خرید بک لینک


أَیُّهَا الْمَخْلُوقُ السَّوِیُّ وَ الْمُنْشَأُ الْمَرْعِیُّ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْحَامِ وَ مُضَاعَفَاتِ الْأَسْتَارِ، بُدِئْتَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ وَ وُضِعْتَ فِی قَرارٍ مَکِینٍ إِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ وَ أَجَلٍ مَقْسُومٍ، تَمُورُ فِی بَطْنِ أُمِّکَ جَنِیناً، لَا تُحِیرُ دُعَاءً وَ لَا تَسْمَعُ نِدَاءً، ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرِّکَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا. فَمَنْ هَدَاکَ لِاجْتِرَارِ الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْیِ أُمِّکَ وَ عَرَّفَکَ عِنْدَ الْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِکَ وَ إِرَادَتِکَ؟ هَیْهَاتَ، إِنَّ مَنْ یَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِی الْهَیْئَةِ وَ الْأَدَوَاتِ فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَزُ وَ مِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الْمَخْلُوقِینَ أَبْعَد.خطبه 163 نهج البلاغه (در خصوص   حیرت   انسان )

اى انسان آفریده شده در حد اعتدال. اى آنکه در تاریکیهاى رحمها و در پرده هاى تو بر تو نگهداریت کرده اند. آفرینشت از گل خالص آغاز شد و در قرارگاهى مطمئن جایت دادند. تا زمانى معلوم و تا مدتى که بهره توست. در شکم مادر خود مى جنبیدى و به دعوت کس پاسخ نمى گفتى و آواز کسى شنیدن نتوانستى. سپس، تو را از قرارگاهت بیرون راندند. به سرایى آمدى که هرگز آن را ندیده بودى و راه رسیدن به منافع آن را نمى شناختى.
پس چه کسى تو را به کشیدن غذا از پستان مادر راه نمود و به تو آموخت که نیازها و خواستهایت را از کجا طلب کنى? هیهات آنکه، در شناخت صفات کسى که اندام و اعضا دارد، ناتوان است، از شناخت صفات آفریدگارش ناتوانتر است. و هر چه او را به صفات مخلوقاتش محدود کند، از شناخت او دورتر گردیده است.
(امام امیر المومنین علیه السلام)

«  مقام   حیرت» یا «مقام تحیر» اصطلاحی   عرفان  ى بوده؛ و به معنای سرگردانى در بحر توحید و وادى عشق است که بنده در دریاى بیکران احدیت سرگردان شود و محو جمال و جلال جبروت الهى شود.

حیرت، اصطلاحی در عرفان اسلامی به معنای حالت عجز و ناتوانی از ادراک حصولی ـ معرفتیِ حقیقت که ممکن است خودْ حاصل ادراک حضوری ــ وجودی آن باشد.

از جمله عناصری که در عرفان توصیه و تأکید میشود و گاهی به عنوان یکی از مراحل سلوک معرفی میگردد، « دعوت به حیرت » است که برخی   عارف  ان آنرا نهایت مرتبه دین ورزی میشمارند. در حدیثی از پیامبراکرم(ص) آمده است : « اللهم زدنی تحیرا فیک ». آنچه ابن عربی در تفسیر آن آورده است چنین است که « خداوندا بر من نزولاتی فروفرست که عقل آنها را ازتمام وجوه محال میداند، تا اینکه عجزش را از ادراک آنچه شایسته تو و جلال صفات تو است ، بداند. » (ابن عربی:1975، 4/265) ابنعربی معتقد است که عقل از ادراک ذات باری تعالی، عاجز است وهرچه عجز عقل در این وادی بیشتر باشد، حیرت او افزونتر است. طلب حیرت ، طلب زیادت معرفت قلبی انسان کامل و توالی تجلیات مختلفه است (همان: 6/217،223) هر یک از تجلیات به نحوی حق را میشناساند و او را به وحدت صرف و یگانگی مطلق و در نتیجه حیرت و گم گشتگی در ساحت حق واصل میکند. عارف با اتصال به حقایق عالی و ادراکات متعالی حاصل از کشف و شهود به حالتی دست مییابد که توان و جرأت فاش کردن آنها را ندارد.

هرکه زد توحید بر جانش قدم

جمله گم گردد از او او نیز هم

(عطار: منطق الطیر، 3788 )

رابطه حیرت و معرفت خدا

اگر فهم را از مؤلفههای مهم عقل بدانیم، حیرت حاکی از نوعی تردید و سرگشتگی است که با فهمناپذیری و تناقضنمایی (پارادکس) همراه است.
با در نظر گرفتن این نکته و با توجه به جایگاه مهمی که حیرت در شناخت عرفانی خدا دارد، جایگاه عقل در شناخت عرفانی و نیز تفاوت معنای متعارف «معرفت» با معنای عرفانی آن آشکارتر میگردد: در معنای متعارف، معرفت با فهم همراه است اما در عرفان، معرفت با حیرت و عجز از ادراک و فهمناپذیری قرین است. این نکته را میتوان در این عبارت تناقضآمیز صوفیان یافت که از قضا در بحث از حیرت ذکر شده: منزه است خداوندی که یگانه راه شناخت خود را در ناتوانی از شناختش قرار داد.
و در بیان مراتب سه گانه شریعت و طریقت و حقیقت از ابوسعید ابوالخیر نقل شده که حقیقت، همه حیرت است.
به طور کلی، وجه معرفتشناسانه حیرت در عرفان به معنای آن است که انسان به اتکای عقل و معرفت خویش نمیتواند معرفت مفهومیِ محصَّلی از چیستی خدا کسب کند. در همین سیاق است که انصاری آیه «و لا یُحیطونَ بِه علماً» («و علم ایشان او را در برنگیرد»
عارف وقتی عظمت باری تعالی را شهود میکند بین بود و نبود، هستی ونیستی، وحدت وکثرت،ظاهر وباطن، اول وآخر، حقیت وخلقیت که درآن واحد تحقق دارد، در میماند و جز اظهار عجز وحیرت چیزی نمیتواند بگوید. «فالرجال الحیرة هم الذین نظروا فی هذه الدلایل و استقصوها غایه الاستقصاء إلی أن أداهم ذلک النظر إلی العجز والحیرة فیه» (ابن عربی: 1975، 4/217) مردان حیرت کسانی هستند که در این دلایل نظر کردهاند وغایت جستجو را بکار بردهاند تا اینکه به عجز و حیرت رسیده اند.

حیرت معنای دیگری را به عارف نشان میدهد. او در مرتبه حیرت، در ساحتی از معرفت است که افکار واندیشهها بکار نمیآیند. او بین « لا» و «بلی» درمانده است وبقول مولانا این حیرانی نصرت و رحمت الهی است. او وقتی بر این باور رسید که با پای عقل نمیتواند طی طریق کند ومست از حیرت، گیج وفانی شد، با زبان، حال هدایت الهی را طلب خواهد کرد. حیرت او قرین با عجز و ناتوانی است و رائحه ونشانهای از حضور و معرفت الهی را در بر دارد.

حیرت حاصل غلبه تجلی، مشاهده و ظهور حقیقت است. به گفته هجویری علامت مکاشفه دوام تحیر در کنه عظمت و جلال خداست.
« اکثر اهل الجنه البله »

حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که میفرماید: «اکثر اهل الجنه البله» مولوی ابلهی و گولی را در برابر فیلسوفی مینهد وبر همین مبنا، دعوت به ابلهی میکند وآن را باعث رستگاری وسعادت آدمی میداند. او تیز هوشی و تکیه بر صرف زیرکی را از آن شیطان وباعث کبرو نفاق میداند.(4/1402) ابلهی در نگاه او به معنای آن نیست که انسان در مسخرگی و دلقکی دیگران در آید بلکه به معنای فارق شدن و رهاشدن از خویشتن است تا اینکه چشم به رؤیت جمال و جلال الهی گشوده و واله و حیران او گردد. همانند ماجرای زنان و یوسف که از رویت جمال اودستان خود را بریدند و از کف ابله بودند. بدین معنی که وقتی انسان چشمش به جمال حق روشن میشود، جسم وعقل را فراموش وتمام آگاهی وتوجهش رو بسوی او میگردد وحیران روی دوست میشود.

حکایت آن زن که سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند


در نواحی مصر شیرزنی همچو مردان مرد خودشکنی
به چنین دولتی مشرف شد نقد هستی تمامش از کف شد
شست از آلودگی به کلی دست نه به شب خفت و، نی به روز نشست
قرب سی سال ماند بر سر پای که نجنبید چون درخت از جای
خفته مرغش به فرق، فارغبال گشته مارش به ساق پا خلخال
شست و شو داده موی او باران شانه کرده صبا چو غمخواران
هیچ گه ز آفتاب عالمتاب سایهبانش نگشته غیر سحاب
لب فروبسته از شراب و طعام چون فرشته نه چاشت خورده نه شام
همچو مور و ملخ ز هر طرفی دام و دد گرد او کشیده صفی
او خوش اندر میانه واله و مست ایستاده به پا، نه نیست، نه هست
چشم او بر جمال شاهد حق جان به توفان عشق، مستغرق
دل به پروازهای روحانی گوش بر رازهای پنهانی
زن مگویاش! که در کشاکش درد یک سر موی او به از صد مرد!
مرد و زن مست نقش پیکر خاک جان روشن بود از اینها پاک
کردگارا ، مرا ز من برهان! وز غم مرد و فکر زن، برهان!
مردیای ده! که رادمرد شوم وز مرید و مراد، فرد شوم
غرقه گردم به موج لجهی راز هرگز از خود نشان نیابم باز

برچسب: نویسنده: یوسف یوسفی تاريخ: دوشنبه 17 دی 1397 ساعت: 22:31

صفحه بندی