خرید بک لینک

تو که در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی

تاثیر شناختن نفس در تهذیب اخلاق

و نیز شناختن خود ، موجب شوق به تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و باعث سعی در دفع «رذائل » (4) می گردد ، زیرا که آدمی بعد از آنکه حقیقت خود را شناخت ودانست که : حقیقت او «جوهری » است از «عالم ملکوت » ، که به این عالم جسمانی آمده باشد ، که به این فکر افتد که : چنین جوهری شریف را عبث و بی فایده به این عالم نفرستاده اند ، واین گوهر قیمتی را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهاده اند ، و بدین سبب در صدد تحصیل فوائد تعلق نفس به بدن بر می آید ، و خود را به تدریج به سر منزل شریفی که باید می رساند .

و گاه است که گوئی : من خود را شناخته ام ، و به حقیقت خود رسیده ام . زنهار زنهار ، که این نیست مگر از بی خبری و بی خردی . عزیز من چنین شناختن را کلید سعادت نشاید ، و این شناسائی ترا به جائی نرساند ، که سایر حیوانات نیز با تو در این شناختن شریک اند ، و آنها نیز خود را چنین شناسند . زیرا که : تو از ظاهر خود نشناسی مگر سر وروی و دست و پای و چشم و گوش و پوست و گوشت ، و از باطن خود ندانی مگر این قدر که چون گرسنه شوی غذا طلبی ، و چون بر کسی خشمناک شوی در صدد انتقام برآئی ، و چون شهوت بر تو غلبه کند مقاربت خواهش نمائی و امثال اینها ، و همه حیوانات با تو در اینها برابرند .

«ما تفضیل دادیم فرزندان آدم را بر بسیاری از مخلوقات خود» .و حال اینکه در این صفات و عوارض ، بسیاری از حیوانات بر تو ترجیح دارند .

پس باید که : حقیقت خود را طلب کنی تا خود چه چیزی ، و چه کسی ، و از کجاآمده ای ، و به کجا خواهی رفت . و به این منزلگاه روزی چند به چه کار آمده ای ، تو رابرای چه آفریده اند . و این اعضا و جوارح را به چه سبب به تو داده اند ، و زمام قدرت واختیار را به چه جهت در کف تو نهاده اند .

و بدانی که : سعادت تو چیست ، و از چیست ، و هلاکت تو چیست .و بدانی که : این صفات و ملکاتی که در تو جمع شده است بعضی از آنها صفات بهایم اند ، و برخی صفات سباع و درندگان ، و بعضی صفات شیاطین ، و پاره ای صفات ملائکه و فرشتگان .

و بشناسی که : کدام یک از این صفات ، شایسته و سزاوار حقیقت تو است ، و باعث نجات و سعادت تو ، تا در استحکام آن بکوشی . و کدام یک عاریت اند و موجب خذلان و شقاوت ، تا در ازاله آن سعی نمائی .

سعی در شناختن خود ، و پی بردن به حقیقت خود بنماید ، که بدون آن به سر منزل مقصود نتوان رسید .

فصل دوم : ترکیب انسان از جسم و نفس

اگر خواهی خود را بشناسی ، بدان که : هر کسی را از دو چیز آفریده اند : یکی این بدن ظاهر ، که آن را تن گویند ، و مرکب است از : گوشت و پوست و استخوان و رگ و پی وغیر اینها . و آن از جنس مخلوقات همین عالم محسوس است ، که عالم جسمانیات است . و اصل آن مرکب از عناصر چهارگانه است که «خاک ، آب، باد و آتش » است ، وآن را به همین چشم ظاهری می توان دید .

و یکی دیگر «نفس » است که آن را روح و جان و عقل و دل نیز گویند ، و آن جوهری است «مجرد» از عالم ملکوت ، و گوهری ست بس عزیز از جنس فرشتگان و «عقول قادسیه » ، و دری است بس گرانمایه از سنخ مجردات ، که خدای - تعالی - به جهت مصالحی چند - که شمه ای از آن مذکور خواهد شد - به قدرت کامله خود ربطی میان آن و این بدن ظاهری قرار داده و او را مقید به قید علاقه این بدن و محبوس درزندان تن نموده ، تا وقتی معین و اجلی موعود ، که قطع علاقه نفس از بدن می شودرجوع به عالم خود می کند .

و این نفس را به چشم ظاهر نتوان دید بلکه دیده نمی شود مگر به بصیرت باطنیه . وهر گاه حدیث نفس یا روح ، یا جان ، یا دل ، یا عقل مذکور شد همین جزء اراده می شود ، بلکه هرگاه انسان و آدم نیز گفته شود ، به غیر از این ، چیز دیگر مراد نیست ، زیرا - چنانکه مذکور خواهد شد - حقیقت انسان و آدمی همین است .

پس بدن ، آلتی است از نفس که باید به آن حالت به اموری چند که مامور است قیام نماید .

و بدان که : شناختن حقیقت «بدن » ، امری است سهل و آسان ، زیرا دانستی که آن ازجنس مادیات است و شناخت حقایق مادیات ، چندان صعوبتی ندارد . و اما «نفس » ، چون که از جنس مجردات است به حقیقت

او رسیدن و او را به کنه ، شناختن در این عالم میسر نیست ، - رو مجرد شو مجرد را ببین - و از این جهت بود که بعد از آنکه حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - شرح حقیقت او را خواستند حضرت بیان نفرمود ، خطاب رسید که :

«که در مورد روح بگو: روح از فرمان پروردگار من است»

یعنی : «از تو از حقیقت روح سئوال می کنند ، بگو که «روح » از امور پروردگار است و از عالم امر است » .

و بیش از این رخصت نیافت که بیان کند .

بلی هر گاه نفس انسانی خود را کامل نموده باشد ، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از برای آن می تواند شد که آن را بشناسد . بلکه هر گاه در این عالم نیز کسی نفس خود را کامل نموده باشد و بخواهد به سر حد کمال برساند و علاقه او از بدن کم شود ، دور نیست که تواند فی الجمله معرفت به نفس بهم رساند .

فصل سوم : راه شناختن نفس

بدان که : آنچه گفتم آدمی را غیر از همین بدن مادی و صورت حسی ، جزوی دیگرهست مجرد ، که آن را «نفس » می گویند ، اگر چه فهمیدن و دانستن آن صعوبت داردولیکن هر گاه کسی به نظر تحقیق ، تامل کند این مطلب بر او ظاهر و روشن می شود ، زیرا که : هر که ساحت دل خود را از غبار عالم طبیعت پاک کند و علایق و شهوات حیوانیت را اندکی از خود دور نماید و آئینه دل را از زنگ کدورات این عالم فی الجمله جلائلی دهد وگاه گاهی در دل را بر روی اغیار نابکار ببندد و با محبوب حقیقی خلوتی نماید و با حضور قلب ، متوجه به عالم انوار شود و با نیت خالص مشغول به مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهی تفکر در عجایب ملک و «ملکوت » جمال و «جبروت » قادر ذو الجلال کند ، البته از برای او حالتی نورانی و «بهجتی » عقلی حاصل می شود که به سبب آن یقین می کند که ذات او از این عالم جسمانی نیست ، بلکه از عالم دیگر است .

و راهی دیگر که به سبب آن بتوان دانست که آدمی را غیر از این بدن ، جزئی دیگراست که از جنس بدن نیست ، «خواب » است ، که در خواب ، راه حواس بسته شود و بدن از حرکت بازماند و چشم از دیدن ، و گوش از شنیدن بسته ، و تن در گوشه ای ساکن وبی حس شود و با وجود این ، در آن وقت آدمی در آفاق و اطراف عالم مشغول سیر کردن باشد و با اصناف خلایق در گفتن و شنودن . بلکه اگر نفس را فی الجمله صفائی باشد در عالم ملکوت راه یابد ، و از آنجا امور آینده را ببیند و بشناسد و بر مغیبات ، مطلع شود ، به نوعی که هرگز در بیداری و در وقتی که این بدن در نهایت هوشیاری است نتواند بدان رسید .

و راه دیگر آنکه : آدمی را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است ، و با آنهاپی می برد به حقایق اشیاء و می فهمد اموری چند را که نه از این عالم است و نه می داندکه از کجا این امور داخل قلب

او شده و از کجا فهمیده و دانسته . بلکه گاه است که : دریک لحظه ، فکر او از مشرق به مغرب و از «ثری » تا «ثریا» رود ، با آنکه تن او در عالم خاک محبوس و ایستاده .

و بالجمله این مطلب امری است که بر هر که اندکی تامل نماید ، مخفی و پوشیده نمی ماند . و در کتاب الهی و اخبار ائمه معصومین در مقامات متعدده اشاره به آن شده ، مثل قول خدای - تعالی - که خطاب به سید رسل می فرماید :

«بگو: روح از فرمان پروردگار من است»

یعنی : «بگو در جواب کسانی که سؤال می کنند از تو ازحقیقت روح انسان ، که : «روح » از جمله کارهای الهی است و از عالم امر است » .

«اما ایجاد و آن را خود»

«یعنی : عالم امر ، خدا را است ، و عالم خلق خدا را» .

هر چه به مساحت و «کمیت » در آید آن را «عالم خلق » گویند و روح انسانی چون مجرد است آن را مقدار و کمیت نباشد .

و دیگر می فرماید :«یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه » .

و دیگر می فرماید :

و از پیغمبر - صلی الله علیه و آله - مروی است که فرمودند :«کسی که خود را می شناسد می داند پروردگار خود است»یعنی : «هر که شناخت نفس خود را پس می شناسد پروردگار خود را» . و معلوم است که : شناختن این بدن جسمانی کهامری است سهل و آسان ، چندان مدخلیتی در معرفت پروردگار ندارد .

و از حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - مروی است که فرمودند :«انسان ایجاد در همان زبان» یعنی : «انسان خلق کرده شد صاحب نفسی که به سبب آن ادراک معقولات می کند» .

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 23:02

صفحه بندی