شود. شبانگاهی بر انجام آن نماز توجه می یابد، پس به قصد انجام آن سه بار استخاره می کند، ولی در هر سه بار، استخاره راه نمی دهد. آنگاه متوجه وقوع حادثه ای برای امام می شود، به ناچار دقایقی چند را به انتظار می ماند، تا آن که متوجه از دنیا رفتن امام در همان دقایق می شود.
معرفت ناباورانه
جناب حجة الاسلام والمسلمین رضازاده خراسانی به نقل از مرجع بزرگ حضرت آیة الله العظمی وحید خراسانی و ایشان نیز از استاد بزرگ خود مرحوم آیة الله حاج شیخ هاشم قزوینی چنین فرمود:
روزگاری را در اصفهان می گذراندم ، زنی را با ازدواج موقت به همسری برگزیدم و خداوند از آن زن فرزندی به من عطا کرد. روزی در حیاط آن خانه با آن کودک که تقریبا یک سال و چهار ماه سن داشت ، آرام آرام قدم می زدم ، ناگهان کودک خیره خیره به من نگاه کرده و در کمال فصاحت گفتاری گفت : پدر! مرا چه کسی آفریده است ؟!
من که حیران شده بودم ، با دستپاچگی گفتم : من تو را آفریده ام !
او گفت شما را چه کسی آفرید؟
گفتم : پدرم مرا آفریده است !
او باز پرسید: پدر! این درختان را چه کسی آفریده است ؟
گفتم : این درختان را باغبان آفریده است .
او گفت : نه پدر! درست نگفتی ! مرا، شما را، پدرتان را و این باغ و بوستان را خداوند آفریده است .
و دیگر چیزی نگفت .
ساعتی بعد ناگهان حال جسمی آن بچه دگرگون شد و علیرغم تلاشهایمان از بین رفت ، رفتار آن کودک ، بزرگترین درس زندگی را به من آموخت که خدا آفریننده تمام حقایق است !
معرفت اعطایی
مرحوم آیة الله حاج شیخ مرتضی حائری رحمت الله علیه نقل فرمود:
حکیم و طبیب بزرگ دوران قاجار مرحوم میرزا خلیل تهرانی داستان زیبایی دارد. این داستان را علاوه بر این که خود شخصا از مرحوم حاج شیخ محمود خلیلی رحمت الله علیه شنیدم ، مرحوم حاجی نوری نیز در کتاب دارالسلام به نقل از مرحوم حاج ملا علی فرزند صالح مرحوم میرزا خلیل رحمت الله علیه بیان کرده و می گوید:
روزگاری که مرحوم میرزا خلیل تهرانی در قم به جهت تحصیل علوم حوزوی و از جمله حکمت و طب حضور داشته است ، ناگهان قحطی و گرسنگی ایران را فرا می گیرد. او نیز مانند همگان چنان به زحمت افتاده که برای یک وعده غذا ناچار می شود که همه زندگی خویش را به فروش برساند. او در آخرین مرحله فروخت ، کتاب خطی نفیسی را که سخت به آن علاقه مند بود، به فروش رسانده ، تا شاید بتواند از پول آن نانی به دست آورد.
وی پس از قدری جستجو، با زحمت فراوان نانی را خریداری ، آنگاه عازم حجره اش شده ، تا گرسنگی خویش را رفع نماید، ولی در راه بازگشت متوجه زنی بچه دار می شود که سخت از گرسنگی رنج برده و به التماس از وی تقاضای نان می کند.
وضعیت رقت بار زن ، طوفانی در روح میرزا خلیل پدید می آورد. او علیرغم احساس گرسنگی فراوان ، آن زن بچه دار را بر خود ترجیح می دهد و نان به گزاف خریداری شده را به او می دهد و خود با دست خالی به حجره اش باز می گردد!
دقایقی پس از ورود به حجره ، فشار گرسنگی چنان او را بی تاب می کند، که او توانایی مطالعه را از خود سلب می بیند، پس به ناچار عبایی بر سر کرده و دراز می کشد، تا شاید خواب او را از آن فشار نجات دهد، ولی او به زودی درمی یابد که از فرط گرسنگی ، توان خواب نیز از او ربوده شده است . پس خود را به خدا می سپارد تا چه سرنوشتی از برایش پدید آید. در عشق تو بی تو چون توان زیست ؟ بگو
بگو و آرام دلم جز تو دگر گیست ؟ اتفاقا در همان شب ، یکی از دختران فتحعلی شاه قاجار، که جهت زیارت به قم آمده و در خانه وقفی قاجار - که مرحوم خانه شاهی ، تولیت آن را داشته است - سکنی گزیده بود، ناگهان به دل درد شدیدی مبتلا می شود، وقتی پزشکان بر بالین آن دختر حاضر می شوند، توانایی درمان آن دختر را در خود نمی یابند. همان شب یکی از خادمان در عالم رویا می بیند که به او می گویند: به فلان حجره مدرسه دارالشفاء برو، دوای درد خانم را از میرزا خلیل بگیر!
خادمه خود را به دختر فتحعلی شاه رسانیده و جریان خواب را برای او نقل می کند. وی نیز فورا دستور می دهد که او به حجره میرزا خلیل شتافته ، تا دوای درد وی را بستاند. خادمه نزد میرزا خلیل آمده و از او تقاضای درمان درد دختر فتحعلی شاه را می نماید. میرزا خلیل که از فرط گرسنگی حال نشستن نداشته است ، با همان حالت درازکش دوای بسیار ساده ای تجویز می کند.
او نیز با خوشحالی خداحافظی و به سرعت دوا را تهیه و به دختر فتحعلی شاه می دهد. با اولین استفاده دختر شاه از آن دوا، او بلافاصله درمان می گردد.
ساعتی بعد میرزا خلیل تهرانی رحمت الله علیه ناگهان متوجه می شود که در حجره اش به صدا درآمده و فردی با سینی غذای شاهانه ای که در داخل آن نیز یک اشرفی طلا! وجود دارد، وارد اتاق شده و غذا و پول را با احترام فراوان در جلوی او می گذارد. وی پس از فهمیدن جریان ، خداوند را شکر می کند و از آن روز به بعد به طبابت - که با اشراق حکمت الهی به دست آمده بود - می پردازد که چنان شهرت و کارایی پیدا می کند که کمتر طبیبی در آن دوران به آن شهرت و اعتبار دست یافته است .
معرفت قرآنی
جناب حجة الاسلام والمسلمین سید محمد آل طه به نقل از مرحوم آیة الله حاج سید رضا صدر و او به نقل از یکی از دوستان صالح و موثق خود فرمود:
روزگاری مقید بودم که به حمامی که دارای خزینه های بزرگ بود و جنب مسجد امام خمینی قدس سره تهران قرار داشت ، از برای غسل و نظافت بروم .
روزی در حمام با مردی آشنا شدم ، که پس از صحبت فراوان با وی در موضوعات گوناگون ، او را مردی بزرگ یافتم ، در بین گفتارش اتفاقا از علم جفر سخن به میان آمد، من آن را انکار کردم ، آن مرد در پاسخ سخت برآشفته و با تندی گفت : چرا وقتی چیزی نمی دانی این چنین آن را انکار می کنی ؟!
برای رعایت حالش چیزی نگفتم . آن جریان گذشت ، تا آن که در آن ایام دیگران این شایعه پخش مردی به تهران آمده که علم جفر را از خود قرآن می داند، بسیار دوست داشتم آن مرد را بشناسم ، ولی هر چه تلاش می کردم ، کمتر او را می یافتم .
باری ! روزی دیگر عازم همان حمام بودم ، اتفاقا پس از عبور از کنار مغازه یکی از دوستانم متوجه شدم همان مردی که با او در حمام بر سر علم جفر به نزاع برخاسته بودم ، آنجاست ! آن دوست او را معرفی کرد، تازه فهمیدم این مرد همان کسی است که عالم به علم جفر قرآنی است و من مدتها به دنبال او بوده ام . ابتدا او از من به خاطر تندی هایش عذر طلبید و چنین اضافه کرده و گفت : من از هر کسی که تقاضای دانستن چیزی از راه علم جفر قرآنی داشته باشد، 30 تومان می گیرم ، ولی برای جبران آن تندی ، حاضرم برای شما مجانی این کار را انجام دهم .
با خوشحالی پذیرفتم ! پس در همان جمع دوستانه ، تقاضا کردم که او از قرآن با علم جفر آنچه را که نیت می کنم ، از برایم بیان دارد. او قرآنی به دست گرفت و پس از بیان کلماتی چند، قرآن را باز نمود، به محض باز کردن قرآن ، بدون معطلی گفت : در میان شما فردی وجود دارد که نیاز به غسل جنابت دارد، خواهش می کنم از اینجا خارج شود!
با اینکه آن شخص مورد نظر، خود من بودم ، با تردستی به یکی از دوستانم خطاب کرده و گفتم آیا در میان شما کسی مبتلاست ؟! آنان همگی نفی کردند، او با ناراحتی و حیرت برای بار دوم قرآن را باز نمود، به محض باز کردن قرآن دوباره همان ادعای سابق خویش را تکرار کرد و به خواهش از ما خواست که هر کسی مبتلا به غسل است ، از آنجا خارج شود. من خود با سرافکندگی ! از آن محل خارج شدم ، آن فرد برای بار سوم قرآن را باز نمود، آنگاه بلافاصله مرا به درون مغازه احضار کرد و گفت : آنچه نیت کرده ای از گندم و یا مشتقات آن است !!
با حیرت تصدیق کردم ؛ زیرا همان ایام از یکی از شهرهای ایران برایم آرد رسیده بود و من نیز همان را نیت کرده بودم ! زند به هر ورقش موج ، بحری از حکمت
چه آیه اش که لبالب ز علم و عرفان نیست
جمال و جلوه او، خیره کرده چشم عقول
کدام دل که از این نور، مات و حیران نیست
چه گویمت که چه اسرار اندر آن مخفی است
کتاب جلوه حقست ، وصفش آسان نیست